قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٦٩
دست لاف ـ دست فال[ر.م].
دست مال ـ گرفتار و زبون و اسير و به معنى مشهور كه هر چيزى است كه بدان رو و دست را ماليده و خشك نمايند.
دست مايه ـ رأس المال سرمايه و اصل مال .
دست مردى ـ يارى و مددكارى و قدرت و قوّت و شفاعت و امانت.
دست مُزد ـ اجرت و مكافات نيكى و بدى.
دست موزه ـ تحفه و ارمغان.
دست موسى ـ آفتاب.
دست نا ـ ظرفى كه آن را با دست توان برداشت.
دست نشان ـ مطيع و فرمانبردار و كسى كه از طرف ديگرى منسوب به امرى باشد.
دست نماز ـ وضو.
دست نمودن ـ اظهار قدرت و صدر و مسند طلبيدن.
دستوار; دستواره ـ برنجن[ر.م] و دستره[ر.م] و عصاى پيران و چوب دستى سطبر شبانان و معاون و مددكار و دست مانند و هر چيز پاره اى كه به مقدار دست باشد.
دستواره كشتى ـ چوبى كه بدان كشتى را رانند.
دستوانه ـ برنجن [ر.م] و مسند و صدر مجلس.
دست و پا زدن ـ جان كندن و به جد و جهد طلبيدن.
دست و دامن شدن ـ عجز و زارى و خواهش كردن و التجا نمودن.
دستور ـ دستره[ر.م].
دستوَرجَن; دستوَرجين; دستوَرَنجَن; دستوَرَنجين ـدست برنجن[ر.م].
دستوره ـ دستره[ر.م].
دست يار ـ زيردست و شاگرد و دستوار[ر.م].
دست يافتن ـ ظفر يافتن و مستولى و غالب شدن و به مراد رسيدن.
دستا ـ (چو فردا) دستار.
دستادست ـ (چو رنگارنگ) معامله نقد به نقد.
دستار ـ دست مال[ر.م] و عمامه و سفره نان و امر و فاعل از دست آوردن.
دستاربندان ـ علما و سادات و دراويش و قضات و مانند ايشان كه اهل عمامه هستند.
دستارچه ـ دست مال[ر.م] و شقّه سرنيزه و علم.
دستارچه ساختن ـ هديه دادن و استمالت كردن.
دستار خوان ـ زلّه[ر.م و نوالهر.م] و سفره دراز.
دستار دستان ـآستين.
دستاران ـ شاگردانه و مژدگانى و اجرت و مزدى كه پيش از كار به مزدور دهند.
دستارو ـ (چو زردآلو) دستينه[ر.م] و برنجن[ر.م].
دستاس; دستاسنگ ـ فلاخن و رجوع به تركيبات «دست» شود.
دستان ـ جمع دست و موضعى است در سمرقنددر ازبكستان ونام زال، پدر رستم و مكر و حيله و تزوير و هرزه و سرود و نغمه و حكايت و افسانه و نام جادويى است.
دستانِ زند ـ نام زالپدر رستم كه به نوشته برهان[ر.ض]، حكيمى سيمرغنام اين نامش نهاده.
دستاويز; دستبانه; دستبرجن; دست برجين; دستبرد; دستبرنجن; دستبرنجين; دستخر; دستخوان; دستخوش ـ همه اينها مكرّر و رجوع به تركيبات «دست» شود.
دستر ـ (چو دفتر) دستره[ر.م].
دستره ـ دست اره; رجوع به تركيبات «دست» شود.
دست فال ـ رجوع به تركيبات «دست» نمايند.
دستك ـ سند و قباله و بليت[ر.م].
دستك زن ـ نادم و سازنده و دست زن[ر.م].
دستگاه; دستلاف; دستمال; دستموزه; دستنا ـ رجوع به تركيبات «دست» نمايند.
دستنبو; دستنبوى; دستنبويه ـ (به فتح اوّل و ثالث) آنچه از عطر و لخلخه[ر.م] به دست توان گرفت و گلوله اى كه از عطريات ساخته و ببويند و هر ميوه خوش بوى كه به جهت بوييدن بر دست گيرند، خصوصاً ميوه كوچك مدوّر معروف الوان شبيه به خربزه و به غايت خوش بوى و خوش خط و خال كه به عربى «شمامه» گويند. بالجمله هر