قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٨٤
خانه هايشان در مقابل يكديگر باشد اتصال وقوع يابد، يكى از كائنات جو حادث بوده و اين قسم از اتصال را «فتح الباب» گويند، و به عبارت ديگر فتح الباب اتصال دو ستاره است به هم به نظر يا تناظر در صورتى كه خانه هاى اين دو كوكب در مقابل هم باشند، مانند آفتاب و زحل كه خانه هايشان اسد و دلو در مقابل هم واقعند، و فتح الباب از اين جهت گويند كه دليل تغيير هوا و باز شدن درب آسمان به روى زمين و نزول برف و باران است. پس اگر فتح الباب از زحل و نيّرين خورشيد و ماه باشد، در زمستان دليل برف و سرما بود و در تابستان شكستن گرما و اعتدال هوا. و هكذا فتح الباب هريك از كواكب را اثر مخصوص نوشته اند كه تفصيل آنها خروج از موضوع است و بيشتر در جدول توقيعات تقويم رقمى فتح الباب را نوشته و گاه است كه در تقويم فارسى هم مى نگارند.
خانه آفت پذير; خانه آفت ريز ـ دنيا و روزگار.
خانه باد ـ خانه تابستانى و مثلّثه هوائى[ر.م].
خانه باز ـ شخصى كه اسباب خانه خود را در قمار ببازد.
خانه بدوش ـ مردم مجرّد و سبك بار.
خانه برانداز ـ معشوق و مطلوب.
خانه بردوش ـ مردم مجرّد و سبك بار.
خانه خراب ـ مفلس و پريشان حال.
خانه دل ـ كعبه.
خانه روشن كردن ـ تمام شدن و به آخر رسيدن و به مقصود نائل گرديدن داماد از عروس.
خانه زاد ---> تلاد.
خانه زر ـ آفتاب و برج اسد[ر.م] و فلك چهارم.
خانه زرّين ـ آفتاب و كواكب و آسمان هشتم.
خانه سيل ريز ـ شراب انگورى.
خانه شش در ـ دنيا و عالم.
خانه شير ـ پستان و برج اسد[ر.م].
خانه شين ـ مخفّف خانه نشين[ر.م] است.
خانه عنقا ـ نوايى از موسيقى.
خانه غول ـ دنيا و روزگار.
خانه فردا ـ عالم آخرت.
خانه فروش ـ تارك دنيا و كسى كه اظهار جاه و جلال نمايد.
خانه كَن ـ مردم مدبر و ناخلف و خانه برانداز.
خانه گير ـ گيرنده خانه و بازى چهارم از هفت بازى نرد.
خانى ـ سلطنت و منسوب به خان و زر خالص و زرى است در ماوراءالنهردر آسياى مركزى رايج و حوض و تالاب و چشمه آب و نام هماى، دختر دارابهشتمين پادشاه كيانى.
خانيچه ـ چشمه و حوض كوچك و مصغّر خانى[ر.م].
خانيّه ---> ايلخان.
خاو ـ به تركى، درز جامه و سجاف و ريشه آن كه از خودش باشد و آنچه از درز جامه ظاهر و نمايان گردد كه به عربى «زئبر» يا «زغبره» گفته و به پارسى «پُرز» و«فراويز» ناميده و اهالى ما نام عربى مذكور را تحريف داده و «زَغَره» گويند.
خاور ـ (چو ياور) مشرق و طرف آن و مغرب را نيز گويند.
خاوران ـ مشرق و مغرب با هم و قريه اى است از اخلاط در تركيه و شهرى است از بلاد خراسان كه آبوهوايش سازگار و در قديم الزمان مقرّ حكومت آن ديار بوده و مرور دهور خرابش نموده و حكيم انورى[شاعر قرن٦ هـ ] از آنجا ظهور كرده و ازاين رو در بدو حال خود را به خاورى متخلّص مى كرده است.
خاورى ـ اهل مشرق و مغرب و مطلق منسوب به خاور و هم رجوع به «خاوران» نمايند.
خاوَس ـ شهرى است كوچك از ماوراءالنهردر آسياى مركزى از بلاد اسروشنه[ر.م].
خاوش ـ (چو ناخن) خيارى كه به جهت تخم نگاه دارند.
خاوُل ـ مورچه.
خاولِنجان ـ خولنجان[ر.م].
خاوند ـ (چو پابند) حد و سد و خداوند.
خاويار ـ (چو كارزار) به تركى، اشپل[ر.م] است.
خاويدن ـ خاييدن[ر.م].