قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٣٦
چشمْ زد ـ مهره ابلق كه به جهت دفع چشم زخم بر گردن اطفال بندند.
چشم زدن ـ زمان اندك و ترسيدن و بيدار بودن و اشاره كردن و شرم داشتن.
چشمِ سوزن ـ غايت تنگى و تنگ چشمى.
چشم سياه كردن ـطمع نمودن.
چشمِ شب ـ ماه و ستاره.
چشم شدن ـ ظاهر و روشن و منكشف شدن.
چشمْ فسا; چشمْ فساى ـكسى كه افسون چشم زخم كند.
چشم كردن ـ اشاره كردن و چشم زخم رسانيدن.
چشمِ گاو; چشمِ گاوميش ـ گل گاوچشم[ر.م].
چشم گرم كردن ـ خوابيدن اندك.
چشمْ گشته ـ لوچ و احول.
چشمْوهام; چشمْوهم ـ (چو سلام و چو فهم) چشم پنام[ر.م].
چَشمارو ـرجوع به تركيبات «چشم» نمايند.
چشمك ـ (چو پشمك) كفش و چشميزك[ر.م] و عينك و چشم و مصغّر آن و اشاره كردن با آن.
چشمك زدن ستارگان ـ لرزيدن آنها است كه در نظر متحرّك و لرزان جلوه گر باشد.
چشمه ـ سوراخ سوزن و محلّ جوشيدن آب از زمين و هم نام شهرى است كوچك از آيديندر تركيه به مسافت ٦٥كيلومتر از شمال غربى ازمير كه تقريباً داراى ده هزار نفوس ونام قديمى آن سيسوس و كشتى گاه و قلعه داخليه آن بسيار عجيب و شايان تماشا مى باشد.
تنبيه: در پاره اى تركيبات على حده «چشمه» به مناسبت مقام به تركيبات «آب» يا «چشم» رجوع نمايند.
چشمه آتش فشان ـآفتاب.
چشمه باسى چمن ـ چشمه اى است نزديك به اَخلاطِدر تركيه روم كه هر ذى حيات نزديك آن برسد، بميرد.
چشمه برى جرد; چشمه بزنجرد ـ چشمه اى است در حوالى گنجهدر جمهورى آذربايجان كه در شب ٢٢ يا ٢٧ ماه ذى حجّه از سال ٩٩٤ يا ٩٩٦ هجرى سلطان حمزه ميرزا وليعهد شاه سلطان محمّد صفوى را به تفصيلى كه در محلّ خود نگارش يافته در آنجا به قتل رسانيد.
چشمه بماهى شدن ـتحويل آفتاب به برج حوت[ر.م].
چشمه تدبير ـ مغز سر آدمى و منبع عقل و فكر و مردم حكيم و صاحب تدبير.
چشمه حيات; چشمه حيوان ـ آب حيات[ر.م].
چشمه خاورى ـ آفتاب.
چشمه خضر ـ آب حيات [ر.م] و لب و دهان معشوق.
چشمه روشن ـ آفتاب و رونق و عزّت.
چشمه سار ـ(بااضافه كه بر وزن بنده شاه باشد) چشمه آب مرغان[ر.م] است و (بر وزن پرده دار) جايى كه همه جاى آن چشمه داشته باشد.
چشمه سبز ـ چشمه اى است در خراسان و هم درياچه اى است در شمال شرق آن سامان كه دوره آن هزار قدم و آب چند چشمه كوچك از اطراف در آن جمع مى باشد. وقتى منجّمين در زايجه طالع يزدجرد بزه كار [چهاردهمين پادشاه ساسانى در قرن ٥م ] ديدند كه وفاتش در همين چشمه اتّفاق افتد، پس وى همّت خود را مصروف داشت بر اينكه اصلاً به خراسان نرود. از قضا وقتى او را رعافىخون دماغ شدن عارض شده و اطبّا معالجه آن را منحصر به رفتن در آب همين چشمه دانستند، پس به حكم ضرورت بدانجا شتافته و در آب آن فرو رفته و صحّت و بهبودى يافت و ازاين رو انكارى شديد از قول منجّمين در دلش پديد آمد كه ايشان جماعتى كاذب و بدبختند كه وسيله صحّت مرا واسطه مضرّت انگاشته اند و در آن حال اسبى خواست و كسى نتوانست كه به زير زين آورد، پس خودش اقدام كرده و اسب را زين نموده و خواست كه زيردمىِ آن را درست نمايد، درحال اسب لگدى بر سينه او زده و در دم هلاكش ساخت. اذا جاءَ القدر عمى البصر.