قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٢٠
خنكو ـ (چو دلجو) كشوث[ر.م].
خنگ ـ با كاف پارسى(چو سنگ) بدذاتى و بدنفسى و (چو تند) گوشه و عاشق زار بى خود و عاشقى سخت و (چو هند) ابلق[ر.م] و هر چيز سفيد، خصوصاً اسب.
خِنگْ بُت; خِنگْ بُد ---> باميان.
خِنگْ بيد ـ مطلق خار، خصوصاً خار سفيد.
خنگْ زيور ـ اسب ابلق.
خنگْ سار ـ شوره و كسى كه موى سرش سفيد باشد كه مركّب است از «خنگ» و «سار» به معنى سر.
خنگِ شب آهنگ ـ ماه و صبح صادق و اسب ابلق و بُراقنام مركب آسمانى حضرت خيرالانام.
خنگولوك ـ مردم عاجزى كه هيچ كار از دست او برنيايد.
خنگال ـبر وزن و معنى خبكال.
خِنگسار ـ رجوع به تركيبات «خنگ» شود.
خنو ـ غرّه و فريفته.
خنود ـ (چو درود) تنبليت[ر.م] كوچك.
خنور; خنورى ـ (به فتح و ضمّ اوّل و تشديد و تخفيف ثانى) زارع و آلات و ضروريّات خانه و خم و كوزه و ظروف و اوانى، خصوصاً كندوى غلّه.
خنه ـ (چو ننه) توده غلّه.
خنى ـ (به كسر اوّل) نام پارسى حنا است.
خنيا ـ (چو دنيا) ساز و سرود و نغمه.
خنياگر ـ مغنّى و مطرب و خواننده و سازنده ساززننده; مطرب.
خنياگر آسمان; خنياگر فلك ـ ستاره زهره.
خنيدن ـ (چو دِريدن) مكيدن و (چو بريدن) پسنديدن و (چو رَسيدن) پسنديدن و شهرت يافتن و مشهور و نامدار بودن و آوازه پيچيدن و بلند شدن و برگشتن آن از طاس و حمام و گنبد و ميان دو كوه و مانند آنها و دانا بودن در امر نغمه و سرود را نيز گويند.
خنيده ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از خنيدن[ر.م]، خصوصاً مشهور و معروف و پسنديده و استاد و دانا در امر نغمه و آواز معكوس در كوه و حمام و غيره.
خَنيس ـ (ل) به زبان گيلانى، از جمله اقسام پودنهپونه و عبارت از نباتى است خوش بو و مايل به سياهى و شبيه به سوسنبر كه زلوىزالو در گلو مانده را اخراج كرده و در ساير افعال از ساير اقسام پودنه قوى تر و به عربى «حشيشة العلق» و به مازندرانى «اوبهى» گويند.
خنيك ـ (چو مدير) نوعى از لباس درشت كه فقرا و دراويش پوشند.
خنيور ـ (چو مزدور ومنصور و بريدن) خنپور[ر.م] است.
آيين بيستودويّم