قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٤٤
چنگدو ـ(چو جنگجو) شهرى است در ملك چين.
چنگش ـ (چو كشمش) مبارزى بوده تورانىحكومتى در شرق ايران در شاهنامه كه به يارى افراسيابپادشاه توران آمده و در دست رستم كشته گرديد.
چنگك ـ (چو اندك) چنگال و قلاّب، خصوصاً كجك[ر.م].
چنگل ـ(چو سندل) جنگل[ر.م] و مخفّف چنگال.
چنگلانى; چنگلاهى; چنگلايى ـغليواج و زغن[ر.م].
چنگلوك ـ (چو عنكبوت) انسان و حيوان كج دست و پا و شخصى كه در نشستن و برخاستن خود به دستيارى ديگرى برخيزد و نشيند، خلقتاً و يا به جهت ضعف و بيمارى.
چنگله ـ (چو سلسله) موى مجعّد و درهم پيچيده و برهم نشسته مانند موى زنگيان و (چو زَلزَله) قلاّب و چنگال و ساز چنگ و پنجه مردمان و جانوران، خصوصاً پرندگان.
چنگوان ـ (چو سنگدان و پهلوان) شهرى است در هندوستان.
چنگوك ـ (چو منسوب) چنگلوك[ر.م].
چنگه ـ نوعى از الحان و نام پادشاهى هم بوده كه دختران مردم را به زور كشيده و ازاله بكارت كرده، بعد از آن اذنِ شوهر دادى. روزى خواهر چند برادر را خواست يكى از ايشان به لباس زنان خود را آراسته و به خلوت سلطان آمد، سلطان خواست كه دست به او رساند; برجَسته و آتش شهوت او را به آب خنجر فرونشانيد و از اين راه آن روز را جشن كرده و «عيد چنگه» اشتهار يافت.
چنگيز ـپادشاهى بوده سفّاك و خون ريز از ملوك مغول حكمرانِ مغولان سمت غربى چين كه در سال ٥٩٩ يا ٦٠٢ يا ٦٠٣ هجرى به اريكه حكمرانى نشسته و متدرّجاً تاتاريان را مقهور خود نموده و عاقبت به عنوان خان كبير و تموچين معنون گرديد و از كثرت خون ريزى خود را منفور عالميان كرده و به نوشته بعضى از مورّخان عثمانى، در مدّت استيلاى خود زياده از سه مليون نفوس بيچاره را تلف كرده، عاقبت در ٦٢٤ هجرى عازم مقرّ خود گرديده و نام خود را در صفحه روزگار يادگار گذاشت و ممالك او بعد از وى مابين پسران او تقسيم گرديده و حكومت ايران به هلاكوخان كه يكى از پسران او بوده، واگذار شده و هلاكو هم در ٦٥٦ هجرى سلطنت عبّاسى را منقرض نموده و مراغه را پايتخت خود نمود و بعد از هلاكو نيز چندتن از مغول در ايران حكومت داشتند تا آنكه سلطنت ايشان نيز به دست تيموريان يا گوركانيان از قرن ٨ تا ١٠هـ منقرض گرديد.
چنم ـ (چو شكم) مخفّف چينم و (چو قلم) مضارع متكلّم از چنيدن[ر.م].
چنو ـ(چو وضو) مخفّف «چون او».
چنودپل ـ (چو نُمودْرخ) پل صراط.
چنه ـ(چو ننه) چانه و(چو گله)چينه[ر.م] و پارو.
چنيدن ـ (چو رَسيدن و دِريدن) چيدن و كوشيدن.
چنيزه ـ (چو رَسيده) كِرم.
چنين ـ (چو مدير) مخفّفِ «چون اين».
چنينه ـ (چو هليله) قلب و خاطر.
چنيور ـپل صراط.
آيين بيستودويّم