قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٣١
جستنى از آن محسوس گردد و صورت عملى آن چنان است كه بگيرد پيه گوسفند و پيه شير و از هر يكى فتيله اى على حده ساخته و با روغن گل يا زيت يا زنبق برافروزند كه به نظر حاضرين هم چنان نمايد و اگر چراغى باشد كه آن را چند طرف بوده و در هر طرف آن يك يا دو فتيله به دستور مذكور بگذارند، اين عمل زودتر و ظاهرتر گردد.
چراغ غاز; چراغ قاز; چراغ گاز ـ ]چراغى كه به نيروى گاز روشن شود و چراغى كه مادّه مشتعل كننده آن گازهاى مختلف از قبيل گازنفت، گاز زغال سنگ يا گاز بوتان باشد(لغت نامه دهخد)[.
چراغ مغان ـ شراب انگورى.
چراغوار; چراغواره; چراغور; چراغوره ـ چراغ پايه[ر.م].
چراغك ـ (چو كتابت) چراغله[ر.م] و مصغّر چراغ.
چراغله ـ (چو كتابچه) كرمِ شب تاب.
چراكسه ـ (چو فراعنه) جمعِ چركس[ر.م] است.
چراگاه; چراگر ـ رجوع به تركيبات «چرا» نمايند.
چرام; چرامين ـ (چو سلام و فرامين) چراگاه.
چرانيدن; چراييدن ـ علف خورانيدن بهايم، خصوصاً در چمنگاه و علفزار.
چرايين ـ چراگاه.
چرب ـ (چو حرف) چربيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و هر چيز روغن دار.
چرب آخر; چرب آخور ـ چراغ آخور[ر.م].
چرب پهلو ـفربه و كسى كه مردم از پهلوى او فايده و نفع يابند.
چرب دست ـ چابك و شيرين كار و غالب و هنرمند و باهمّت و خردمند.
چرب زبان ـ چاپلوس[ر.م].
چرب قامت ـ خوش قد و بلندقامت.
چرب گو ـ چاپلوس[ر.م].
چربوخشك ـ نيك و بد و زياده و كم و بخل و سخا و سخى و كريم.
چربش ـ(چو رنجش) چربى و باغره[ر.م] و اسم مصدر چربيدن[ر.م].
چربك ـ (چو اندك) حلواى ترك[ر.م] و قيماق[ر.م] و مصغّر چرب و چربه[ر.م] و نان نازك و تنك كه در ميان روغن بريان كنند و با حلوا بخورند و بيشتر آن را به روح اموات تصدّق نمايند و (چو دختر)لُغَزگوى و بديهه گوى و لُغَز و چيستان و خجلت و انفعال و سخره و استهزاء و تهمت و افترا و دروغ راست نما و سخنى كه از زبان دشمن به طور سعايت نقل كنند تا فساد زياده گردد.
چربو; چربه; چربى ـ نرمى و ملايمت و قيماق و سرشير و چرخه[ر.م] و غلطك و پيه و دنبه و امثال آنها و كاغذ بسيار چرب و تنكى كه مصوّران و نقّاشان بر روى صفحه تصوير يا طرح نقشى يا خط خوبى گذاشته و با قلم موى نقش و صورت آن را بردارند.
چربيدن ـ غالب شدن و افزون آمدن و چربى شدن چيزى از روغن و غيره.
چرته ـ بر وزن و معنى چرده[ر.م].
چرچر ـ (چو فلفل) خردل.
چرچه ـ (ل) رجوع به «كنگر خر» شود.
چَرچى ـ ]پيلهور(لغت نامه دهخدا)[.
چِرچيس ---> جرجيس.
چرخ ـ چرغ[ر.م] و چرخه[ر.م] و كمان تخش و بزرگ و سخت و طالع و بخت و كمان سخت و كمان حكمت و فلك و آسمان و گوى گريبان و شهرى بوده قديم در خراسان و طاق ايوان و درگاه سلاطين و بزرگان و دهى است در غزنين در افغانستان و جاى شيره فشردن از انگور و دور، برادرِ تسلسلِ مشهور و گرد كسى گرديدن و حركت دورى كردن.
چرخ آبنوس ـ آسمان و ادب خانه[ر.م] و نوعى از اطلس نفيس و جنسى از جامه نازك ابريشمى و هر چيزى كه آن را استادان صنايع چرخ كنند.
چرخ الماس ـ ازآن رو كه در السنه داير و عامّه را به ياد گرفتن آن رغبت افتد، شرح اجمالى آن را موافق آثارعجم[ر.ض]، زينت بخش اوراق مى نمايد. در همان