قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٨
نام عبرىِ او «دانئيل» كه به معنى امين رب جليل است و آن حضرت در ٤٨١٧ هبوطى در عهد بختنصّر ثانى ظهور فرموده و كتاب نبوّتش مشتمل بر دوازده فصل مى باشد كه غالباً بر اخبار غيب مشعر و به ظهور دولت حَقّه آخرالزمان مُشير مى باشد. و همچنين در تعبير خواب هولناك بختنصّر كه تمامى حكما فرومانده بودند، پس از شرح و بسط عين خواب بدون اينكه از خود بختنصّر اشارتى باشد به ظهور حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) خبر داده به شرحى كه در ناسخ التواريخ[ر.ض] نگارش يافته. بالجمله در آثارعجم]ر.م [گويد كه قبر آن حضرت در جانب غربى شوشتر و بناى كوچكى دارد كه جمعى از دراويش در آنجا ساكنند. و بعضى از ادباى عثمانى گويد كه مدفن آن حضرت در سوسشوش و يك تربت شريفه هم در خارج اسكندريه در مصر موجود است، پس گفته كه گويند يك نفر هم از انبياى سلف پيش از آن حضرت بدين اسم مسمّى بوده است.
دانيمارق; دانيمارقه; دانيمارك; دانيماركه ـ كه بعضاً بى الف نيز نوشته و گاهى بدون ياء مى نگارند، چنانچه در «اوروپا» اشاره نموديم، يكى از ممالك شماليه اوروپا كه از جنوب به حكومتِ شيلزويق متصل و از سه طرف ديگر به دريا محدود و نفوس آن ٤ يا ٥ كرور و اكثرشان به صيد ماهى مشغول و دين غالبشان پروتستان و كمى از لاتينى و غيره نيز پيدا و آزادى جميع مذاهب هويدا و مقرّ حكومتش شهر كپناك كه بعضاً كياك و كوبنهاغن و قوپنهاق نيز نويسند. و داراى ٤٠٠هزار نفوس و به حسن منظر و كثرت ابنيه جميله مشهور و به چند مدرسه و يك كتابخانه معظّمى كه ١٠٠هزار كتاب دارد مشتمل مى باشد. و بالجمله به نوشته بعضى در ١٨٣ هجرى تشكيل يافته و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، در ٤٣٥هجرى تأسيس يافته و در ٨٤٧ هجرى پايتختش قرار دادند.
داو ـ داى[ر.م] و نوبت قمار و فحش و دشنام و جنگ كردن و ادعا نمودن.
داو بر هفت ---> ندب.
داودار ـ مدّعى.
داودارى ـ ادّعا كردن.
داوده ---> تاريخ جلالى.
داو نيافتن ـ به مراد نرسيدن.
داوهزار ---> ده هزار.
داود ـ كه به لغت عبرى، دوستدار را گويند، نام نامى يكى از انبياى عظام بنى اسرائيل كه پدرش ايسا و در ٤٣٣٣ هبوطى متولّد و در ٤٣٦٣ بر جالوت غالب و در ٤٤٠٠ اساس بيت المقدّس گذاشته و در ٤٤٠٣ وفات يافته و ٧٠ سال زندگانى نمود.
داودار; داوده ـ در هر دو رجوع به تركيبات «داو» شود.
داور ـ (چو مادر) دوا و درمان و نام خداى منّان و پادشاه عادل و وزير و حاكم و كسى كه ميان نيك و بد و حق و باطل تشخيص داده و حكم كند و هم ولايت بزرگى است كثيرالبلدان كه سرحد غور در افغانستان و سجستان سيستان است.
داوردان ـ خدادان و حاكم شناس و هم دهى است در يك فرسخى سمت غربى واسط در عراق و يا ناحيه اى است در جهت شرقى آن.
داورستان ـ عدالت خانه و ديوان خانه عدليّه.
داورى ـ مرافعه و محاكمه و غم و غصّه و فرق ميان نيك و بد و تظلّم و شكايت و جنگ و خصومت.
داوريستان; داورى گاه ـ داورستان[ر.م].
داه ـعددِ ١٠ و دايه و پرستار و كنيزك و بددل و ناكس.
داها ـ درّه و مغاره[ر.م].
داهل ـ (چو ناخن) داهول[ر.م].
داهم ـ (چو كاظم) ديهيم[ر.م].
داهول ـ تاج مرصّع و دام و تله و داخول[ر.م] و هراسه]ر.م [وعلامت دام صيّادان و شاخه هايى از درخت كه هراسه را بر آن نصب كنند و چوب بزرگ محكمى كه به جهت حفظ كالا از دزد پشتِ در خانه گذارند و «كاز» و «كازه» هم گويند.
داهى ـ زيرك و دانا.
داهيم ـ ديهيم[ر.م].
داى ـ صيّاد و مهرهگچ كارى ديوار و بن و اساس آن و