قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٧٨
دَم بدم ـ (چو دربه در) احياناً و ساعت به ساعت.
دَم بسته ـ متحيّر و ساكت.
دمِ تسليم ـ خاموشى و رضاطلبى و فرمان بردارى و ساعت جان كندن.
دُم جُنبانك ---> صفراغون.
دم چه ـ (چو غنچه) دم كوتاه و دنباله.
دَم خوردن ـ آسوده شدن و فريب خوردن و نفس راست كشيدن.
دُم دار ـ قول و شرط و دنباله دار و واپس مانده و جماعتى كه از دنباله لشگر راه روند كه «چنداول» هم گويند.
دَمْ دَميا ـ دريا.(ند)
دَم زدن ـ سكوت ورزيدن و توقّف كردن و ترك نمودن و دعوى كردن و نفس كشيدن و آواز بابوى از دهان آوردن.
دَم ساز ـ دوست و موافق به مدّعا و مونس.
دُم ستاره ---> ستاره دمدار.
دَم سرد ـ آه و حرف نااميدى.
دُم سِنجه; دُم سيجه ـ دمتك[ر.م].
دَم شناس ـ دانا و حكيم و طبيب.
دم غاز; دم غازه; دم غز; دم غزه ـ (چو گلزار و بتخانه و دختر و بتكده) بيخ دُم و ميان دم و استخوان ميان دم حيوانات پرنده و غير پرنده.
دَم كردن ـ گرمانيدن به درجه اى كه به حد جوش نرساند.
دَم كشيدن ـ دم زدن[ر.م].
دُم گاو ـ گاودُم[ر.م] و تازيانه بزرگ.
دَم گاه ـ گلخن[ر.م] و دمه[ر.م] و كوره آهنگرى و غيره.
دَم گرفتن ـ دم زدن[ر.م].
دَم گرفته ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از دم گرفتن[ر.م]، بالخصوص تَف گرفته و پوستى كه در وقت دباغت گنديده باشد.
دَمِ گرگ ـ علاوه بر معنى تركيبى معروف، صبح كاذب و منزل شوله[ر.م].
دَم گه ـ دم گاه[ر.م].
دُم لابه ـ غلطيدن و دم جنبانيدن سگ در زير پاى صاحب خود.
دَم نيمروز ـ آه دردناك.
دما ـ (چو رضا) دَم و نفس و (چو قضا) رودخانه و مزاج و طبيعت.
دَمابر; دَماور ـ دَم زن و دَم زننده.
دمادم ـ (به ضمّ دالين) پى درپى و (به فتح آنها)دم به دم و دميدن و نفس به نفس و هميشه و هر ساعت و هم به فرموده تحفه[ر.ض]، نوعى از لوبياى هندى است كه به قدر ماش و سرخ و شفّاف و بر سر آن نقطه سياهى و به هندى «مسور» نامند. گرم و خشك و مقوّى دماغ و قاطع سيلان آب دهن است.
دمار ـ (چو بهار) تباه و هلاك و دم و نفس و بيخ و ريشه و دود و دخان و مايحتاج مردمان و به تركى، رگ را گويند و (چو چنار) بلده اى است در يمن قريب به ولايت كوكبان و مردمانش مابين زيديّه و اماميّه هستند.
دماغ ـ (چو كتاب) در شرح قاموس[ر.ض] گويد كه مغز سر و يا جايى است كه نرم مى باشد از ميان سر و مغز در او است يا امّ الرأس و بالاى پيشانى است و در اصطلاح اطبا، گاهى به تمامى سر اطلاق كرده وگاهى به مجموع آنچه در توى جمجمه است از مغز و غيره استعمال نمايند و در تشريح پولاك[ر.ض] گويد: دماغ جسمى است بيضى شكل كه در جوف رأس واقع و مبدأ و مركز و منبت جميع اعصاب حسّاسه و محرّكه و قواى ظاهره است و از عُجب و تكبّر هم كنايه نمايند.
دماغه ـ در اصطلاح جغرافيين، پيشرفتگى خاك است در آب.
دماگوژى ـ به فرانسه، عوام فريبى است.
دمامه ـ (چو شمامه) نفير و كوس و نقّاره.
دمان ـ وقت و زمان و دميدن و اسم فاعل از آن.
دمان كَش ـ زمان و مدت.
دماوند ـ (به فتح دال و واو) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، قصبه اى است شهرمانند كه در قرب جبل عظيم و آن كوه