قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٥٠
چين ـ شكنج و هم نام مردى بوده دانا كه گويا پسر يافث ابن نوح باشد و در مملكت خويش شهرى بنا نهاده و به نام خويش موسوم داشته و خداى تعالى او را پسرى داده و به ماچينش مسمّى كرده او هم در قرب چين شهرى بنا كرده و به نام خودش اشتهار داد و همين ماچين بود كه مشگ را از آهو پيدا كرده و گرفتن پشم از گوسپندان و ريسيدن و جامه بافتن از آن را او بنا نهاده و به فرزندان خودش ياد داد.
بالجمله اكنون چين كشورى است معروف در سمت شرقى آسيا و جنوب شرقى ايران واقع و مردمانش مابين ٣٦٠ و ٣٨٠ مليون مردّد بلكه به نوشته تحفة العالم[ر.ض]، ٣٥ جزو از ١٠٠ جزو عموم اهالى روى كره، و اكثرشان مانوى و بودامذهب و بعضى زُهره پرست و برخى مشترى پرست و قليلى شافعى و به نوشته بحيره[ر.ض]، جمعيّت چين مقابل تمامى شهرهاى عالم و مردمانش خوش روترين تمامى بلاد و لباسشان از حرير و زينت از استخوان فيل باشد و عموماً زيرك و غيور و دانشمند و منكر حضرت آدم و حوّا و طوفان نوح(عليهم السلام) بوده و عالم را قديم و ازلى پنداشته و والى و امرا و سلاطين خودشان را به زبان خودشان ماندِرَن خوانند. و از جمله عادات چينيان آنكه موى سر خودشان را تراشيده و قدرى در ميان سر گذارند تا بلند شود پس بافته و به عقب سر اندازند و پاى دختران خود را در طفوليّت به قالبى گذاشته و يا به پارچه اى محكم بندند تا هنگام رشد و بلوغ همچنان خُرد و كوچك بماند و از اين راه است كه زنانشان در طىّ مسافت چابك نباشند و درازى ناخن را دليل بزرگى و رياست شمرده و غالباً ناخن نچينند. و كثرت نكاح نزد ايشان مباح باشد ليكن غالباً مردانشان زياده بر يك زن ندارند و اگر كنيزى هم داشته باشند به منزله خدمتكار زنانشان است. و از رسوم و عادت مسلّمه ايشان است كه غريب را به ولايت خودشان نگذاشته و احدى را از كفر و اسلام به ممالك خود راه ندهند و از اينجا است كه زبانشان مقدّم ترين زبان ها بوده و به جهت قلّت و يا عدم ارتباط با اجانب از وضع قديمى خود كمى تغيير يافته و از اختلاط لغات بيگانه محفوظ مانده، به خلاف ساير لغات، خصوصاً لغات ايرانيان كه كثرت احتياج آن بيچارگان را از همه چيز بى چيز حتّى زبان نژادى شان را هم فراموشيده و تكلّم به كلمات اجانب را مايه ترقّى شمرده و به ادب خانه[ر.م] زاخوت گفتن را اوّلين تمدّن پندارند.
«اين ره كه تو مى روى به تركستان است».
بالجمله در فرهنگ ناصرى[ر.ض] فرمايد كه چين دو شهر بزرگ بوده; يكى را كه بزرگ تر بوده مِهْ چين و ديگرى را كه كوچك تر بوده كِهْ چين مى ناميده اند و پس از آن مه چين به ماچين اشتهار يافته و كه چين را ـ كه نام كرسى آن پيكو و معدن ياقوت بزرگ و اعلى است ـ در اين زمان كُه چين (به ضمّ كاف) گويند.
بارى، پادشاه چينيان ـ كه به لغت خودشان ماندرن خوانند ـ غالب و قاهر و مستقل و بنفسه مدير اعمال لشگرى و كشورى و تمامى امور مملكت به سلطان واحد راجع مى باشد، ليكن نه مطلقاً زيرا كه در ميان ايشان شرايع و قوانينى مقرّر است كه سلطان جرئت نقض و انحراف از آنها ندارد، بلى در تعيين وليعهد بعد از خود و عزل و نصب هركه خواهد، مختار است.
و گويند كه پادشاه ايشان سالى يك بار جهت ترغيب رعيّت خود به صحرا رفته و مباشر شيار و تخم افكندن باشد و از اين جهت تمامى آحاد به فلاحت و زراعت مايل و راغب باشند. و از حيوانات فيل و پلنگ و خنزير و بعضى اسب هاى صغيرالجثّه و بز و گوسپند و انواع آهو، و از معادن زغال سنگ و طلا و نقره و زيبقجيوه و زرنيخ و لاجورد، و از ساير محصولات چوب چينى[ر.م و پاره اى ظروف چينى معروف و مشهور و درخت كافور و كرم ابريشم و ريوند چينىر.م] و مشگ خالص و امتعه و اقمشه ابريشمى و موى بز تبّتى و پنبه زرد كه اصلاً محتاج به رنگ نيست در اين ديار بسيار، بلكه بعضى از آنها مخصوص اين سامان و در جاى ديگر اصلاً وجود ندارد.
بالجمله از كثرت زيبايى و بسيار انتفاعات و خوبى آب و