قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢١٦
چشم و رودخانه و نهر، خصوصاً نهر بزرگ و قسمتى است از دريا كه در خاك پيش رفته باشد و گاه است كه به خود دريا نيز اطلاق نمايند و در اصطلاح جغرافيايى، بيشتر در اين معنى آخرى استعمال نمايند و بس. و در كشف القناع[ر.ض] گويد: خليج جزو بزرگى از دريا است كه داخل در برّ باشد و جون نيز از اين قبيل است و ليكن از خليج كوچك تر است و آن را خور نيز گويند.
خليج آزرپيش ---> بحر ابيض.
خليج بربر ---> بحر بربر.
خليج عجم; خليج فارس ---> بحر فارس.
خليج هند ---> بحر هند.
خليج يوسف ---> فيوم.
خليج يونان ---> بحر ابيض و بحر يونان.
خَليدن ـ آمدن و رفتن و مجروح كردن و فروبردن يا فرورفتن چيزى در جايى به جهت زخم كردن.
خليذ ـ خليدن[ر.م] و سپوختن[ر.م].
خَليس ـ مطلق دو چيز به هم آميخته مثل لعل و مرواريد و ميوه خشك وتر و ماش و برنج و مانند اينها، خصوصاً ريش دوموى.
خَليش ـ خلاب[ر.م] و خلاكوش[ر.م] و آب گرمى كه از زمين برمى آيد.
خليص ـ (چو امير) نام يكى از نواحى مدينه منوّره.
خليفه ـ به پارسى «پيره» گويند.
خليك ـ چكاوك و كاروانك[ر.م].
خليل ـ مردم ضعيف مختل الجسم و فقير و بى چيز مختل المال و هر چيز سوراخ دار و دوست صادق و درست كار كه دوستى او صاف و صحيح بوده و مشوب به اغراض نباشد و يا دوست مختصّى كه با ديگران نپيوندد و لقب خاص حضرت ابراهيم(عليه السلام) هم هست و رجوع به «قدس شريف» هم نمايند.
خليل الرّحمن ـ حضرت ابراهيم(عليه السلام) و رجوع به «حبرون» شود.
خليل القدس ---> حبرون.
خليل الله ـ حضرت ابراهيم(عليه السلام) است.
آيين بيستم