قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٦٢
است و جمله دويّمى چهار حرف دويّمى آنها و بدين منوال تا آخر.
ماده٧: گاه است كه هريك از حروف ٢٨گانه را ـ موافق شرح ذيل ـ به يكى از منازل ٢٨گانه ماه منسوب و متعلّق دارند.
ا: شرطين ب: بطين ج: ثريّا
د: دبران هـ: هقعه و: هنعه
ز: ذراع ح: نثره ط: طرفه
ى: جبهه ك: زبره ل: صرفه
م: عوا ن: سماك س: غفر
ع: زبانا ف: اكليل ص: قلب
ق: شوله ر: نعايم ش: بلده
ت: ذابح ث: بلع خ: سعود
ذ: اخبيه ض: مقدم ظ: مؤخر
غ: رشا
ماده ٨. محيى الدين عربى[ر.ض] ـ موافق شرح ذيل ـ حروف ٢٨گانه را به بروج ١٢گانه منسوب و متعلّق داشته:
ا ب: حمل ج د: ثور
هـ و ز: جوزا ح ط ى: سرطان
ك ل: اسد م ن: سنبله
س ع: ميزان ف ص: عقرب
ق ر ش: قوس ت ث خ: جدى
ذ ض: دلو ظ غ: حوت
ماده ٩. بعضى از ارباب فن چهارده حرف ا، هـ، ح، ط، ى، ك، ل، م، ن، س، ع، ض، ق، ر، از اين حروف ٢٨گانه را «نورانى» نام كرده و چهارده حرف باقى ب، ج، د، و، ز، ف، ش، ت، ث، خ، ذ، ض، ظ، غ، را «ظلمانى» ناميده اند.
ماده ١٠. شش حرف ا، ج، هـ، ز، ط، ص، نزد ارباب اين فن به «جلالى» موسوم و بيستودو حرف باقيه به «جمالى» موصوف است.
ماده ١١. سيزده حرف ا، د، هـ، و، ح، ط، ك، ل، م، س، ع، ص، ر، به «صامت» موصوف و پانزده حرف باقى ب، ج، ز، ى، ن، ف، ق، ش، ت، ث، خ، ذ، ض، ظ،غ، به «ناطق» متّصف باشد.
ماده ١٢. سيزده حرف ب، ج، د، و، ز، ف، ش، ت، ث، خ، ذ، ض، ظ، را ارباب اين فن «جسمانى» دانسته و پانزده حرف باقى ا، هـ، ح، ط، ى، ك، ل، م، ن، س، ع، ص، ق، ر، غ، را «روحانى» شمارند.
ماده١٣. نُه حرف ا، هـ، و، ى، ك، ل، م، ن، ر، از حروف ٢٨گانه را «مفرد» ناميده و نوزده حرف باقى ب، ج، د، ز، ح، ط، س، ع، ف، ص، ق، ش، ت، ث، خ، ذ، ض، ظ، غ، را «متواخى» مى نامند.
ماده ١٤. در پاره اى مطالب راجعه به مقام، به «ابجد» و «جمل» و آيين اوّل مقدّمه رجوع نمايند و ايضاً چون به تصريح بعضى از ارباب دانش اين علم را «جفر» نيز گويند، بدان نسبت به «جفر» هم رجوع نمايند. و هم به فرموده بعضى از اهل فن، هريك از اسماءالله متعلّق به حرف اوّل آن است. پس بعضى از حروف را يك اسم هست، مثل تاء كه اسم آن توّاب است و بعضى از آنها اسماء متعدّده دارند، مثل جليل و جميل و الله و اِله و احد و مانند اينها و هر حرفى كه يك اسم دارد ذكر آن همان و آن كه زياده دارد صاحب ذكر خاصّى است كه مقام مقتضى بسط آنها نيست و ذكر الف و ذال نقطه دار الله است با وجود اينكه اوّلى صاحب اسماء عديده و دوّيمى را اصلاً اسمى نيست و بايد عامل در هر عمل هر حرفى مجموع اسماء و اذكار آن را به شماره حروف مكتوبى آن بخواند و اگر عمل قوى خواهد در عدد افزوده و به مجرّد ذكر اكتفا نكرده و از تكرار اسماء آن تكاهل نورزد و همچنين بايد مزاج و طبايع حروف و كيفيّت انتساب آنها به بروج و افلاك و منازل و ساير خصوصيّات آنها را مرعى و ملحوظ دارد.
حرون ـ (چو عمود) شكارى كه در بالاى كوه ايستاده و از جاى خود حركت نكند و اسب سركش و ركاب ندهنده و آنچه تنبل بوده و از جاى حركت نكند.
حَرير ـ ابريشم و كسى كه پُر غيظ و غضب بوده و حرارت خشم در باطن او اثر كرده باشد و حَريرى، لقب قاضى القضاة شمس الدين از فقهاى حنفيّه كه در بغداد متوطّن بوده و در ٧٢٨هجرى رحلت يافت و هم لقب حسن ابن على كه مكنّى به ابوالقاسم و در فصاحت و