قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٣٤
رنگ و هرآنچه اَمرَدان از صاحب مذاقان گيرند.
چرمينه ـ مچاچنگ[ر.م].
چرنداب ـ (چو قلمدان) نام يكى از محلاّت تبريز كه قاضى بيضاوى[ناصرالدين ابوسعيد ابوالخير در قرن ٧هـ ] هم بنابر مشهور در قبرستان آن مدفون است.
چرندو; چرنده ـ جرنده[ر.م] و اسم فاعل از چريدن.
چرنگ ـ (چو سرشگ و پلنگ) صداى دراى و زنگ و طاس و زنجير و پى درپى زدن گرز و شمشير و نواختن ساز و ناقوس و شكستن چينى و شيشه و مانند آنها و آوازى كه به سبب به هم خوردن چيزى بر چيزى در كوه و گنبد و حمام و مانند آنها بپيچد.
چرنگك ـ (چو سمندر) چركمك[ر.م].
چرنگيدن ـ صدا و آواز چرنگ[ر.م] كردن.
چرواشك ـ(ل) رجوع به «صرصر» شود.
چروش ـ (چو مسجد) مخفّف چرويش[ر.م] است.
چروك ـ (چو سلوك) چين و شكنج برهم نشسته و پوسيده و از هم رفته و (چو عمود و اندك) نان، خصوصاً آنچه به جهت اشكنه تريت و ريزه ريزه كنند و يا براى توشه راه در ته انبان گذارند.
چروند; چرونده ـ (چو فرزند و سربسته) مشعل و فانوس و چراغ; خصوصاً چراغپايه و چراغ پرهيز[ر.م] و اسم فاعل از چرويدن[ر.م].
چرويدن ـرفتن و تاختن و دويدن و چاره جستن و علاج كردن .
چرويش ـ عيد و چراگاه و استعانت و استمداد و پيه و روغن، خصوصاً روغن گوشت آن.
چره ـ (چو شده) پسر اَمرَد و ساده.
چرهواز ـ (چو سرفراز) شب پره خفّاش.
چرى ـبه تركى، سپاه و لشگر و مردم لوچ و احول.
چريدن ـ (به فتح اوّل و تخفيف ثانى و تشديد آن) علف خوردن و خورانيدن بهايم، خصوصاً در چراگاه و علفزار.
چريش ـ (چو دلير) به تركى، معروف و ريشه چوبى است معروف كه با آرد آن چيزها را بچسبانند.
چريغو ---> جزاير سبعه.
چريك ـ(چو شريك) سپاه و لشگر، خصوصاً لشگرى كه از ولايت هاى ديگر به مدد لشگرى ديگر بفرستند.
آيين دهم