قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٩٠
در بر كنند.
خَراتين ـ كرم سرخ و درازى كه در ميان خاك نرم و زمين نمناك متولّد و متكوّن، خصوصاً مانند باغچه ها و در سرگين ها و در گرما كه بارش شود و در اوايل سرما به هم رسيده و به هندى «كيچوه» و به عربى «حمرالارض» و «امعاءالارض» و به پارسى «شكند»گويند و در يرقان و سنگ مثانه و حبس البول نافع و كارگر آيد.
خراج ـ (چو شمار) باغره[ر.م] و(چو چنار) بده[ر.م] و ماليات.
خراخر ـ (چو سراسر) صدايى كه از بينى و گلوى مردم خفته و گلوفشرده برمى آيد.
خراد ـ (چو عطّار) پهلوانى است از ايران و نام پادشاهى هم بوده كه در فضل و دانش مشهور دوران و (چو سواد) غليواج[ر.م] و به معنى مذكور.
خَرّاد مِهر ـ آتشگده اى بوده در زمان بابكپدر اردشير ساسانى.
خراره ـ (چو كَناره) آواز فروريختن آب از جاى بلند و آوازى كه به سبب گريه بسيار از گلو برآيد.
خراز ـ (چو نماز) به تركى، ارّه و منشارارّه بزرگ و به پارسى، آلت تناسلى است و (چو بزّاز) چكمه دوز و كسى كه درز موزهچكمه; كفش را بدوزد.
خرازه ـ (چو سجّاده) خرّاز(چو بزّاز)[ر.م] و (چو اراده) پيشه او و (چو كَناره) آلت تناسل و چيزى است مانند مهره كه در مرارهزَهره گاو مى باشد.
خراس ـ (چو پَلاس) خر بزرگى كه آسيا را بگرداند و آسياى بزرگى كه با چاروا بگردد و نه به آب و در اصل مركّب است از «خر» و «آس».
خراس خراب; خراس خسيسان ـ آسمان.
خراسان ـ (ر) در منتخبات اللّغات[ر.ض] گفته: گلى است كه از آرد شده آهك و سفال سازند و هم نغمه اى است از موسيقى و قصبه اى است از بغداد و يا ناحيه اى است در يك منزلى آن كه به شصت قريه مشتمل مى باشد، و معنى تركيبى پارسى آن «جاى آفتاب» است كه مركّب است از «خور» به معنى آفتاب و «آسان» به معنى جاى چيزى، و ازاين رو بعضى آن را به مشرق، مقابل مغرب ترجمه كرده و به همين نسبت قطعه بزرگى را نيز گويند كه مشهور جهان و يكى از ايالات ايران و در سمت شرقى عراق و فارس واقع و قديماً به سينه روى زمين موسوم و به بلاد كثيره اى مشتمل و مقرّ حكومتش طوس است و رجوع به «ايران» هم نمايند.
خراستر ـ (چو بداختر) مطلق موذيات از مار و عقرب و غيره، و در اصل مركّب است از «خر» و «استر».
خراش ـ (چو تراش و لواش) سقط و از كار افتاده و ميوه پوسيده و رخنه و خراشيدن و امر و فاعل از آن.
خراشيدن ـ رخنه كردن و سر ناخن به چيزى ماليدن و پوست از بدن برآوردن و مجروح كردن، خصوصاً چيزى را با ناخن ريش ريش نمودن.
خَراطين ـ بر وزن و معنى خراتين و معرّب آن است.
خرافات ـ (چو مكافات و خرابات) سخنان نامربوط و پريشان.
خراك ـ (چو هلاك و دلاّك) خراخر[ر.م].
خرام ـ (چو نظام) خراميدن و امر و فاعل از آن و هر چيز خوش و خوب رو و جميل و زنان خوش صورت و شكيل و سرور و شادمانى و نويد و مژدگانى و ضيافت و مهمانى و مژده طلبيدن به مهمانى.
خراما ---> خيرى.
خرامان ـ علاوه بر معنى معروف كه اسم فاعل از خراميدن است، رجوع به «اسد» و «زبره» هم شود.
خرامرود ـ(چو بداندوز) اَمرود گلابى بزرگ بى مزه و زشت و ناهموار.
خرامش ـ (چو سفارش) اسم مصدر خراميدن.
خرامقان ـ (چو برادران) رستنى است مانند سنبل الطيب و در شكل و بو شبيه به آن و رنگش سبز و طعمش مايل به شيرينى است .
خِرامى ---> خيرى.
خراميدن ـ (چو فشاريدن) خوب و خوش و شاد بودن و مهمان شدن و مژدگانى طلبيدن و آويزان شدن و به ناز و سركشى و تبختر و وقار راه رفتن.