قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٣٩
قطره چكيدن و بيعانه و وظيفه و سند و قباله و كتاب و نامه و حكم و فرمان و چانه و زنخدان و مشته[ر.م] حلاّجان و شنه]ر.م [دهقانان و كلام و سخن و پيراستن و چكيدن و امر و فاعل از آن است.
چكا ـ (چو قضا) شوات[ر.م] و اسم فاعل از چكيدن.
چكاب; چكابك; چكابه ـبر وزن و معنى چكاو و چكاوك و چكاوه.
چكاچاك ـ (چو خرابات) چاك چاك و صداق تراق[ر.م].
چكاچك ـ (چو اتابك) چكاچاك[ر.م] و(به ضمّ هر دو چيم) سخنى كه در افواه مردم افتد.
چكاد; چكاده; چكاذ; چكاذه ـ سپر و سركوه و جبل و بالاى پيشانى و سر و كسى كه ميان سرش مو ندارد.
چكار; چكاره ـ (چو كَنار و كَناره) چكره[ر.م].
چَكاسه; چَكاشه ـ خارپشت، خصوصاً سيخول[ر.م].
چَكاك ـ پيشانى و سند و قباله نويس و كسى كه در و گوهر و مانند آنها را كنده و سوراخ كند و در فرهنگ ناصرى]ر.ض [هر سه معنى را تغليط كرده و فرموده كه به معنى اوّل چكاد و به معنى دويم صكّاك و به معنى سيّم هم حكّاك و اين هر دو عربى است.
چكاكه ـ (چو كَناره) حلقه و رزه[ر.م]درها.
چكامه ـ چغامه[ر.م] اِفراداً و تركيباً.
چكانيدن ـ فعل متعدّى از چكيدن.
چَكاو ـ چكاوك و قطره آب و پيشانى و چكاد.
چكاوگاه ـ جاى چكيدن قطره آب و جايى است در گوشه كمان كه گره سه سر با چله كمان آنجا واقع مى شود.
چكاوك ـ (چو اتابك) چنبه[ر.م] و چغوك[ر.م] و چغان]ر.م [و مرغى است خوش آواز به بزرگى كنجشگ و يا اندكى بزرگ تر از آن كه به عربى «قُبَّره» و «ابوالمليح» و «قنبره» گفته و به پارسى «حجوز» و «لك» نيز ناميده و به تركى «قزلاق» گويند و بسيار خوش منظر و بر سر آن كاكلى و تاجى مانند طاووس و هدهد و به نوشته تحفه[ر.ض]، كباب آن رافع قولنج است.
چكاوه ـ چكاو[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
چكاوى ـ منسوب به چكاو[ر.م] و هر چيزى كه در مقام داد و ستد بر سر چيزى ديگر بستانند، چنانچه يك من خربزه گرفته و يك دانه سيبى هم بر روى آن مى گذارند.
چكاه ـ(چو تباه) چكاد[ر.م] و چكاوك[ر.م].
چكج; چكچ ـبر وزن و معنى چكش.
چكچاك ـ (چو غمناك) صداى تراق و چاك چاك.
چكچك ـ (چو اندك) چكاكاك[ر.م] و آواز چكيدن آب و مانند آن و (چو فلفل) آواز سوختن فتيله تر چراغ و (چو بلبل) سخنى كه در افواه مردم افتد.
چكرنه ـ (چو فكنده) مرغ كاروانك[ر.م].
چكره ـ بر وزن و معنى قطره، خصوصاً قطرات ريزه آب و مانند آن كه به وقت ريختن بجهد.
چكرى ـ (چو مفتى) نوعى از ريباس و به هندى، دختر است.
چكس ـ (چو حبس) چكسيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و (چو قفس) جاى نشيمن چرغ[ر.م] و شاهين و امثال آنها.
چكسه ـ (چو دسته) چكس[ر.م] و هر چيز خُرد و كوچك و كاغذى كه عطّاران مال عطّارى در آن نهاده و بپيچند.
چكسيدن ـ شرمنده شدن و خجلت كشيدن.
چكش ـ (چو سبك) چكوج[ر.م] است.
چكك ـ (چو شتر) چغوك[ر.م] و بند طناب ابريشمى.
چكل برسخار ---> ترك.
چكله ـ بر وزن و معنى چكره و چكيدن.
چكمن ـ (چو بهمن) به تركى، باران است.
چكمه ـبه تركى، هر چيز موزون و منتظم و كفش ساقه دار معروف و شلوارى كه بنّايان و امثال ايشان از بالاى لباس ها پوشند.
چكميزك ـ (چو بدطينت) مرض تقطيرالبول كه بول آدمى و غيره به سبب آن قطره قطره مى چكد.
چكن ـ مخفّف چكين[ر.م].
چكندر ـ بر وزن و معنى چغندر.
چكوج; چكوچ; چكوش ـ (چو عمود) تيز كردن آسيا و افزارى است سرتيز و معروف و دسته دار كه بدان آسيا را تيز كنند و دست افزار معروف زرگران و مسگران و امثال