قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٨١
خاك بيز ـ غربال خاك و مردم دقيق و باريك بين و شخصى كه خاك بازار و كوچه را به جهت نفع خود جاروبيده و ببيزد و كسى كه به كارهاى سخت و حرفت هاى پست قيام نمايد.
خاك بيمار ـ زر سرخ.
خاك تاريك ـ قالب و بدن آدمى.
خاكْ خسبه ـ (چو پُسته) تودرى[ر.م].
خاك دان ـ دنيا و عالم و مزبله[ر.م] و زمين.
خاك دان ديو; خاك دان غرور; خاك دان كهن ـ دنيا و عالم و زمين.
خاك ذليلان ـ قالب و جسد كفّار و جهّال.
خاكْ رند ـ (چو قند) گرد و غبار.
خاك رنگين ـ انسان و لاله زار و طلا و نقره و گلزار.
خاك روب; خاك روبه ـ زبيل[ر.م] و جاروب.
خاك زدن ـ جاروب كردن.
خاك سار ـ حقير و ذليل و خوار و هر چيز آلوده به غبار و مردم افتاده و بى عار و هر چيز خاك مانند و كسانى كه در صف نعال كفش كَن نشينند.
خاك مُطَبَّق; خاك معلّق ـ كره زمين.
خاكْ نمك ـ نوعى از بازى است كه چيزى را در توده خاك پنهانيده، پس خاك را به شمار رفقا و حريفان به چندين بخش نمايند پس آن چيز پنهانيده در بخش هركس كه برآيد، او غالب بوده و برده باشد.
خاك و آب ـ جسد و قالب آدمى.
خاكدان ـ رجوع به تركيبات «خاك» شود.
خاكژى ـ (چو مادرى) جاكشو[ر.م] است.
خاكسار ـ رجوع به تركيبات «خاك» شود.
خاكستر ـ معروف است.
خاكسو; خاكسى ـ جاكشو[ر.م] است.
خاكش; خاكشت ـ (چو مادر و پابند) تخته اى است كه دهقانان زمين شيار كرده را بدان هموار كنند.
خاكشو; خاكشى ـ (چو ماهرو و كاسنى) جاكشو[ر.م] و خاكشير است.
خاكشير ـتخمى است ريزه و سرخ رنگ مشهور كه اهالى ما «شيوران» گفته و به عربى «خُبّه» و به شيرازى «شفترك» و به هندى به «خوب كلان» مشهور و گياه آن را در مازندران «شلم» گويند.
خاكى ـ مردم ذليل و بى باك و هر چيز منسوب به خاك و قريه اى است در آذربايجان و لقب قبيله و جماعتى است و هم رجوع به «مثلّثه» و «فيروزه» نمايند و كنايه از بشر هم هست.
خاكى كردن ـ اضطراب و بى قرارى كردن و تواضع و بندگى نمودن.
خاكى نهاد ـ كسى كه خلقتاً متواضع و خوشرفتار باشد.
خاكيان ـ جمع خاكى و كنايه از اهل زمين است.
خاگ ـ مرغ خانگى و تخم مرغ.
خاگينه ـ تخم مرغ با روغن بريان كرده و هر طعامى كه از تخم مرغ درست نمايند، مانند قيقاناق و كوكو و امثال آن.
خال ـ عَلَم و بيدق و ابرام و لجاجت و شتر سياه بزرگ و جنسى است از بُرد يمانى كه عرب جامه اش كند و نقطه اى از بدن كه رنگ آن مخالف رنگ غير خود باشد، خصوصاً نقطه سياه و آن را «بادامه» و «تيل» و «چخك» و«فتد» هم گويند و به عربى، برادر مادر است.
خال عصى ـ گناه و آثار منحوسه آن كه در اعضا پديد آيد.
خالاون ـ(چو باناخن) دانه اى است شبيه به گندم كه به عربى «حنطه روميّه» گويند.
خالتا; خالته ـ (چو ساخته) طوق و حلقه اى است از چوب و مانند آن كه در گردن سگ كنند و رجوع به «ساجور» هم نمايند.
خالد ـ (چو عابد) به عربى، هميشه و دائم و چنانچه در «برمك» مذكور داشتيم، نام اوّلين وزراى برامكه هم هست و به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، نام يكى از انبياى عظام هم بوده كه پسر سنان ابن غيث و نسبش به حضرت ذبيح الله(عليه السلام) موصول و يك سال پيش از جلوس انوشيروان عادل پادشاه ساسانى در قرن ٦ م در ٦١٢٣ هبوطى ـ كه مطابق ٥٣٨ ميلادى مى باشد ـ ظهورفرموده و با قبايل خويش در اراضى عدن متوطّن و مردم را به