قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٠٣
و مانند اينها.
خشتِ زر; خشتِ زرّين ـ آفتاب.
خشتامن; خشتامه ـ (چو تردامن و گل دامن و هَنگامه و بزغاله) خسو [ر.م] و داشكوره خشت پزى.
خشتچه; خشتره ـ (هر دو به كسر اوّل و فتح رابع و سكون ثانى و ثالث) خشتك[ر.م] است.
خشتك ـ (چو دلبر) مصغّر خشت[ر.م] و آيينه زانو و پارچه سه گوشه يا چهارگوشه زير بغل و ميان تنبان و شلوار.
خشتكِ زر; خشتك زرّين ـ آفتاب.
خشتنشار ـ (چو بهمنيار) مرغابى سياه و بزرگ و تيره رنگ مايل به كبودى كه ميان سر آن سفيد مى باشد.
خشتوك ـ (چو پُرزور و مشهور) حرام زاده.
خشته ـ (چو خسته) مردم مفلس و بى برگ و نوا.
خشج; خشجان ـ مخفّف آخشيج[ر.م و آخشيجانر.م].
خشخاش ـ (ر.ف) كه عبارت از تخم كوكناراست و به هيچوجه داراى خواص مخدّر كوكنار نبوده و به فرانسه «اويلِت» و به نام سفيد و سياه و مقرن و زبدى به چهار قسم مى باشد:
١. سفيد: كه بوستانى است.
٢. سياه: كه صحرايى است و «مصرى» هم گويند و بعضى گفته كه سياه و سفيد هر دو هم صحرايى باشد و هم بوستانى.
٣. مقرن: كه پيوسته در كنار دريا رويد و ازاين رو «بحرى» نيز گويند.
٤. زبدى: كه برگ و تخم و ثمر مفيد دارد.
خشخاش كردن ـ ريزه ريزه كردن.
خشخاشيّه ـحلواى خشخاش.
خشخش; خشخشه ـ (چو اكبر و زَلزَله)خشت خشت[ر.م].
خشف ـ (چو شرف) برف.
خشك ـ (چو فلك) نام كوهى است و (چو پشت) محض و خالص و بخيل و ناكس و به معنى معروف كه مقابل تر است.
خشك آخُر; خشك آخور ـ سال قحط و كمى عيش و گياه و علف و مردم ممسك و بخيل و ناكس.
خشك آر ـ خاگينه و آردى كه نخاله آن را جدا نكرده باشند و اسم فاعل و امر حاضر از خشك آوردن[ر.م] و نانى كه گندم آن را ناشسته و سبوس آن را ناگرفته ترتيب مى دهند.
خشك آمار; خشك آنار ـ حساب و شمار و تتبّع و استفسار و تفتيش و استقصا و مرض استسقا و توبه و استغفار.
خشك آوردن ـ سكوت كردن و سخن نگفتن از غايت اعراض و بى دماغى.
خشك افزار ـ حبوبات مثل ماش و نخود و باقلا و مانند اينها.
خشك اَمار; خشك انار ـ (چو كَنار) خشك آمار]ر.م [است.
خشك انگبين ـ عسلى كه در خانه زنبور خشكيده باشد كه به «عسل خشك» معروف و گرم تر از عسل متعارف و به «انگبين خشك» هم رجوع شود.
خشك باختن ـ داروندار خود را باختن و بى شرط و گرو قماربازى كردن.
خشك بازه ـ پوست درخت و شاخه هاى خشك بريده از آن.
خشك پشت ـ سنگ پشت.
خشك پى ـ مردم شوم و بدقدم.
خشك جان ـ مردم ناقابل و كم عقل و بى هنر و شخصى كه لذّت عشق نچشيده و از ياد دلدار محروم و در كنار، و لايق پالان و افسار باشد.
خشك جنبان ـ كسى كه جنبش و حركات بى فايده از او به عمل آيد.
خشك جهان ـ روزگارى كه در آن مردم باهمّت و سخاوت نباشد.
خشك دامن ـ پاك دامن و نيكوكار.
خشك دست ـ مردم بخيل.
خشك دهان ـ روزه دار.
خشك رنده ـ مردم جَرَبدار.
خشك رود ---> فرغر.