قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٠١
خسران ـ (چو گلدان) ضرر و نقصان.
خسران گر ـ داماد.
خسرو ـ (به ضـمّ اوّل و ثانى و ثالث) خُسُـر (چو شتر)]ر.م [و (بر وزن دختر) امام عادل و پادشاه و حاكم و بالخصـوص پادشاه باشوكت و خصوصاً نام يازدهمين و چهاردهميـنِ اشكانيان بوده، چنانچه در محل خود مذكور افتاد و هـم نـام بيستودويّمينِ ساسانيان كه به پرويز ملقّب و معنى تركيبى آن، ملك مظفّر و خودش پسر هرمز ابن نوشيروان بوده و در ٦١٨٤ هبوطى ـ مطابق ٥٩٩ ميلادى ـ جلوس فرمود.
خسروِ اقليم چهارم; خسروِ انجم ـ آفتاب.
خسروپرويز ---> خسرو.
خسروجِرد ---> بيهق.
خسروِ چهارم سرير ـ آفتاب.
خسروِ خاور ـ آفتاب و پادشاه مشرق يا مغرب.
خسرودارو ـ خولنجان[ر.م].
خسرو زرّين عطا; خسرو ستارگان; خسرو سيّارگان ـ آفتاب.
خسروشاه ـ دهى است در دو فرسخى مرو در تركمنستان و يكى ديگر در چهار فرسخى تبريز.
خسرو هشت بهشت ـ وجود مقدّس حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله).
خسروانه ـ(چو دخترانه) لايق حال و مناسب مقام خسرو.
خسروانى ـ منسوب به خسرو و زرى بوده رايج و هر چيز بسيار بزرگ و لطيف و نيكو، مانند خم خسروانى و غيره و نام لحنى است مطرب از تصنيفات باربدنوازنده دربار خسروپرويز كه نثرى است مسجّع در دعا و ثناى خسرو و اصلاً نظم در آن به كار نرفته و در مجلس خسروپرويزش مى نواخته و ازآن رو كه پسنده خاطر خسرو بوده، بدين اسم اختصاص يافته و اين غير از سى لحن مشهور باربدى است.
خسروى ـ نوعى از شراب عرقى.
خسف ـ (چو شرف) گردكان گردو و (چو حرف) عيب و دريدن و بريدن و خوار گردانيدن و فرو رفتن به زمين و فرو رفتنِ زمين و گرفتن ماه و جاى برآمدن آب است از چاه.
خسق ـ (چو طبق) گل كاغاله[ر.م و كاجيرهر.م].
خسك ـ (چو هند) خسق[ر.م] و(چو تند) زمان و وقت و تأخير و درنگ و (چو فلك) خس و خلاشه و خارى است سه گوشه و خارهاى سه پهلو كه از آهن ساخته و در سر راه دشمن گذاشته و به اطراف قلعه و حصار ريزند.
خَسَك دانه ـ تخم كاغاله[ر.م].
خسكانان ـ(چو سربازان) تفحّص و تفتيش و جستوجوى بليغ.
خسكدانه ـ (چو فلك پايه) تخم كاغاله[ر.م].
خسم ـ (چو خِشم) جراحت و زخم.
خسنده ـ (چو دونده) پشه و مگس و امثال آنها و اسم فاعل از خسيدن[ر.م].
خسو ـ (چو وضو) پدر زن و شوهر و مادر ايشان.
خُسودن ـ درويدن.
خُسور ـ خُسو[ر.م] و خسوريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
خُسوردن ـ درويدن.
خسوره ـ خسور[ر.م].
خُسوريدن ـ درويدن.
خسوف ـ فرو رفتن در زمين و گرفته شدن ماه كه از حايل بودن زمين مابين ماه و آفتاب حصول يابد و در توضيح اجمالى اين مدعا مى نگارد كه ماه مانند زمين بالذات مظلم و تاريكاست و هر دو از آفتاب كسب نور كرده و اخذ روشنايى نمايند و پر واضح است كه اگر چيزى تاريك ديگر در ميان آفتاب و يكى از زمين و ماه حايل باشد، مانع از كسب نور بوده و به رنگ اصلى خودشان نمايان باشند. پس چون ماه كروى و از آفتاب خُردتر است، هميشه قريب به يك نيمه آن ـ كه روبه روى آفتاب است ـ روشن بوده و نيمه ديگرش تاريك و مظلم گردد و در اجتماع ماه و آفتاب كه هر دو در يك برج جمع شوند، نيمه تاريك آن به طرف ما بوده و نيمه روشن آن به طرف بالا شده و از نور آن هيچ نماند و اين حال را «محاق» و «تحت الشعاع» گويند، و آن وقتى است كه بُعد ماه از آفتاب پيش از اجتماع