قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٨٠
خاشه گر ـ سخن چين است.
خاصّ ـ به عربى،ممتاز و مخصوص كه به پارسى «ويژه» و «بيژه» گويند و دشتى است در خيبر.
خاص تره ---> شاه تره.
خاص همايون ـ علاوه بر معنى تركيبى، رجوع به «تيمار» نمايند.
خاصگى ـ (چو لاغرى) كنيزك خوش سيما و هر چيز نفيس و زيبا و مقرّب پادشا و مأمور مخصوص حرم سلطان.
خاصّه ـ به معنى خاصّ و خصوصاً كه به پارسى «ويژه» و «بيژه»گويند و جامه اى است نازك و قماشى است مخلوط به حرير.
خاصيّت ـ (ر.ف) و به پارسى «مونه»گويند.(عر)
خاطر ـ ناز و تكبّر كننده و هر امر بزرگ و باخطر و هرآنچه در دل آيد و گاه است كه به مناسبت همين معنى خود دل و قلب را نيز گويند، پس به معنى حرمت و احترام نيز ـ كه مستلزم سرور قلب است ـ استعمال نمايند.
خاطرشناس ـ آدم باادب و قدردان.
خاطرمانده ـ خجل و منفعل و در قلب مانده.
خاطرنشان ـ مطلبى را به ياد ديگرى آوردن و در نظر او مجسّم كردن.
خاطرنواز ـ خاطرشناس[ر.م] و كسى كه قلب ديگران را شاد نمايد.
خاف ـ ناحيه اى است در خراسان منسوب به خاف از دشتى كه زوزن و سنجان هم از محال آن و همه چيزش فراوان غيرانسان و طايفه تيمورى هم در آنجا سكونت دارند.
خافشه ـ (چو عايشه) شاه تره.
خافق ـبه عربى، جنبده و لرزنده و كناره عالم و كسى كه از پينكىچرت زدن سرش حركت كند.
خافِقان; خافِقَين ـ مشرق و مغرب و يا افق مشرق و مغرب و يا دو كناره زمين و آسمان و يا منتهاى آسمان و زمين و هم موضعى است معروف.
خاقان ـ در وصّاف[ر.ض] گفته كه شاهنشاه است و پادشاه چين را به غلط گويند و احمد رفعت[ر.ض] گفته كه عنوان خاصّ سلاطين مغول و تاتار و متضمّن معنى پادشاه و سلطان و گاهى تحريفش كرده و قاآن گويند و در بستان السياحة[ر.ض] گفته كه خاقان لقب پادشاهان چين و ختانواحى شمال و شمال غربى چين است، چنانچه ملوك تركستاننواحى ترك نشين آسياى مركزى را خان گفته و حكمرانان هند را رانا و راى وراجه و مهراج خوانده و حكم داران عجم و ايران را خسرو و پادشاه و شهريار و شاه و كى و فرماندهان روم را قيصر و خوندگار نامند وملوك تبرستانمازندران و اطراف آن را سپهبُد و به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، ملوك ختا را التان خان گويند و به نوشته جهانگيرى[ر.ض، ملوك غرجستان در افغانستان ] را شار و پادشاهان تاتار را گراى خوانند و در فرهنگ ناصرى]ر.ض [گويد: گراى عنوان يكى از طبقات ملوك تاتار است كه معاصر صفويّه و تابع سلاطين روم بوده اند مانند اسلام گراى خان و مانند آن كه در اواخر نام هايشان لفظ گراى خان بوده و از دربند باكو به تاخت آذربايجان مى آمده اند و اكنون مدت ها است كه انقراض يافته اند.
خاقانى ـ هر چيز منسوب به خاقان[ر.م]، خصوصاً پارچه اى است معروف و هم تخلّص شاعرى است مشهور كه نامش فضل الله ابن ابراهيم ابن على شيروانى و در تبريز وفات يافته و در سرخاب مدفون گرديد.
خاك ـ (با كاف پارسى) مرغ خانگى و تخم مرغ را گويند و خاگينه هم بدو منسوب است و (با كاف عربى) قبر و مزار و نفس مطمئنه و آدم سليم النفس و مطيع و فرمانبردارى و تواضع و فروتنى و هر چيز بى قدر و دنى و ضايع و به كار نيامدنى.
خاك انداز ـ ساحر و جادوگر و سنگ انداز برج حصار و قلعه و پارچه اى كه بر دور سايبان و شاميانه [چتر; سايبان ] دوزند و به معنى معروف كه مانند بيل از آهن و غيره ساخته و خاكروبه و خاكستر و غيره را بدان اندازند.
خاك برآوردن ـ هلاك كردن.
خاك بودن ـ افتادگى و متواضع بودن.