قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٣٣
عتيقه و چهارصد مساجد شريفه و كاروان سراهاى بسيار مشتمل است ـ بدين اسم موسوم و منسوجات ريسمانى و حريريه آن معروف است و رجوع به «فرغانه» هم نمايند.
خوك ـ (چو فلك) خدمتكار و(چو خوب) مرض خنازير[ر.م] و به معنى معروف كه «گراز» نيز گفته و به تركى«ذونقوز» وبه عربى «خنزير» و به هندى «براه» و به فرنگى «كرينكول» گويند.
خوكِ دريايى; خوكْ ماهى ---> دلفين.
خوكره ـ (ل) به لغت اصفهان، زبزب [ر.م] است.
خوگ ـ (چو بد) تخم مرغ.
خوگر ـ (چو دوزخ) آشنا و هم خوى و آميزنده و الفت گيرنده.
خول ـ(چو پول و عمل) لاغر و خبزدوك [ر.م] و چكاوك يا غليواج يا قسم سفيد از درّاج و يا مرغى است ديگر كه بلندپرواز و تيزپر و از كنجشگ هم كوچك تر مى باشد.
خولاّر ـ بر وزن و معنى خُلاّر.
خولان ـ (چو سرطان) در شرح قاموس[ر.ض] گفته كه درختى است كه شيره و فشرده آن را ـ كه دارويى است تلخ ـ «حُضُض عربى» گويند و گويا همين است كه «حُضُض مكّى» نيز نامند، چنانچه فشرده درخت فيل زهره[ر.م] را «حُضُض هندى» گويند، چنانچه لفظ حُضُض علاوه بر اين دو معنى، نام گياهى است و داروى ديگرى است كه از بول شتر اخذ مى كنند و به پارسى «هلل»گويند.
خولِسته; خولِسه ـ دوات مركّب.
خوللو ـ (چو روبرو) رازيانه صحرايى.
خولنجان ـ يا خالنجان يا خالولنجان يا خاولنجان; كه «خسرودارو» نيز گفته و به تركى «قره قاف» و به فرانسه «گالانگا» گويند، در برهان[ر.ض] گفته: بيخى است دوايى كه در آشيانِ باز يابند و در جايى ديگر به هم نرسد، چه گويند كه آن از زمين يونان خيزد و خسرودارو همان است. و در «خاولنجان» گفته كه بيخى است دوايى كه باز آشيان خود را از آن سازد، چه در وقت بچه از آشيان بازداشتن در آشيان آن بيابند و بسيار آورند. و نيز در «خالولنجان» گفته كه رستنى اى است دوايى كه چوب آن خسرودارو و درخت آن به نوشيروان [پادشاه ساسانى در قرن ٦م ] منسوب است و در «خسرودارو» آن گفته كه خسرودارو رستنى است كه «خولنجان» گويند و بعضى گفته كه درختى است منسوب به نوشيروان كه چوب آن را «خالولنجان» گويند. و بعضى از دانشمندان عصر گفته كه خولنجان ريشه يكى از نباتات و محرّك و مقوّى معده و جاييدن آن در تسكين درد دندان مؤثّر و به سه قسم مقسوم مى باشد:
١. خولنجان كبير: كه «خولنجان ژاوايى» و «خولنجان هندى» نيز گويند.
٢. خولنجان صغير: كه به «چينى» نيز موصوف دارند.
٣. خولنجان كاذب: كه از اوّلى كوچك تر و از دويّمى بزرگ تر مى باشد. پس صفات خاصه و اشكال مخصوصه هر يكى را شرح داده كه ذكر آنها در اينجا تطويل است.
خوله ـ (چو لوله)خالى و (چو روضه) قنديل و تيردانى كه سپاهيان از گردن آويزند.
خوليا ـ به يونانى، خاطر و خيال و خلوليا[ر.م] است.
خوم ـ به اساطير پيشينيان، شخصى است كه در زمان جمشيد] چهارمين پادشاه پيشدادى[ از طرف هرمز اهورامزدا به تبليغ اوامر و احكام الهيه مبعوث بوده و دين مجوس را تأسيس نموده و نشر و محافظت آن را به عهده هيئت كاهنه اى كه خودش تشكيل داده بود، موكول داشت و زردشت هم غير از وفق همين مذهب چيزى ديگر ايجاد نكرد و مجوسيان همين خوم را به «درخت زندگانى» تعريف و تقديس مى نمايند.
خون ـ (چو من) خانه و خوان[ر.م]، اِفراداً وتركيباً و (چو نون) مردم سفّاك و خونى و تكبّر و خودبينى و به معنى معروف كه يكى از آلات بدنى بوده و از جانب داخل تمامى آلات را احاطه كرده و عمل آن تغذيه عناصر هيستولوژى[ علم شناسايى بافت ها و انساج مختلفه بدن ] مى باشد و در پاره اى مناسبات آن هم رجوع به «حديد» نمايند.
خون آب; خون آبِ زرد; خون آبه; خون آبه زرد ـ آب ممزوج به خون و درد و غم و اشگ خونين.