قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٦٧
دست انداختن ـ تارج و غارت و رقّاصى و شناورى كردن و تعدّى و بى حسابى نمودن و پهلو به كسى زدن و صدر و مسند گسترانيدن.
دست انداز ـ حواله بى حساب و اسم فاعل از دست انداختن.
دست اَورَنجن; دست اَورَنجين ـ برنجن[ر.م].
دست با پادشاه ـبا پادشاه برابرى كردن.
دست باز ـ دست انداز[ر.م] و ملاعبه و انبساط معشوق و كسى كه هرچه در دست دارد ببازد و شخصى كه در نرد و شطرنج به هر مهره و آلتى كه دست نهند، همان را بازى كند.
دست بالا ـ گريبان فوقانى قبا است.
دست بانه ـ دستوانه[ر.م].
دست بِبَرزدن ـ قبول كردن.
دست بدندان كندن; دست بدندان گزيدن ـ دريغ و افسوس و ندامت و حسرت.
دست برآوردن ـ دعا و شفاعت و تربيت كردن و ادّعا نمودن و غالب آمدن.
دست بر تركش زدن ـ خود آراستن.
دست بَرجَن; دست بَرجَين ـ برنجن[ر.م].
دست بُرد ـ كار نمايان كردن و قدرت و چابك دستى و افزونى و دليرى و فتح و فيروزى و گرو بردن از حريف در بازى.
دست بر دهان بردن; دست بر دهان زدن; دست بر دهان كردن ـ دريغ و حسرت و خاموشى و چيزى خوردن.
دست بر سر ـ تأسّف و حسرت.
دست بَرَنجن; دست بَرَنجين ـ برنجن[ر.م].
دست برون كردن ـ بريدن و دست برآوردن[ر.م] و دست زدن.
دست بسته ـ بخيل و نمازگزارنده.
دست بشاخى زدن ـ يار تازه به هم رساندن و مطلب تازه اختيار كردن.
دست بكيسه و عشق بدروازه ـ اشاره به كسى است كه زر و مال را بهتر از عشق و محبّت داند.
دست بند ـ حلقه زدن مردمان و جانوران و دست يكديگر را گرفته و رقص كردن و لعل و مرواريد و مانند آنها كه زنان بر رشته كشيده و بر بند دست، بندند.
دست بهره ـ هر چيز و منصبى كه به رنج دست تحصيل نمايند.
دست پاك ـ دستِ خالى و فقر و مسكنت و دستمال و متديّن و پرهيزگار.
دست پس; دست پسين ـ آخر كار و داو[ر.م] آخر قمار و مسندى كه در رتبه از مسندهاى ديگر كمتر باشد.
دست پيش دادن ـ منع كردن.
دست پيش داشتن ـ منع كردن و دست به دعا برداشتن و گدايى نمودن و پيش ديگرى دست بستن.
دست پيمان ـ كابينمهريه نقد زنان و اسبابى كه داماد به خانه عروس مى فرستد.
دست تو بر سر من ـ يعنى هر آنچه تو را نصيب است مرا هم نصيب باشد.
دست چاليك; دست چليك ـ بازى پل دسته[ر.م] و رجوع به «چاليك» نمايند.
دست خاچ كردن ـپيش مردم دست بستن.
دست خاييدن ـدست بدندان كندن[ر.م].
دست خز ـ دشنام دادن.
دست خطر ـ قمارى كه در آن شرط و گرو بسيار كرده باشند و مسندى و منصبى كه در آن احتمال مضرّت و رفعت هر دو بوده باشد.
دست خوان ـ سفره و كندوره[ر.م].
دست خوش ـ دستمال و مسخره و عاجز و زبون و زيردست و چيزى كه حصول آن آسان باشد.
دستِ خون ـ دستار خوان[ر.م] و مسند و حكومتى كه بر سر آن قتل و خون ريزى باشد و بازى آخر نرد كه همه چيز را باخته و ديگر چيزى نداشته، پس بر سر و يا يكى ديگر از اعضاى خود گرو بسته باشد و حريف شش در[ر.م] كرده و او را بر هفده كشيده باشد، يعنى غالب آيد.