قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٧
سلطنت نشسته و مرگش دررسيده و بعد از او هم خرخسرو يك چند روزى سلطنت نموده و به جهت عدم قابليّت از طرف هرمز ابن نوشيروان پادشاه ساسانى در قرن ٦م، ملك الملوك ايران، معزول و سلطنت يمن به باوان ابن ساسان مفوّض گرديد.
٣٧. باوان ابن ساسان كه در ٥٩٧ ميلادى از طرف هرمز ابن نوشيروان منصوب و در سلطنت يمن ببود تا زمان بعثت. و هجرت حضرت رسالت مأبى (صلى الله عليه وآله) را درك نموده و بدان حضرت ايمان آورده و مطيع و منقاد گرديده و ٤٢ سال سلطنت نموده و بعد از او پادشاهى يمن مخصوص قريش گشته و او آخر تبابعه يمن گرديد.
تَبغور; تَبفوز; تَبقوز ـ (هر سه با راء مهمله و معجمه) بر وزن و معنى بتفوز[ر.م] است.
تبك ـ (چو اشگ) حاشيه و كنار شال كمر و امثال آن.
تَبكوب ـ ريچالىترشى است كه از گوزگردو و شير سازند و ترشى باشد.
تبل ـ (چو اصل) خطّ و خال و چين و شكنج و ناهموارى.
تبلاب ـ (چو مهتاب) غلاف خوشه خرما.
تَبلونِستَن ـ شكستن.(ند)
تبن ـ (چو هند) به عربى، كاه.
تِبنِ مكّى ـ اِذخِر[ر.م] است.
تبنا ـ (چو پهنا) كاه گندم و جو.(ند)
تنبنجه; تبنچه ـ (چو نبسته) تپانچه[ر.م].
تَبَند ـ مكر و حيله و محيل و مكّار و متّكا و هر چيزى كه بدان اعتماد و تكيه نمايند.
تبندر ـ (چو قلندر) چوب پَژاوند[ر.م].
تبنگ ـ (چو دختر و كمند با كاف عربى) قالتاق[زين اسب ] و طاق زين و جُناغ[ر.م] زين و دامنه آن و با سر سه انگشت چيزى برداشته و خوردن و قالب زر و سيم گداخته و (چو خدنگ با كاف پارسى)دف و دايره و دهل و غربال و تشت خوان و طبق نان خواند و پسر خوش صورت و بلندبالا و آواز بلند و تند و تيز، مانند صداى زنگ و ناقوس و غيره و طبل كوچك مزارعان كه به جهت ترسانيدن جانوران از زراعت مى نوازند و طبق پهن بزرگ چوبين كه بقّالان و غير ايشان متاع خودشان را در آن گذارند و ظرفى و چاهى كه غلّه در آن كرده و خس و خاشاك بر آن ريزند و هم دُهلى است دم دراز كه از چوب يا سفال، رخته [ساخته ] و معركه گيران و آوازه خوانان در بغل گرفته و مى نوازند.
تَبَنگَر; تَبَنگو; تَبَنگوى; تَبَنگه ـ تبنگ [ر.م] و سبد و زنبيل و تغار و تنور و كندو و تنگ است و تكلتو[ر.م] و صندوق رُخوترخت ها و اسباب و طبله اى كه نان در آن گذارند و ظرفى كه غلّه در آن كنند و ظرفى كه كسبه و اصناف دخل نقدى خودشان را در آن گذارند و كيسه و صندوقى كه سرتراشان و عطّاران اسباب سرتراشى و مال فروشى خودشان را در آن مى نهند و حجّام و سرتراش را نيز گويند.
تبوراك ـ (چو عموجان) تبنگ[ر.م] است.
تَبوك ـ طبق تبنگ [ر.م] و هم نام موضعى است مابين مدينه و شام كه حضرت خيرالانام از كفّارش گرفته و غزوه تبوك مشهور است و قالب زر و سيم گداخته را هم گويند.
تبه ـ (چو فرح) تباه است.
تبه شير ـ تباشير[ر.م].
تبهره ـ (چو تَبَرزه) گوشت نرم و نازك و تباهچه [ر.م].
تبى ـ (چو نبى) جامه و لباس.
تَبياده; تَبياذه; تَبياره; تَبيازه ـ هر چهار مكرّر است و رجوع به تركيبات «تب» نمايند.
تبيدن ـ تپيدن و تنبيدن [ر.م].
تبير; تبيره ـ (چو خمير و خميره)خانه اى كه سرگين و پليدى ها در آن ريزند و طبل و كوس و دهل و نقّاره را نيز گويند، خصوصاً آنچه ميان آن باريك و هر دو سرش پهن باشد و خصوصاً طبل كوچكى كه بيشتر بچگان و مسخره چيان نوازند.
تبيكچى ـ به مغولى، جاسوس و استراق سمع كننده.
تَبينه ـ عنكبوت و تار آن و آش شيربرنج.
آيين سيّم