قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٦٢
دروگ ـ (چو سلوك) هيزم باريك.
دروگر ـ (چو نمودن) درودگر نجّار و (به كسر اوّل و فتح ثانى) كسى كه علف و غلّه مى درود.
درون ـ (چو زبون) اندرون و شهرى است در خراسان مابين مرودر تركمنستان و نسا[ر.م] و (چو فزون) پيمانه غلّه و دعايى است كه مغان در ستايش آذرآتش و خداى تعالى خوانده و بر خوردنى ها دميده و مى خورند و آنچه را كه بر آن دُرُون خوانده باشند «يشته شده» نام كرده و آنچه را كه نخوانده باشند«نايشته» خوانند، كه «يشتن» به زبان زند خواندن است.
درون بين ـ كسى كه از ذكاوت و فطانت، مطّلع بر اسرار قلبى باشد و هم آلتى است معروف و جديدالاختراع كه بهواسطه آن باطن بدن از منافذ آن نمايان گردد.
درون پرور ـ صاحب دل و صاحب مجاهده و كسى كه دل مردمان به دست آرد و دلجويى نمايد.
درون دار ـ منافق و كينهور و بداندرون و درون پرور [ر.م].
درونج ـ (چو كبوتر) معرّبِ درونگ[ر.م].
دروند ـ (چو فرزند) دربند[ر.م] و قلاّب و پهلوانى بوده ايرانى و نام دارويى است و (چو گلقند) به زبان زند، كافر و فاسق و بدمذهب و منافق.
درونك ـ (چو كبوتر) مصغّر درون و هم بيخى است دوايى و گره دار و خوش بوى و باصلابت و اندك تلخ و خاكسترى رنگ و درونش سفيد و برگش مايل به زردى و شبيه به برگ بادام و بر زمين فرش و ساقش مجوّف و به قدر دو ذرع و از ميان برگ مى رويد و گلش زرد و جوف دار و مستعمل اطبّا همان بيخ مذكور كه به معرّب خود، درونج، معروف و به جهت شباهت به عقرب، گاهى به «عقربى» نيز مقيّد و قوّتش تا ده سال باقى و در سيّم درجه گرم و يابس و محلّل نفخ و بلغم و سودا و رياح غليظه و مقوّى قلب و كبد و معده و حواس، و هاضم و مفرّح دل و دافع خفقان و ضرر سُموم و مقدار شربتش يك درهم و آويختن قطعه آن در خانه دافع طاعون و تعليق سوراخ كرده آن با ريسمان بر تختِ كمرگاهِ زنانِ حامله خصوصاً با ريسيده خود ايشان باعث تسهيلِ ولادت و حفظ جنين از آفت و بستن عددى از آن بر سر كه به طول سوراخيده باشند، موجب رفع فزع در خواب و[موجب ] ديدن خواب هاى خوب است.
درونه ـ (چو نُمونه و سبوچه) درون[ر.م] و درونك[ر.م] و قوسوقزحرنگين كمان و كمان حلاّجى.
دروه ـ (چو سركه) پينه و پاره.
درويدن ـ (به كسر اوّل و فتح ثانى) بريدن غلّه و علف از زمين.
درويزه; درويژه ـ (چو انديشه) دريوزه[ر.م].
درويس; درويش ـ هر دو به يك معنى و معروف است كه گدا است.
درويش سلطان دل ـ حضرت ختمى مآب(صلى الله عليه وآله).
درويه ـ (چو سبوچه) پاره و پينه.
درّه ـ(چو جثّه) قمچى[ر.م] و تازيانه و آلت زدنِ دهل و نقاره و (چو مكّه) شكنبه و وادى و زمينِ تنگناى ميان دو كوه و (چو مزه) زمينِ مزبور و گوساله و ولايتى است از بدخشان در افغانستان كه انار خوب و مردم خوش صورتِ مرغوب دارد.
درّه آسمان ـ كاه كشان.
دره بيگى ـ به تركى، امير چند قريه و هم كنايه از مردم جلف است.
دَره پِل ---> ترمومتر.
درهام ـ (چو سرسام و دلدار) دِرهم.
درهشته ـ (چو سررشته) جود و عطا.
درهم ـ (چو دلبر و فلفل) باغ و حديقه و پولى بوده معروف و وزنى است معروف كه به پارسى «جوجر» و «جوجره» و «چوچر» و «چوچره» و «زوزن» و «يرمق»گويند و ازآن رو كه در السنه داير و حقيقت آن كماهو مكشوف نبوده و ترجمه آن متضمّن به شرح پاره اى از اوزان و اقدار مصطلحه ديگر هم مى بود، به نقل كلمات بعضى از ارباب لغت مى پردازد. در قطرالمحيط[ر.ض] گويد كه درهم وزن ٥٠ دانق است و به همين جهت نقره مسكوكى را هم كه در معاملات داير است «درهم» گويند، و در «م ك ك» از شرح