قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤١
محبّت به نام خودش موسوم داشته بوده و داراى دويّم عبارت از او و به داراى اصغر معروف و يك نام وى هم اردشير و هشتمين كيانيان بوده، بعد از ١٢سال سلطنت وليعهد كرده و بدرود جهان گفت و در شرح اجمالى احوال همين داراى اصغر رجوع به «اسكندر» نمايند.
داراگونه ـ ربّ النوع.
داراب ـ داب[ر.م] و ربّ آب و ربّ النوع و پرورنده و نام ديگر داراى اكبر]به «دارا» رجوع شود[ و نام دخترزاده مهين بهمنششمين پادشاه كيانى هم هست.
دارابجُرد ـ معرّبِ دارابگُرد[ر.م] است.
داربرين; دارابزين ـ (چو جان آفرين و ماه پروين) صفّه در خانه و محجر و پنجره و پايه و قائمه هاى در و پنجره و نردبان و غيره و نام دارويى و هر چيزى كه بدان تكيه و اعتماد نمايند.
دارابگُرد ـ قصبه و يا شهرى و يا ولايتى است از فارس به مسافت ١٧٦كيلومتر از جنوب شرقى شيراز كه هوايش سازگار و مشتمل بر معادن بسيار، خصوصاً معدن موميايى آن ممتاز و پازهر حيوانى در كوهسار آنجا در كمال امتياز است. در مراصدالاطلاع[ر.ضگويد كه در آنجا قمه اى موميايى است كه يك نفر مرد به حفظ و حراست آن موكّل و در تيرماه هر سال حاكم و قاضى و صاحبان امانت رفته و در آنجا را گشاده و هر چه در آنجا باشد جمع نموده و با عده اى از مشايخ به شيراز فرستند و هر آنچه در دست مردمان ديده شود مخلوط با آن است و هم در آنجا معدن نمكى است كه سفيد و سياه و زرد و سرخ و سبز بوده و از آنها سينى و ظروف ساخته و به ساير بلاد حمل نمايند، بلكه بعضى گفته كه هفت قسم نمك در آن ملك پيدا مى شود. بالجمله مقدّماً بسيار معمور بوده و در اواخر رو به خرابى نموده و مزارِ فيض مدارِ دحيه كلبىصحابى پيامبر ] آنجا و اين شهر از طرف داراى اكبر تأسيس يافته.
داراپَرين; داراپَزين ـ بر وزن و معنى دارابرين.
دارات ـ داب[ر.م].
دارادار كردن ـ دير پاييدن و ثبات داشتن و بسيار ماندن و مدار يا مدارا كردن.
داراشكنه ـدر تحفه[ر.ض گويد كه سليمانىر.م] است.
دارافَرين; دارافَزين ـ بر وزن و معنى دارابرين.
داراى ـ دارا[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
دارايى ـ منسوب به دارا[ر.م] و رجوع به «تبريز» نمايند.
داربا ـ دارباى[ر.م].
دارباز ـ شخصى كه چوب بلندى را در زمين محكم كرده و بر اطراف آن ريسمان ها بسته و بر بالاى آن رفته و بازى هاى عجيب و غريب برآورد.
داربام ـ شاه تير.
دارباى; داربايست ـ ضرورى و مايحتاج و ترجمه نوع.
داربر ـ سودانيات[ر.م].
داربَرد ـ داب[ر.م].
داربَرنيان ـ (ل) چوب بقم[ر.م].
داربرين; داربزين ـ (چو ماه جبين) دارابرين[ر.م].
داربو; داربوى ـ چوب عود.
دارپرنيان ـ چوب بقم.
دارپرين; دارپزين ـ (چو ماه جبين) دارابرين[ر.م].
دارپژه ـ نام مرغى است.
دارتو ---> طرطير.
دارجمار; دارچمار ـ (ل)بسفايج[ر.م].
دارچين ـ كه عربى و يا معرّب آن «دارصين» و به يونانى «آفتيمونا» و به سريانى «مرسلون» و به فرانسه «كانِل دوسيلان» گويند، عبارت است از پوست معطّر شاخ درختى است شبيه به درخت انار و برگش مثل برگ گردكانگردو و از آن باريك تر و بى تخم و بى گل و در هندوستان و جزيره سيلان و جزيره كايّان و جزاير آنتيلدر آمريكاى مركزى و غيره به عمل آيد و بهترين آن سطبر و خوش بوى و مايل به تيرگى و سخت و ظريف و لطيف و وزن آن خفيف مى باشد و در تجارتْ چند قسم متداول است:
١. دارچين سيلان: كه درخت آن را در اين جزيره غرس كرده و به عمل آرند و طول آن تا ١٠متر و ميوه آن شبيه به عنّاب و تا ١٠سال آن را دست نزده و بعد از ١٠سال پوست شاخه هاى سه چهارساله آن را برآورده و مانند