قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٧١
حلّه ـ (چو مكّه) محلّه و ضعف و سستى و زنبيل بزرگى است از نى و سوى و قصد و آهنگ و موضعى است در شام و دهى است در سه فرسخى بغداد و (چو جثّه) سلاح جنگ و اِزار و ردا و سراسرى نوعى قماش از بُرد يمنى باشد يا غير آن و حلّه نمى باشد مگر از دو جامه يا يك جامه استردارآستردار و يا جامه اى كه تمامى بدن را بپوشاند و (چو سكّه) جاى نشستن و جاى فراهم آمدن و گروه خانه هاى مردم يا تنها صد خانه و ضعف و تكسّر و پارچه حصير و درختى است خاردار و چراگاهى است خوب و طايفه بزرگى كه در يك جا نازل گردند و دهى است نزديك حويزهدر خوزستان و هم شهرى است مشهور در ساحل يمين فرات از ولايت بغداد كه در روى بعضى خرابه هاى شهر بابل از طرف حدقة ابن منصور بنا شده و در واقع مخزن و ذخيره حبوبات بصره و بغداد بوده و مسقط رأس جمعى از علماى اعلام مى باشد.
حليفه ـ (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) تخم آهودوستك[ر.م].
حليمو ـ (به فتح اوّل) بيخ ترشك[ر.م].
آيين هفدهم