قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٥٣
«چه صنعت ديد در شعر يزيد او *** كه در مطلع سخن از وى سرايد
اگرچه مال كافر بر مسلمان *** حلال است و در او قيلى نشايد
وليكن شير را عيب عظيم است *** كه لقمه از دهان سگ ربايد»
بعد از وفات حافظ روزى سلطان يعقوب ديوان او را از براى تفأل درخواست كرد. نجم الدين بازهم زبان به اعتراض گشوده كه اين تفأل ها بى ثمر و اگرچه اين ديوان را لسان الغيب هم گويند، ليكن هيچ وقت از تفأل راه به غيب نتوان برد. پس سلطان به نيّت او تفأل كرده و به همين شعر تصادف نمودند:
«در تنگناى حيرتم از نخوت رقيب *** يارب مباد آنكه گدا معتبر شود»
پس سلطان ديوان را بر سر نجم الدين زده و مى گويد كه ديدى كرامت حافظ را؟
بارى، از اين گونه مناسبات در تفأل هاى ديوان حافظ بسيار و خودش قلندرى مسلك و از ارتباط با اكابر متنفّر و قناعت به نان خشك را مايه شرف خود دانسته و گنج عزّت را در گوشه عزلت يافته و سر مباهات به اوج فلك رساندى. بالجمله در ٧٢٠هجرى متولّد و در ٧٩١ وفات يافت، چنانچه اين بيت كاشف از آن است:
«چو در خاك مصلّى دفن گرديد *** بود تاريخ او خاك مصلّى»
و يا در ٧٩٢ رحلت نمود، چنانچه در اين شعر ناطق است:
«به سال با و صاد و ذال ابجد *** ز روز هجرت ميمون احمد
به سوى جنّت اعلى روان شد *** فريد عهد شمس الدين محمد».
حافظ اجساد ـ قطران و موميا.
حافظ اطفال ---> فرفيون.
حافظ كافور ـفلفل.
حافظ موتى ـقطران.
حافظ نحل ـ فرفيون[ر.م] و قرصعنه[ر.م].
حافظه ـ (ر) و لغتاً و اصطلاحاً معروف و معنى اصطلاحى آن را به پارسى«ياد» و «ياده» و «بر» و «برم»گويند.(عر)
حافظيّه ---> معتزله و هفت تنان.
حاقّ ـ ]حقيقت امر و مغز آن و وسط و ميان چيزى(لغت نامه دهخدا)[.(عر)
حاقّ اتّصال ـ در اصطلاح علم احكام نجوم، داير و در ضمن «اتّصال» نگارش داديم.
حاكم ـ (ر.ف) و به پارسى «مرزبان» و «تكسين»گويند. (عر)
حال ـ به عربى، زمان حاضر و صفت شخص و در معنى اصطلاح دستورى آن، رجوع به نمايش بيستوپنجم از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه نمايند.
حالبى ـ ]اطراطيقوس و بوبونيون و اين دوا بدين نام ناميده شده زيرا ورم حالب را ضماداً و تعليقاً درمان كند(لغت نامه دهخدا)[.
حالت ـ (ر.ف) و به پارسى «جاور» و «كنونه»] گويند[. (عر)
حالوما ـ سرخ مرد[ر.م].
حالى ـ ]به زيور آراسته و فى الفور و اكنون(لغت نامه دهخدا)[.
حام ـ پسر سيّمين حضرت نوح(عليه السلام) و يا پسر يافث ابن نوح كه ٥٠٠ سال زندگانى كرده و با اولاد و احفاد و منسوبين خود از عراق عرب به جانب مصر و حبش [اتيوپى ] مهاجرت نمود.
حامات ـ نام شهرى است در جزيره قبريس.
حامل ـ به عربى، معروف است.
حامل رأس الغول ---> رأس الغول.
حانوت ـ ]ميخانه و دكان(لغت نامه دهخدا)[.
حاوه ---> ثريّا.
حايط ـ حائط[ر.م] است.
حايطيّه ـ حائطيّه[ر.م].