قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٧٢
سفيدچهره و روى ايشان همچو سپر مدوّر مى باشد و دشت مذكور قليلى از بلاد و امصار هم دارد كه اكثر آنها از اقليم ششم و قليلى از پنجم مى باشند.
دُشت من ـ بددل و دشمن.
دُشت نام ـ دشنام است.
دشتوار ـ دشوار است.
دُشت ياد ـ غيبت و بدگويى كردن.
دشتان ـ (چو مستان) زنِ حايض.
دُشتپيل ---> دُشپيل.
دشتخوار ـ (چو پشتْ مار) دشوار.
دشتستان ـرجوع به تركيبات «دشت» نمايند.
دشتى ـ (چو پشتى) زلو[ر.م].
دشتياد ـ (چو سرخ باد) غيبت و بد ياد نمودن.
دشخوار ـ بر وزن و معنى دشوار.
دشخيم ـ (چو گلچين) دشنام دادن.
دشستن ـ (چو نشستن) حس كردن و با حواس ظاهرى درك نمودن.
دِشَسته ـ محسوس و شاهد.
دشك; دشكى; دشگ; دشگى ـ هريك به معنى هموزن خود كه با سينِ سعفص هستند.
دشم ـ (چو شكم) ديژينه[ر.م] و(چو پشت) دشمن.
دُشم گير ---> وشم.
دشمر; دشمره ـ بر وزن و معنى دسمر و دسمره.
دشمن ـ (چو دختر) به معنى معروف كه مخفّف دوشمن و يا دُشت من است كه معنى تركيبى آن بددل و زشت دل باشد، يعنى ضدّ و نقيض و هم چشم و منافى.
دشمو ـ (چو بدبو) دسمر[ر.م] و لوبيا.
دشمه ـ دسمه[ر.م].
دشمير ـ (چو تقصير) آخشيج[ر.م] و عناصر اربعه و دشمن.
دشن ـ (چو خشن و چمن) دست فال[ر.م].
دشنام ـ (چو گلزار) سبّ و طعن و قَدْح كردن و ناسزا گفتن كه در اصل از «دُشت» و «نام» تركيب يافته، يعنى بدنام.
دشنام دهنده ـ علاوه بر معنى تركيبى معروف، انگشت شهادت را نيز گويند.
دشنگ ـ (چو قشنگ) شهرى است در ختاناحيه اى در شمال و شمال غربى چين و خوشه و غلاف خرما و شاخى كه خوشه بر بالاى آن برپا و بندى كه پيش آب بندند.
دَشَنگى ـ دنيا و روزگار و عالم سفلى.
دشنوه ـ (چو زَلزَله) خنجر و دشنه.
دشنه ـ خنجر و يا نوعى مخصوص از آن كه بيشتر مردم لار مى بندند و در تركيبات آن رجوع به «خنجر» نمايند.
دشوار ـ (چو گلزار) سخت و درشت و مشكل، مقابل آسان و در اصل دُشتوار بوده است.
دشوارگر ـ كوه و كوهستان.
دشوك ـ بر وزن و معنى دسوك.
دشه ـ بر وزن و معنى دسه.
دشيشك; دشيشه; دشيكه ـ(چو فضيلت و هليله) شب.
آيين چهاردهم