قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٥
چون اين شهر در عهد مغول دارالمكپايتخت گرديد، جمعيّت آن زياده بوده، چنانچه به شش صدهزار بالغ مى بوده و بلكه از نگارستان [ر.ض] نقل است كه در عهد سلطنت سلطان اويس ايلكانى دوّمين امير ايلكانى در قرن ٨هـ آبادانى آن به مرتبه اى رسيد كه سيصد هزار كس به علّت طاعون درگذشته و معلوم نشد كه كسى فوت شده و از بسيارى مردم در بيرون شهر عمارت كردند. بالجمله اين شهر پايتخت مغول و هلاكوخان نخستين پادشاه ايلخانى در قرن ٧هـ و اولاد او بوده تا وقتى كه خدابنده الجايتو هشتمين پادشاه ايلخانى در قرن ٨هـ شهر جديد سلطانيّه را بنا كرده و پايتخت خود نمود و غازان خان هفتمين پادشاه ايلخانى در قرن ٧و ٨هـ گرداگرد آبادى هاى زياد خارج شهر بارويى كشيده و تمامى عمارات و باغات حوالى را داخل بارو كرده و خودش پيش از اتمام درگذشت و دور باروى غازان خانى ٢٥٠٠٠گام و هفت دروازه داشته است:
١. دروازه خيابان. ٢. دروازه باغميشه.
٣. دروازه نوبر. ٤. دروازه شتربان.
٥. دروازه سرخاب. ٦. دروازه استانبول.
٧. دروازه گجيل.
و بهواسطه محاربات بسيار ايران و عثمانى و زلزله هاى سخت، خصوصاً زلزله شديدى كه در عهد كريم خان زند نخستين پادشاه زند در قرن ١٢هـ به ظهور آمد، ويران و تا به حال اين شهر خرابى ها و آبادى هاى بسيار به خود ديده است.
آب تبريز خوش گوار و هوايش سازگار و مأكولاتش فراوان و ميوه جاتش از ساير بلاد ارزان و مَغبوط مخالف و موافق و مردمانش شيعه اثنى عشرى و از شرك و نفاق برى و عموماً بلندهمّت و عالى طبيعت اگر چه بعضى از ايشان متكبّر و مغرور و در اين شهر مقابر متفرّقه مانند چَرَنداب و گجيل و سرخاب و وَليانكوه و غيرها بسيار و قبور متبرّكه جمعى از اوليا و صلحا و عرفا در آنها بى شمارند و شيخ حسن چوپانىحاكم سيواس در تركيه در قرن ٨هـ عمارتى عالى در اين شهر ساخته و به استاد شاگردش موسوم داشت و جهانشاه ابن قرايوسف تركماناز امراى قراقريونلو در قرن ٩هـ مسجدى بزرگ جامعى در خارج دروازه خيابان ساخته كه الآن خراب و از نوادر ابنيه ايران است و ساير آثار مانند ارك على شاه و قلعه شام غازان و رشيديّه و غيرها در اين شهر بسيار و تحقيق حال را در اين مجال به كتب مفصّله محوّل مى داريم. القصّه،
«تبريز نكو است هركه آنجا است نكو است *** مغزند مپندار تو ايشان را پوست
با طبع مخالفان موافق نشوند *** هرگز نشود فرشته با ديوان دوست». تبريّه ---> جاروديّه.
تبس ـ (چو هند) تلگراف بى سيم و رجوع به «مصر عليا» شود.
تبست ـ (چو الست) تباه و(به كسر ثانى) دين و مذهب سست و ضعيف.
تبستغ ـ (چو تزلزل) مردم فصيح و تيززبان.
تبسته ـ (چو تَبَرزَه) سجّاده و جانماز و فرش و قالى معروف.
تبسيدن ـ (چو ترسيدن) گرم شدن.
تبش ـ (چو خَجِل) تپش و مخفّف تابش.
تبشك ـ (چو پلنگ) ابريشم.
تبشى ـ (چو وحشى) تشت معروف و يا طبقى است كه از مس و ارزيزقلع و غيره ساخته و لب آن را باريك و برگشته كنند كه در اين زمان به «مجموعه» يا «مجمعى» معروف است.
تبع ـ (چو سخن)كثيرالكلام و كسى كه در سخن راندن پى درپى گويد و(چو عرب) تابع و پيرو و جمع آن و چهار دست و پاى چاروايان و (چو خَجِل) مردم كثيرالاتّباع و(چو مدّت) سايه و نرينه مگس عسل و هم لقب ملوك يمن و در توضيح اجمالى اين مدّعا مى نگارد كه يعرب ابن قحطان ابن هود را پسرى بود يشحبنام و از يشحب نيز پسرى به وجود آمد كه به جهت پرستش آفتاب، به عبدالشمس مشتهر بوده و به جهت اختراع كردن رسم سَبى