قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٧٨
خاتمه ـ (چو فاطمه) آخر و انجام هر چيز.
خاتوله ـ درد دل و درد بينى و مكر و حيله و خيانت و نفاق و دوبينى و دودل بودن.
خاتون ـ بى بى و كدبانو و زن بزرگ خانه و عنوان مخصوص زنان حكم داران تركستان نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى است.
خاتون جهان ـ آفتاب.
خاتون خُم ـ شراب و خم شراب.
خاتون زر ـ آفتاب.
خاتون شبستان فلك ـ ماه و زهره و آفتاب.
خاتون عرب ـ مكّه معظّمه و حضرت فاطمه ـ سلام الله عليهاـ دختر حضرت خاتم الانبيا(صلى الله عليه وآله).
خاتون غيب ـ شراب.
خاتون فلك ـ زهره و ماه و آفتاب.
خاتون كاينات ـ خاتون عرب[ر.م].
خاتون يغما ـ آفتاب.
خاج ـ (با جيم عربى يا پارسى) نرمه گوش و صليب نصارى كه بدين شكلê از فلزّات و غيرها ساخته و به جهت تبرّك بر گردن آويزند و به زعم خودشان، آن را حالت داركشيده حضرت روح الله(عليه السلام) پندارند(وَ ماقَتَلُوهُ وَ ماصَلَبُوهُ وَلكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ)(نساء، ١٥٧). و هرآنچه را به شكل دو خط متقاطع باشد از نقش و چوب و تصوير و غيرها «خاج» گويند و آن را «چليپ» و «چليپا»گويند.
خاجْ شويان ---> دنح.
خاجسوك ـ داس.
خاچ ـ خاج[ر.م].
خاخام ـ به تركى، رئيس روحانى يهودان است.
خاد ـ خات[ر.م].
خادم ـ (چو ظالم) نوكر و غلام و خدمتكار.(عر)
خادم پير ـعلاوه بر معنى تركيبى، ستاره زحل است.
خادم ميخانه ـ علاوه بر معنى تركيبى، مردم پخته و گرم و سرد چشيده را گويند.
خاده ـ چوب راست رُسته، خصوصاً چوب دار مقصّران و چوب راست و بلندى كه بدان كشتى رانند و چوبى كه بر سر آن جاروبى بسته و سقف و ديوار را بدان جاروب كنند.
خاذ ـ زغن كه «مردارخوار» نيز گويند.
خار ـ خاريدن و امر و فاعل از آن و سنگ سخت وحقير و بدبخت و غمزه و گرشمه و در فرهنگ انجمن آرا]ر.ض [معنى غمزه و گرشمه را تخطئه فرموده و ماه چهارده شبه و هم قصبه اى است نزديك ورامين از رى و به معنى معروف كه به عربى «شوك» گويند.
خاراشتر ـ خارشتر[ر.م].
خارانداز ـ سيخول[ر.م].
خاربست ـ آنچه از خار و خس بر زراعت و سر ديوار باغ بندند.
خارپشت ـ ميوه اى است در هند و جانورى است معروف خاردار كه غنيمدشمن مار است و در اسامى و اقسام آن، رجوع به «سيخول» شود.
خار چيدن ـ جفا نمودن و نافرمانى كردن.
خارچينه ـ موچينه و منقاشموى كن سرتراشان و با دو انگشت بدن آدمى را گرفتن.
خارخار ـ خارش بدن و فكر و تردّد و تعلّق و خاطر و ابتداى ميل و خواهش و انتهاى آن.
خارخسك ـ (چو صاف بدن) خارى است سه پهلو كه به تركى «چالى تِكانى» گويند.
خار در راه شكستن ـ محافظت كردن و خار چيدن]ر.م [و مهمّ مشكل پيش مردم نهادن.
خارزار ـ مكان پُرخار و مخفّف خاروزار[ر.م].
خارِ سپيد ـ خارخسك[ر.م] و سپيدخار[ر.م].
خارشتر ـ نوعى از خار است كه شتر به رغبت تمامش خورده و از خوردنش فربه گردد.
خاركش ـ (به فتح كاف) خاركن[ر.م] و (به ضمّ آن) سرموزه[ر.م].
خاركن ـ (چو بادزن) بوته پُرخار و نوايى است از موسيقى و نام شخصى است كه همين نوا بدو منسوب است و كسى را نيز گويند كه پيوسته خار از زمين بركنده و بكشد.