قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٣٣
همان دم رعاف قطع و تا با او باشد عود نكند، والله العالم.
چرزه ـ بر وزن و معنى چرده.
چرس ـ بر وزن و معنى قفس و زندان و شكنجه و آزار و چراگاه و علفزار و حوض چرخست[ر.م] و آنچه فقرا از گدايى جمع كنند و رجوع به «بنگ» و «كنب» هم نمايند.
چَرَسْ دان ـ دستمالى است كه قلندران و دراويش چهارگوشه آن را به هم بسته و بر دوش انداخته و آنچه از گدايى جمع كنند، در آن گذارند.
چرست ـ (چو سرشت) چرخست [ر.م] و آواز در و قلم كه اهالى ما «جِرِلتى» گويند.
چِرِستانيدن ـ به آواز چرست[ر.م] آوردن.
چِرِستيدن ـصداى چرست[ر.م] كردن.
چرسدان ـ رجوع به تركيبات «چرس» شود.
چرش ـ (چو مرض) عيد و چراگاه و(چو خجل) اسم مصدر چريدن و (به كسر اوّل و ثانى) چريش [ر.م] است.
چرغ ـ (چو چرخ) نوعى از مرغ باز و مرغى است شكارى از جنس سياه چشم و معرّب آن صقر است.
چرغان ـ مُهرى و طغرايى[خط پادشاه در بالاى نامه ها ] است كه بر فرمان ها كنند و نويسند.
چرغند; چرغنده ـ (چو فرزند و سربسته) چراغ و چراغپايه و چراغدان و مبار[ر.م] و چراسك[ر.م].
چرغول; چرغون ـ (چو معقول) دواى زبان بره[ر.م] و هر چيز مرغوب.
چرك ـ (چو هند) سرگين و آب دهن و به معنى معروف و(چو فلك) مخفّف چارك و مطلق زخم و مرغى است كه شب ها خود را از درخت آويخته و حق حق گويد.
چركر ـ(چو زرگر) مغنّى و خنياگر و(چو دختر) رسول و پيغمبر و مفتى و پيش نماز و با كاف پارسى هم هست.
چَركَز ـ قومى است از اهالى قفقاسيّه قفقازيّه و شهرى است حسن خيز كه دختران و پسران خوش سيما دارد و در بستان السياحه[ر.ض گفته كه كشورى است معروف و به كثرت جبال و تلال موصوف و مردمانش لگزىر.م] و شافعى و بعضى كافر هستند.
چركزستان ـ قطعه اى است از قفقازيّه كه غرباً به بحر اسوددرياى سياه و شرقاً به بحر خزر و شمالاً به ايالت قفقازيّه و جنوباً به گرجستان محدود و تقريباً داراى يك كرور نفوس و مقرّ حكومتش شهر موردوك و به نام شرقى و غربى به دو قسم مقسوم و اهالى قسم اوّل را به چيچن موسوم و سكنه قسم دويّم را به جركز مسمّى دارند و ايشان مردمان شجاع و دلاور و در اواخر قرن پانزدهم ميلادى اظهار اسلام كرده و عموماً مانند گرجى ها در حسن و جمال ممتاز و به اكثر مردمان روى زمين امتياز دارند.
چَركَس ـ چركز[ر.م].
چَركَسستان ـچركزستان[ر.م].
چِركَف ـ سفيه و بى حيا و آب كثيف.
چركمك ـ (چو بدنمك) مرغى است بسيار كوچك.
چركن ـ (چو فلفل) مال دنيا و هر چيز كثيف و قبيح و چرك آلود و زخمى كه پيوسته از آن چرك آيد.
چركه ـ (چو عمله) چاريك[ر.م] را گويند، خصوصاً يك حصّه از چهار حصّه خشت و (چو هرزه با كاف پارسى) جرگه[ر.م] است.
چركين ـ چركن[ر.م] است.
چرگر ـ چرك[ر.م].
چَرگَز ـ چركز[ر.م].
چَرگَزستان ـچركزستان[ر.م].
چَرگَس ـ چركس[ر.م].
چَرگَسستان ـ چركسستان[ر.م].
چرگه ---> چركه.
چرم ـ (چو نرم) معروف است، كه پوست دباغت شده باشد.
چرمْ دان ـ كيسه كه از پوست دوزند.
چرمِ شير ـتازيانه.
چرمِ گور ـ چلّه و زه كمان.
چرمْدان ـ رجوع به تركيبات «چرم» نمايند.
چرمشير ـ رجوع به تركيبات «چرم» نمايند.
چرمك ـ (چو دختر) لُغَزچيستان و چيستان.
چرمه ـ (چو هرزه) مچاچنگ[ر.م] و اسب، خصوصاً سفيد