قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٩٢
خرپشته ـ (چو سرسفته) مخفّف خرپوشته[ر.م] است.
خرپنوار; خرپنواز; خرپوار; خرپواز; خرپور; خرپوز; خرپوزه ـ خربور[ر.م].
خرپوشته ـايوان و طاق و خيمه و خراتگين [ر.م] و نوعى از زره و جوشن و پشته بزرگ دراز و ناهموارى كه ميانش بلند و دو طرفش نشيب باشد و آن را «ماهى پشت» و«پشت ماهى» نيز گويند.
خرپيوار; خرپيواز ـ خربور[ر.م] است.
خرت ـ(چو تشت و پشت) استخوان كوچك پيش سينه و سوراخ گوش و سوزن و تير و غيره.
خِرت خِرت ---> جرنده.
خِرت و مِرت ـ ساز و برگ و تدارك.
خرتك ـ (چو اندك) مهره الوان كه به جهت دفع چشم زخم بر بازو و گردن اطفال بندند و آويزند.
خرتنگ ـ(چو فرزند) دهى است در دو فرسخى سمرقنددر ازبكستان.
خرتوت ـ توت سياه و توت بزرگ و زبون و بى مزه و در اصل از «خر» و «توت» مركّب است كه خر به معنى بزرگ است، يعنى توت بزرگ دانه و يا توتى كه بهواسطه بى مزگى لايق خر است.
خرتوج ـ به تركى، فشنگ معروف است.
خرج ـ (چو تند) خرجين و (چو بند) معروف است و به پارسى«هزينه»گويند.
خرجسته ـ (چو برجسته) خر در گله[ر.م] و خرخشه[ر.م].
خَرجَل ـ غليواج[ر.م] و يا نوعى ديگر از مرغ كه شيرازيان «گورگور» گويند و ملخ بى بال كه پخته و مى خورند.
خرجن; خرجين ـ (چو مدبر و گلچين) عيبه[كيسه چرمى ] بزرگ معروف.
خَرچال ـ زاغ فربه و بزرگ و مرغ سرخاب[ر.م و يا مرغى است كبودرنگ كه پيوسته در كنار آب نشيند و يا مرغى است بزرگ از جنس تودرىر.م] كه با باز و شاهين شكارش كنند و گوشت لذيذ دارد.
خرچكوك; خرچلوك ـ (چو عنكبوت) دستنبوى[ر.م] و گياه خروك[ر.م].
خرچنگ ـ (چو فرزند) برج سرطان[ر.م] و جانورى است كه «سرطان»گويند.
خَرچيدن ـ نم شدن چشم.
خُرچين ـ بر وزن و معنى خرجين.
خرخاش ـ (چو سرباز) خرخشه[ر.م] و كفشگر.
خرخجيون ـ (چو رُخ بريدن) به سريانى، فرنجك]ر.م [است.
خرخدا ـ خرك خدا[ر.م] است.
خرخر ـ (چو مرمر) خراخر[ر.م] و طاق و ايوان و خميدن.
خَرخَره ـ خراخر[ر.م].
خَرخَسه ـ جانورى كه صيّادان بر كنار دام بندند كه جانوران ديگر آن را ديده و فريب خورده و به دام افتند.
خَرخش ـ خرخشه[ر.م].
خَرخُشت ـ چرخشت[ر.م].
خرخشه ـ (چو زَلزَله و اَقمِشه) خرخسه [ر.م] و شلتاق]ر.م [و خلجان دل و اضطراب و جنگ و جدال بى موقع.
خرخير; خرخيز ـ (چو كفگير و شب خيز) شهرى است از ختا و ختن نواحى در شمال و شمال غربى چينكه مُشگ خوب و جامه ابريشمى مرغوب دارد.
خرد ـ (چو نمد) كبدا[ر.م] و گِل تيره چسبنده و فعل مضارع از خريدن و (چو لَذّت) كبدا[ر.م] و گل تيره و (چو تند) كوچك و ريزه و شهرى هم بوده نزديك سدّ يأجوج[ر.م] و (چو شكم) عقل و هوش و فكر و ذهن.
خِردپذير ـ معقول و متصوّر.
خُردخاش ـ پاره پاره و قطعه قطعه.
خِرَدسوز ـ آتشگده اى بوده در آذربايجان.
خُردگاه ـ خرده گاه[ر.م] است.
خردمند ـ مردم عاقل و باهوش.
خُردنامه ـ رقعه و تعليقه.
خُردومُرد; خُردومورد ـ خرداوات[ر.م].
خرداد ـ (چو گلدان) آتشگده اى بوده بسيار بزرگ و عالى و نام ماه سيّم از سال هاى شمسى و روز ششم ماه هاى شمسى كه در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» اشارت نموديم كه در اين زمان خرداد جلالى مطابق ٣١