قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٣٨
امر و فاعل از آن.
چغزپاره; چغزواره ـ جامه غوك[ر.م].
چغزيدن ـبر وزن و منعى چغريدن.
چغك ـ (چو خشك و شتر) كنجشگ.
چغل ـ (چو سخن) زره و جوشن و(چو شتر) مفسد و سخن چين و(چو عمل) چين و شكنج و ستاره مسافران و (به كسر اوّل و ثانى) گلولاى است.
چَغمونِستَن ـ ايستادن.(ند)
چغنت ـ (چو گندم) چبغوت [ر.م].
چغند ـ (چو تفنگ و كمند) موى سر كه در قفا گره كرده باشند.
چُغُندر ـ يا چندر يا كلندر يا قلندر; نباتى است معروف كه ريشه آن لحمى و مخروطى و بزرگ و از اغذيه مطبوعه محسوب و مطلقاً يا بالخصوص پخته آن به «لبلبو» موسوم و داراى مادّه قندى و بيشتر ريشه مذكوره را نيز بدن اسم مسمّى داشته و خود آن نبات را به عربى «سَلْق» و به فرانسه «بِتْ» يا «بِتراو» و به لاتينى «بِتا» گويند.
چغنست ـ (چو بدمست) چبغوت[ر.م].
چغنك ـ چغنه[ر.م].
چغنوت ـچبغوت[ر.م].
چغنه ـ بر اوزان و معانى جغنه و خميده.
چغو; چغور; چغوك ـ (چو وضو و سلوك) جوجه و كنجشگ و نوعى از جغد و قسمى از مرغابى است كه به «سرخاب» اشتهار دارد.
چغيدن ـ(چو رَسيدن) دم زدن و كوشيدن و سعى بسيار كردن.
آيينپانزدهم