قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٣٦
تركيبات خيار، رجوع به جزو ثانى آنها نمايند.
خيار بادرنگى ---> بادرنگ.
خيار بالنگ ـ خيار بادرنگ[ر.م] است.
خيار چنبر ـ به فرموده بعضى از دانشمندان عصر، ميوه درخت كاسيا[ر.م است كه مستطيل و شبيه به خرنوب ر.م] و به ضخامت ابهام از ٣٠ تا ٦٠ سانتيمتر طول دارد و چون باد آنها را حركت داده و برهم زند صدايى حاصل گردد كه از فواصل دور شنيده مى شود و مانند تمرهندى از عوامل مسهله مى باشد.
خيار خر; خيار دراز; خيار دشتى ـ يا كربز يا سماهنگ يا خيارزه اسپيذ يا خيارزه سپند; كه به يونانى «اردفنافى» و «شقوشينا» و به عربى«قثّاءالحمار» و به فرانسه «كونكومبر سوواژ» گويند، به فرموده بعضى از ارباب دانش عصر، نباتى است مانند كبر[ر.م] و بى خار كه از قديم الايام در طب معمول بوده و در فرانسه و انگلستان جهت استعمالات طبى آن را زراعت مى كنند و ميوه آن به اندازه نصف ابهام و بيضى شكل و در ابتدا سبز و بعد از رسيدن زرد مى باشد.
خيار شَنبَر; خيار شنبه ـ خيار چنبر.
خيار صحرايى ـ خيار دشتى[ر.م].
خيار كبر ـ ميوه كبر كه شبيه به خيار كوچك است.
خيارزه ـ خيار دراز[ر.م].
خيارزه اسپند; خيارزه سپند ـخيار دشتى[ر.م] است.
خيارك ـ (چو كتابت) مرضى است معروف كه «شكنج» گويند.
خيازنه ـ (چو بلازده) خواهر زن و خواهر شوهر.
خياط ـ (چو بقّال) به عربى، معروفدوزنده و (چو كتاب) خياطه[ر.م] است.
خياطه ـ (چو اماله) چيزى كه جامه و غيره را بدان دوزند.
خيّاطيّه ـ از شعب معتزله و يكى از ٧٣ فرقه امت مرحومه كه رئيس ايشان ابوالحسن خيّاط بغدادىاست و اراده و مشيّت را از صفات فعليّه شمرده و قائم به ذاتش ندانند.
خيال ـ (ر.ف).پندار; گمان; وهم.
خيال پرستان ـ شعرا و منشيان و عاشقان و دل از دست دادگان.
خيانت ـ(ر.ف) و به پارسى«ترفند» و «ترفنده» و «تونى» و «تونى گرى» و «ترفندگرى»گويند.(عر)
خيانيدن ـ (چو رَسانيدن) خوار و ذليل و منكوب نمودن.
خيايَذ ـ خاييدن[ر.م] و فشاريدن.
خيبر ـ (چو حيدر) موضعى است معروف در چهار منزلى مدينه از راه شام كه به چند حصار در پنج يا هفت قلعه مشتمل و پيرامون آنها نخلستان و مزارع بسيار است و ازآن رو كه جماعت يهودى كه از قُرب مدينه طرد شده و در آنجا توطّن نموده و سرّاً با پاره اى منافقين مدينه بناى مخابره گذاشتند، در سال هفتم هجرت ١٦٠٠ نفر لشگر نصرت اثر اسلام در ركاب حضرت خيرالانام آن صوبه را محاصره و به فاصله ده روز مفتوح اسلاميان و جزيه لايق در حق يهوديان از طرف قرين الشرف، آن سرور دو جهان، معهود و مقرّر گرديد و قضيه حضرت حيدر(عليه السلام) در فتح خيبر از همه قضايا مشهورتر است:
«ز خيبر ستد مصطفى هفت قلعه *** خدايش بداد آن چنان ملك سالم
كتيبه بُد و ناعم و شق آنگه *** غموص و نطاة و سطيح و سلالم»
و بعضى در نام هاى قلاع سبعه غموص را قموص و نطاة را نطاق و سطيح را وطيح نوشته.
خيتال ـ (چو بيزار) دروغ و ظرافت و مزاح و طبيعت.
خيچ ـ خيش[ر.م].
خيد ـ (چو بيد) خويد[ر.م] است.
خيدن ـ خميدن و پشم و پنبه را از هم جدا كردن و باز نمودن و لگد زدن.
خير ـ (چو شير) خيره و (چو صيد) به عربى، ضدّ شر و در تركى من باب تفأل به معنى يوخبه تركى، نَه و لابه عربى، نه استعمال كنند.
خيرآباد ---> قلعه گلاب.
خيربوا ـ (چو نيكْ دعا) هيل[ر.م]، خصوصاً قسم صغير آن.
خيرخير ـ (چو شيرگير) مكرّر خير است.
خيرو ـ خيرى[ر.م] و خطمى[ر.م] و نوعى از گل آن و رجوع