قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٤٥
محصولات چين و امريك جنوبى و در طب ريشه آن را كه به حجم مشت و خشبى و سنگين و گره دار و محكم و خيلى سخت و مغز آن بى بو و تيره و رنگين است، استعمال مى نمايند.
چوبِ حيات ـ چوب زندگانى[ر.م] است.
چوبْ خوار; چوبْ خوارك ـكرمكى است معروف كه بيشتر در هواى گرم در چوب و پوستين و نمد و غلّه و پشمينه ها افتاده و ضايع كند و آن را «ديوك» و «ديوچه» و «شبشه» و «شپشه» و «درخت خوار» و «درخت خوارك» و «درخت خواره» و «لبنك» نيز گفته و به عربى «ارضه» و اهالى ما«مور» گويند.
چوبْ دانه ـ ميوه سنجد.
چوبِ زندگانى ـ چوب درخت هندى است كه در نواحى بنارسدر هند به هم رسيده و بسيار عظيم بوده و از آن سرير و غيره مى سازند و رنگ آن اغبر و خال دار و كهنه آن رنگين تر و صلب تر و بهتر و در تازگى كه قطع نمايند، بوى خوشى اندك شبيه به بوى عود هندى از آن ظاهر و برگ آن سه شعبه و شبيه به برگ بيدانجير و ضخيم تر از آن است.
چوبِ زين ـ قالتاخچوب زين.
چوبِ سرخ ـ چوب بقم[ر.م] معروف.
چوب كاسيا ـ بعضى از اساتيد اطباى عصر فرموده كه كاسيا عبارت از درخت كوچكى است به ارتفاع دو يا سه ذرع و پوشش خاكسترى و بسيار تلخ و در طب ريشه آن مستعمل است و چند مدّتى است كه در تجارت چوبى مى آورند موسوم به «كاسيا آمارا» كه عبارت از چوب بتيرا بود و از اشجار جزيره سَنت مارتندر آمريكاى مركزى و جزاير مجاور آن و اين چوب اكنون در دواخانه هاى تهران و در عرف اطبّاى آن شهر معروف به «چوب كاسيا» است.
چوبْ كش ـ افزارى است چوبين يا آهنين كه بدان پنبه را از پنبه دانه جدا كنند.
چوب كلا; چوب كلال ; چوب كلان ـ بارتنگ[ر.م] و يا تخم آن.
چوبان ـچراننده و محافظت كننده گله.
چوبك ـ(چو كودك) تخته و چوبى كه مهتر پاسبانان شب ها به دست گرفته و آن چوب را بر آن تخته زند تا پاسبانان از صداى آن بيدار باشند و مصغّر چوب هم هست.
چوبك اُشنان ـ اشنان[ر.م] و نوعى از كندش[ر.م].
چوبك پشت ـ چوبى است مانند پنجه آدمى كه از استخوان و مانند آن ساخته و بدن آدمى را بدان مى خراشند.
چوبك زن ـ مهتر و ريش سفيد پاسبانان.
چوبكلا; چوبكلال; چوبكلان ـ رجوع به تركيبات «چوب» شود.
چوبكى ـ چوبك زن [ر.م] و نوكر داروقه و عسس[پاسبان شب ] و امثال ايشان.
چوبكين ـچوب كش[ر.م].
چوبِنه ـ (به كسر با) مخفّف چوبينه[ر.م].
چوبه ـ اوخلو[ر.م] و وردنه و قمچى[ر.م] و تازيانه و چوب دستى و زخمه و تير و خدنگ و لقب بهرام سردار شورشى زمان ساسانيان است.
چوبين; چوبينك; چوبينه ـ كاروانك[ر.م] و لقب بهرام سردار شورشى زمان ساسانيان و دستمالى است سرخ كه بر سر بندند و مرغكى است كه چوب درخت را مى سوراخد و «كاروانك» نيز گويند، رجوع بدانجا هم شود.
چوپان ـ چوبان[ر.م] و رجوع به «ايلكانيان» نمايند.
چوپانيان ---> ايلكانيان.
چوپكين; چوپلين ـ بر وزن و معنى چوبكين[ر.م].
چوپه; چوپين; چوپينك; چوپينه ـ بر وزن و معنى چوبه و چوبين و چوبينك و چوبينه.
چوتره ـ (چو حوصله) سكويى كه در پيش درها سازند.
چوته ـ پلنگ.
چوچه ـ (چو روزه) جوجه و اوخلو[ر.م] و وردنه.
چوخا; چوخه ـ جامه اى كه نصارى پوشند و بالاپوش معروف كه جامهوارى است از پشم بافند.