قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤
تبت ـ بر وزن و معنى تِبد و (بر وزن مدّت و شدّت و لَذّت) ولايتى است جسيم و ممتاز در حدود چين كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، اهالى آن تخميناً شش مليون و زبانشان مشابه زبان چينى و عموماً بودامذهب و خطّ علما و عوامشان از هم جدا و اغلب فقير و حليم و تنبل مى باشند و اين ولايت محلّ مشگ خوب و معادن بسيار و به نام كبير و صغير به دو قسم مى باشد و مركز اداره تبّت كبير، شهر لاداق و مركز حكومت تبّت صغير شهر لاسه است.
تبخال; تبخاله ـ (چو بدحال و مردانه) جوششى[جوشى ] است كه از حرارت و سَورت شدّت تب در اطراف لب پديد آيد و به تركى «اوچوق» گويند.
تَبَختُر ـ به عربى، كبر و غرور و خودبينى است و به پارسى «اوشوبوش» گويند.
تبد ـ (به كسر اوّل و ثانى) تفتياك[ر.م] است.
تبر ـ (چو فكر) نام مرغى است و به عربى، طلا است و(چو خطر) دهنه آهنين معروف و آلتى است مشهور كه بدان درخت را شكسته و هيزم را بشكافند و هم يكى از قلاع مشهوره فارس است.
تبراز ـ (چو دلدار) قوس قزحرنگين كمان.
تَبَرخون; تَبَرخوان ـ ترخون[ر.م] و عنّاب و سرخ بيد و رنگ سرخ و چوب بقَم[ر.م] و چوبى است سخت و سرخ رنگ كه آن را با حلقه هاى آهنين تعبيه كرده و به هم پيوسته و شاطران در دست گيرند.
تبرزد; تبرزل; تبرزن; تبرزه ـ (چو سمندر) ازواى [ر.م] و قند و شكر و نبات و نمك سفيد شفّاف و نام نوعى ممتاز از ميوه ها، مانند آلوچه و زردآلو و انگور سفيد.
تَبَرزين ـ قند و شكر و نمك سفيد و نوعى از تبر كه سپاهيان از زين آويزند و به همين جهت «تبرزين» گويند و آن دسته دار است و تبرى كه بدان درخت اندازند و چوب بشكنند، از آن بزرگ تر است.
تَبَرستان ---> طبرستان.
تبرك ـ (چو اندك) طبق و سينى ميوه و عطريّات و قلعه و حصار، خصوصاً قلعه اصفهان كه جايى است مستحكم و بر فراز تپه و تلّى واقع و هنوز آثارش باقى است و نيز حصارى است بالاى كوهى از رى كهنه كه آبى داشته و هنوز باقى است و فخرالدوله ديلمى از امراى آل بويه در قرن ٤هـ شبى در آن حصار شراب و كبابى از گوشت گوساله خورده و خفه گرديده، پس او را به شهر رى آورده و مدفون ساختند.
تبرم ـ (چو سمند) خاتون بزرگ و بانوى اعظم.
تبرى ـ (چو جنگى و پشتى) سماق و خشخاش است.
تبريز ـ (چو دلگير) سفره و دستار خوانسفره و(چو لبريز) شهرى است شهير از معظم بلاد ايران مقرّ حكومت آذربايجان و تقريباً هفت فرسخ گرداگرد سَواد ده هاى اطراف شهر آن و طول آن از جزاير خالدات جزاير قنارى در شمال غربى آفريقا «مب» و عرض آن از خطّ استوا «لح» مى باشد. گويند كه يكى از ملوك عجم احداثش كرده و به مرور دهور رو به خرابى آورد تا در ١٧٥ هجرى زبيده خاتون، زوجه هارون عبّاسى ـ كه دختر جعفر ابن منصور عبّاسى بود ـ بنايش كرده، پس بازهم در ٢٤٤ هجرى در عهد متوكّل عبّاسى از زلزله خراب بوده و خليفه دوباره آن را ساخته و پس از آنكه رواد ازدى حاكم تبريز در عهد منصور عبّاسى آذربايجان را مسخّر نموده و در تبريز ـ كه در آن اوان مانند دهى بوده ـ قرار گرفت، پسران رواد در آنجا عمارت ها ساخته و بارويى بر دور آن كشيده و مردم كم كم در آنجا توطّن كرده و پارچه هاى ابريشم خوب بافته و به اطراف مى فرستادند و دارانامى پيدا شده و پارچه ابريشمى خط خط بسيار خوب بافته و به «دارايى» معروف گرديد. و بازهم در ٤٣٣ هجرى كه ايالت اين ولايت از طرف القائم بالله عبّاسى به امير سودان مفوّض بود، ابوطاهر منجّم شيرازى حكم نمود كه شب جمعه، چهارم ماه صفر، زلزله عظيمى شده و تمامى عمارات آن خراب گردد. لاجرم اغلب اهالى به حكم والى در همان شب به كوه سرخاب رفته و نظاره مى كردند. ناگاه مصدوقه (وَ زُلْزِلُواْ زِلْزَالاً شَدِيداً)(احزاب، ١١) ظاهر گشته و جمعى كثير به سراى عدم شتافتند، پس خليفه به حكم ابوطاهر در ٤٣٤ هجرى تجديد عمارتش نمود. و