قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٢٦
چوب» و «لاو» و «لاو بازى» و «كورِشت» و «لاده» هم گويند.
چام ـ چم خمچم و خم و عشوه و غمزه و ناز و كرشمه.
چامچاتقه ---> بحر اوقوچقا.
چام چام ـ درّه و راه هاى پرپيچوتاب.
چاموش ـ گاموش[ر.م] و نوعى از كفش و اسب و استر لگدزن و بدنعل.
چامه ـ جام شراب و سخن و كلام، خصوصاً شعر و غزل.
چامه سراى; چامه گوى ـ شاعر سخن گوى و كسى كه غزلى را به آواز خوش بخواند.
چاميدن ـ چام عشوه كردن و چاميز بول; غايط نمودن.
چاميز; چامين ـ بول و غايط و سرگين.
چانه ـ زنخ و حرف و سخن و قدرت و قوّت و گلوله خميرى كه يك تنه نان از آن مى پزند و اهالى ما «كُنده»گويند.
چانه زدن ـ هرزه درايى و بيهوده گفتن.
چاو ـ چاويدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و كاغذ پاره اى بوده مربّع طولانى كه يكى از ملوك چنگيزى نام خود بر آن نقش كرده و خواست رايج كند، آذربايجانى ها، خصوصاً تبريزيان قبول نكرده و عزّالدين مظفّر، بانى آن، به قتل آمده و رسم چاو برطرف گرديد و در فرهنگ وصّاف]ر.ض [گفته كه چاو به زبان چيناوى كاغذى بوده از طرف پادشاه بر هر دو روى آن عباراتى چند نوشته و در بازار چون زر رايج و خرج مى شده.
چاوچاو ـ شور و غوغا و كنجشگ و آواز كنجشگان در وقت خوف از جانورى و يا كسى كه بچّه آنها را از آشيان بردارد.
چاودار ـ يا چودار; لفظى است تركى و به عَرَبى «عَلس» و به پارسى «ديو گندم» يا «كنگران» و به فرانسه «دوسر» يا «سگل» و به لاتينى «سكال» نامند و عبارت است از گندمى كه دو دانه آن در يك پوست مى باشد و يا محصول غيرطبيعى است كه در خوشه بعضى غلاّت نمود كرده و به طور ضمادمرهم مانند محلّلات استعمال نمايند و رجوع به «دوسر» هم نمايند.
چاوش ـ (چو ناخن) چاووش [ر.م] است.
چاوك ـ (چو ناخن) چكاوك و چابوك[ر.م].
چاوله ـ (چو بامزه) كجواجكج و ناهموار و گل و شكوفه، خصوصاً گلى است صدبرگ و رنگين و نشاندن درخت گل.
چاولى ـ (چو كاسنى) چيزى است پهن كه از نى بوريا و غيره بافته و غلّه را بدان بيفشانند تا پاك شود.
چاووش ـ نقيبپيشرو لشگر و رئيس قافله و خادم مخصوص پادشاه.
چاوه ـ جاوه[ر.م].
چاويدن ـ مطلق بانگ و فرياد، خصوصاً چاوچاو[ر.م].
چاه ـ به معنى معروف و كنايه از گوى زنخدان خوبان است.
چاه آبى كبود; چاه آبى كنود; چاه اردق ـ چاهى است در طرابلس، هركه از آب آن بخورد احمق گردد.
چاه بابِل ---> بابل.
چاه بلد ـ در جايى ديدم كه چاهى است كه حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) با نفس نفيس خود در نزد آن با كفّار قريش مقاتله نموده است.
چاه پست ـ دنيا و روزگار.
چاه پور; چاه پوز ـ قلاّبى است كه بدان، چيز بر چاه افتاده را به درآرند.
چاه پوقير ـ چاهى است كه افراسياب[پادشاه توران ] بيژن از پهلوانان ايرانى شاهنامه را در آن حبس كرده بود.
چاه توفيق ـ در اراضى مغرب، گويند و بخارى از آن مرتفع گردد، چنانكه اگر سنگ بزرگى در آن افكنند به قعر آن نرسيده بيرون اندازد.
چاه جو ـ چاه كن و چاه پوز[ر.م].
چاه دلو ـ دنيا و روزگار و برج دلو[ر.م].
چاه زمزم ـ چاهى است مشهور در مكّه معظّمه.
چاه سامش ـدر اختيارات[ر.ض] گفته چون خشت خام در آن افكنند، آوازى از آن برآمده و بعد از ٣ ساعت ساكت گردد.
چاه سكلاب ـ بر سر كوه تبّت و گويند هر كس كه خواهد بر قعر آن نگاه كند، تيرى بر روى او آمده و