قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٤٨
سر آن سيخ كوچكى به مقدار مهميزى نصب و زنجيرى با چهار تسمه و چند حلقه بر آن تعبيه كرده و چاروا را بدان برانند.
چهار ديوار ـ عناصر اربعه [ر.م] و جهات اربعه و كنايه از چهارصد دينار و به معنى معروف.
چهار ديوار جهان ـ عناصر اربعه [ر.م] و جهات اربعه.
چهار ديوار نفس ـ دنيا و عالم و عناصر اربعه [ر.م] و بدن آدمى.
چهار رئيس ـ عناصر اربعه [ر.م].
چهار رگ ـبه نوشته بعضى، دو رگ است در لب بالا و دو ديگرى در لب پايين كه فصد آنها در علّت لثه و دهان نافع و كارگر آيد.
چهارزبان ـ شخصى كه بر سخن نمانده و هر لحظه سخنى گويد.
چهار زرعى ـ كمربند و شال كمر.
چهارسو ـ انتظار و بازار و هر چيز چهارپهلو و جايى كه چهار راه از آن منشعب گردد.
چهارشاخ ـ سكّو و شنه[ر.م] دهقانان.
چهارشنبه ـ يكى از ايّام هفته و «پير چهارشنبه» كه به تركى«چهارشنبه قاريسى» گويند، زن بدمنظر و ترسناك است و زن جنّيّه را نيز گويند و رجوع به «شنبه» هم نمايند.
چهارشو; چهارشوب; چهارشى ـبازار و گويا محرّف چهارسو است.
چهار ضرب زده ـ شخصى كه ريش و سبيل و مژه و ابرو را پاك بتراشد.
چهارطاق ـ خيمه شيروانى و خيمه مطبخ و عناصر اربعه [ر.م] و به معنى تركيبى معروف و هم بنايى است در شيراز كه چهار پايه داشته و بر فراز كوه واقع و از چهارطرف درى گشاده و بر بالاى آن گنبدى بوده كه اكنون خراب است، بعضى گويند كه آنجا مقبره است اگرچه آثارى از لوح آنها پيدا نيست و برخى بر آنند كه آن را اتابكان فارس٥٤٣ تا ٦٨٦هـ ساخته براى اينكه به تفرّج آمده و جلگه شيراز را به نظر آرند و هنگامى كه لشگر را شماره مى دادند، پادشاه آنجا را مقرّ خود قرار مى داده است. والله العالم.
چهار عيال ـ عناصر اربعه [ر.م].
چهارقد ---> معجر.
چهار كركس ـ عناصر اربعه [ر.م] و تخت كاووسدوّمين پادشاه كيانى يا شدّادپادشاه قوم عاد.
چهارگامه ـ اسب راهوار و خوش رفتار و گرم كردن هنگامه عشرت.
چهار گُلخَن ـ جهات اربعه و عناصر اربعه [ر.م].
چهارگوش; چهارگوشه; چهارگوشى ـسربند زنان و سفره كوچك و صراحى چهار دسته و هر چيزى كه مربّع و چهار طرف داشته باشد، خصوصاً تابوت و تخت سلاطين.
چهار مادر ـ چهار آخر[ر.م].
چهار محال ـ از بلوكات مشهوره جهان و جزو اسپهان و چمنى است چو باغ ارم، سبز و خرّم و به چمن گنبدان معروف است.
چهار مذهب ـ مذاهب اربعه اهل سنّت است كه حنفى و حنبلى و شافعى و مالكى باشد.
چهار مغز ـگردكانگردو.
چهار منقوطه ـ آسمان هشتم كه فلك ثوابت است به ملاحظه چهار نقطه شرق و غرب و جنوب و شمال.
چهار ميخ; چهار ميق ـعناصر اربعه [ر.م] و ريسمان كلفتى است كه لنگر كشتى را بدان بندند و هم به معنى معروف كه شخصى را در مقام شكنجه بر روى يا بر پشت خوابانيده و دست و پاى او را به چهارميخ در زمين محكم بندند و عمل لواط را هم گويند.
چهار نظم ـ عناصر اربعه [ر.م].
چهاروا ـ چهارپا.
چهار هفته ـ ناچيز و معدوم.
چهاريار; چهار يار گزين ـچهار خليفه[ر.م].
چهاريك ـ يك حصّه از چهار حصّه هر چيز و نام قصبه اى هم هست از توابع كابل.
چهارم ـ آخرينِ چهار عدد از هر چيز را گويند در واقع يا