قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٧٦
بدتر و كثيف ترين البسه بوده و سرهايشان عريان و غالباً ديوانهوضع مى باشند، به خلاف حيدريان كه وضع ايشان خوش و سردوشى بر دوش و عصاى ضمختى ـ كه «منتشا» گويند ـ در دست راست و بوقى هم از شاخ ـ كه «شاخ نفير»ش گويند ـ در دست چپ و پيوسته در ميان اين دو سلسله به حدّى عداوت است كه محال است به يكديگر ملاقات كرده و صدمه اى به همديگر نرسانند، و اهالى محلاّت شهر هم ايشان را تبعيّت كرده و خودشان را به حيدرى و نعمتى موسوم داشته و غالباً در نزاع بوده و عاقبت نزاع اين دو محله اسپهان به جميع ولايات ايران سرايت كرده و در هر نقطه به نام حيدرى و نعمتى به جان يكديگر افتادند، پس به مرور دهور در هر روز مسلك خاصّى پيدا كرده و به نام هاى گوناگون تمامى افكار خودشان را در مدافعه يكديگر مصروف داشته و در اصول معاش هم واپس مانده و محتاج اجانب گرديده و مآل كارشان رسيد بدانجا كه رسيد.
حيدرآباد ـ چندى از بلاد و دهات بدين اسم موسوم بوده كه اشهر آنها دو شهر مى باشد: يكى حيدرآباد سند و ديگرى حيدرآباد دكن كه در حوالى هزار هجرى محمدقلى قطب شاه بنيادش كرده و در توسعه و تعميرش كوشيده و آبش فراوان و اكثر مشتهياتش ارزان و مردمانش مابين شيعه و سنّى و هندوان و تقريباً به شصت هزار خانه مشتمل مى باشد و از راه تبرّك به حضرت على(عليه السلام) منسوبش داشته و حيدرآباد نام كردند. و دارالملكمركز ناحيه تلنگ است.
حيدرى ـ منسوب به حيدر و رجوع بدانجا نمايند.
حيدود ـ دزد و شقىّ و حرامى.
حيره ـ شهرى است نزديك كوفه كه يكى از مداين سبعه و هم ولايتى است در ساحل درياى بصره كه در اوايل قرن اوّل ميلادى در تصرّف ايرانيان بوده است.
حيرى ـ ايوان و طاق و رواق و منسوب به حيره[ر.م].
حيز ـ بر وزن و معنى هيز و معرّب آن.
حيص ـ برگشتن و عدول كردن و ميل نمودن و به كناره كشيدن و دور بودن و متنفّر شدن و بيشتر با «بيص» ـ كه به معنى ضيق و شدّت و اضطراب و سختى و تنگى است ـ استعمال كرده و «حيصوبيص» گويند كه حاصل معنى آن افتادن در كارى است كه راه خروج نداشته و خلاصى از آن دشوار باشد.
حيصوبيص ---> حيص.
حيصل ـ (چو حيدر) به لغت اهل مغرب، بادمجان.
حيض ـبه لغت عربى، سيلان خون است از رحم و زهدان زنان و در اصطلاح شرع، خونى است معروف كه زنان بدان معتاد و در شكم مادر غذاى ولد بوده و بعد از ولادت، لباس سرخ آن به قدرت الهى خلع شده و لباس سفيد پوشيده و در صورت شير از راه پستان آمده و غذاى اطفال مى باشد و بيشتر غليظ و سياه رنگ و تازه و گرم بوده و با سوزش و گزندگى برمى آيد.
حيض عروس رَز ـ شراب انگورى است.
حيف ـ(چو صيد) جور و ظلم و حشرات هوا و آلت تناسل و طرف تيزى سنگ و اهالى ما به معنى افسوس و دريغ استعمال نمايند.
حيفا ـ كلمه افسوس و تأسّف و نام شهرى است در سمت جنوبى شهر عكّادر فلسطين اشغالى كه با قلعه و حصارى محدود و محاط است.
حيقوق ـ (ل) رجوع به «شعيا» نمايند.
حيل ـ (چو شكم) جمع حيله و (چو صيد) به معنى حول است.(عر)
حيله ـ (چو ريزه) علاج و چاره و مهارت و دقّت فكر و نظر و قادر بر تصرّف بودن و هم بنابر آنچه در ماده «هيله»فرهنگ ناصرى[ر.ض] از فرهنگ شعورى[ر.ض] نقل كرده كه خدا و رئيس خانه است و معانى پارسى معنى اوّلى را در ترجمه «چاره» مذكور داشتيم و هم علمى است معروف و به نام جمع خود، حِيَل، موصوف و در السنه عام به «ريميا» و «شعبده» مشهور و عبارت از معرفت اصولى است كه بهواسطه آنها به اظهار امور غريبه قادر باشند و در كشف الاسرار قاسمى[ر.ض] گويد: شعبده معرفت قواى جواهر ارضيّه است و مزاج آنها به يكديگر، تا از آن قوّتى