قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٥
داغستان ـدر منتخبات اللّغات [ر.ض] گفته كه بلاد قفقاسيّه است و در بستان السياحه[ر.ض] گويد كه «داغ» به تركى كوه و «ستان» در فارسى محلّ و مكان را گويند و داغستان بدين معنى كه كوهستان باشد، بسيار و مشهورترين آنها داغستانِ ولايت لگزى است كه از اقليم ششم و هوايش در غايت برودت و آبش در كمال عذوبت و زراعتش كم و اكثر قوت مردمانشان، كه عموماً شافعى و طايفه اى دلير و در پاره اى صفات دلپذيرند، گوشت اسب و گاو و گوسپند و طبيعت ايشان بدانها مانند است و رجوع به «طاغستان» هم نمايند.
داغو ـ جزيره اى است در روسيّه.
داغول ـ عيّار و مكّار و حرام زاده و نادرست.
داغون ـ به تركى، غارت.
داغينه ـ كهنه و مستعمل و آلت داغ گذارى.
دافنه ـ به فرموده بعضى از دانشمندان عصر، اسم يونانى درخت غار، و چند قسم گياه را بدين اسم موسوم نمايند و اين نباتات به قولِ كلّى عبارتند از درخت كوچكى كه ارتفاع آن از ٧٠ سانتى متر تا يك متر و شاخه هاى فوقانى آن داراى برگ هاى حادّ و باريكى مى باشند بدون دمباله و گلهاى آن كوچك و سفيد و چركينند و داراى بُن گلى هستند انبوبه اى و استعمال سه قسم از آنها در طب متداول است:
١. گارو. ٢. مازريون. ٣. لورئول.
و در ميان اين سه قسم، گارو از همه مستعمل تر است.
داكه ـ يا جهان گيرنگر; شهرى است بزرگ از بلاد بنگالهبنگلادش در ٣٦ فرسخى شمال شرقى كلكته كه جهانگيرخان ابن اكبرشاه هندى چهارمين پادشاه تيمورى هند در قرن ١١هـ بنايش گذاشته و به نام خودش منسوب داشته. خاكش حاصلخيز و زمينش طرب انگيز و پارچه هاى لطيف و نازك و سفيد ريسمانى در آنجا بافند كه در عالم بدانجا محصور و زر و سيم آن موفور و مردمانش هندوان و حنفى مذهب نيز فراوان است.
دال ـ مرغ عقاب و يا جانورى است ديگر كه پر آن را بر سر تير نصب كنند و هم يكى از حروف هجا و كنايه از مردم منحنى و خميده و به تركى، پشت و شاخِ درخت و ساده و عارى و سطحى و خالى.
دال بر; دال بره; دال بور; دال بوره ـ پرستوك و تيهو و صعوه و هريك از اين لغات چهارگانه با زاى هوّز و زاى پارسى در آخر و باى ابجدى و پارسى و ياى حطّى در چهارم استعمال يافته كه جملتان آن ٢٤ لغت مى باشد.
دال خال; دال خان ـ دارخان[ر.م].
دال من ـ مرغ عقاب.
دال مينوفر ـ نام يكى از ٢١نسك] هريك از بخش هاى ٢١گانه كتاب اوستا[ زند.
دال و رى; دال و قاف ـ قاف و دال[ر.م] است.
دالان; دالانه ـ دهليزِ خانه و كوچه سرپوشيده و «شبت» هم گويند.
دالاى لاما ---> بودا و برهمنه.
دالبُز; دالبزه; دالبوز; دالبوزه ـ (چو كاركن) رجوع به تركيبات «دال» نمايند و چنان كه اشاره نموديم، هريك از اين لغاتِ چهارگانه به ٦ طور استعمال يافته.
دالخال; دالخان; دالمن; دالمينوفر; دالوژه ـ رجوع به تركيبات «دال» نمايند.
دالى ---> دلو.
داليز; داليزه; داليوز; داليوزه ـ محوَّل به تركيبات «دال» و چنانچه اشاره نموديم، با زاى هوّز و زاى پارسى، هر دو استعمال يافته اند.
دام ـ تله و پرنده و حشرات الارض و مطلق وحشىِ غير درنده، خصوصاً نخجير و آهو.
دام شش در ـ دنيا.
دام گاه ـ محل و مكان دام و تله.
دام گاه ديو; دام گاه ستور; دام گاه گرگ ـ دنياى فانى و عالم سفلى.
دام كشتن ـ بازى دادن و از دام خلاص شدن.
داموَز ـ سبد سرگين كشى.
داما ـ دريا و به تركى، نوعى از بازى است.
داماد ـ شوهر دختر كه شاه و نوكتخدا هم گويند.