قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٣٨
٢٤ يا ٢٦سالگى خفه كرده و فوراً اسباب خلافت هارون را فراهم نموده و عموم رجال مملكت در ٢٢سالگى تجديد بيعت با هارون نموده و خود خيزران هم در سال چهارم خلافت هارون در ١٧٣هجرى درگذشت.
خيزرانِ بلدى ـ مورد اسپرم[ر.م].
خيزنده ـ (چو بى پرده) كلاه خود و اسم فاعل از خيزيدن و نوعى از بازى است كه كودكان بر توده خاك تر نشسته و فرولغزند.
خيزو ـ خطمى و خبازى[ر.م].
خيزوان ـ بر وزن و معنى شيروان.
خيزه ـ به بعضى معانى خيز[ر.م] ديده شده.
خيزه بگير; خيزه گير; خيزه گيره ـ خيزگير[ر.م] است.
خيزيدن ـ برخاستن و جهيدن و برپا ايستادن و لغزيدن و آهسته به جايى درشدن و نشسته به چهار دست و پا راه رفتن و يا به سر دو زانو و كف دست ها راه رفتن.
خيس ـ خيسيدن و خيسانيدن و امر و فاعل از آنها.
خيسْ خانه ـ خيمه اى كه به جهت دفع گرما از كتان ساخته و درون آن را با برگ بيد گسترانيده و آب پاشند.
خيسانيدن; خيسيدن ـ نم بودن و نمودن و بر آب و مانند آن فروبردن و رفتن و آغشتن و فرغاريدن[ر.م].
خيش ـ يوغ[ر.م] و خوب و گاوآهن و نوعى از پارچه كتان و چوبى كه گاوآهن را بدان نصب كنند و جامه اى كه از پشم و پنبه هر دو بافته باشند و پرده اى كه به جهت تحريك هوا در وسط خانه آويزان كنند و اين چنين خانه را خيش خانه گويند.
خيش خانه ـ زر خالص و پيراهن كتان و خيس خانه]ر.م [و يا خانه اى كه از چوب و نى و علف سازند و يا خانه اى كه اطراف آن را از خارشتر ساخته و براى دفع گرما پيوسته از بيرون آب پاشيده و از درون باد كنند و هم رجوع به «خيش» نمايند.
خيشابه; خيشاوه ـ زمين شياركرده.
خيشفوج ـ (چو اندرون) پنبه دانه.
خيشوم ـ اقصاى بينى و استخوان آن.
خيط ـ (چو ديد) شترمرغ و (چو صيد) رشته و خياطه[ر.م].
خيط الكتان ---> حوت.
خيك ـ (چو نيك) ظرف معروف چرمين ماست و شير و سقّايان.
خيل ـ (چو فيل) لعاب غليظ بينى و(چو صيد) به عربى، لشگر و طايفه و جماعت و هم شهرى است در ناحيه قزوين.
خيل تاش ـ صاحب سپاه و لشگرى كه همه از يك طايفه باشند.
خيل خانه ـ خاندان و دودمان.
خيلاز ـ(چو ميدان) به تركى، پخمه و عاجز و آواره.
خيلانيدن ـ سپوختن[ر.م] و خلانيدن [ر.م] و خيل [مخاط ] از بينى آوردن.
خيلو ـ بر وزن و معنى خيرو.
خيلى ـ (چو ليلى) كثير و بسيار.
خيليدن ـ خليدن[ر.م] و خيلمخاط از بينى آمدن.
خيم ـ (چو ميم) آب دهان و بينى و خوى بد و يا مطلق مزاج و طبيعت و زخم و جراحت و پل و قنطره و كج و خميده و چرك گوشه هاى ديده و رندش[ر.م] شكنبه و روده و مجنون و ديوانه و جوال از پنبه بافته و(به فتح اوّل) به عربى، خيمه را گويند.
خيمه ـ (چو هيضه) چادر و خرگاه كه «استاره» هم گويند و در بعضى از تركيبات آن كه در «خرگاه» نگارش يافته، رجوع بدانجا نموده و برخى را كه در آنجا نگارش نيافته، مذكور مى داريم.(عر)
خيمه بصحرا بردن ـغايب شدن و آشكار و بى پرده بودن.
خيمه در خرابى زدن ـ بى قرار و مضطرب شدن و بى باك و بى حيا بودن.
خيمه دهر; خيمه روحانيان ـ آسمان.
خيمه زدن ـ برخاستن آلت تناسلى و فرود آمدن و نزول كردن و لشگر كشيدن و عجب و تكبّر نمودن.
خيمه زنگارى ـ آسمان.
خيمه شيروانى ـ ]نوعى خيمه چهارگوشه (لغت نامه دهخدا)[.