قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٢١
نوشته بعضى از اهل فن، به انگيزه عبور به هر شهر و مملكت و مكانى به نامى موسوم است. بالجمله طول آن ٣٢٠ فرسخ و به مقياس ديگر ١٦٤٠ كيلومتر و از جبال قره قروم كه در شرقى بدخشان در افغانستان است، برخاسته و از جنوب به شمال جارى و در اقصاى بلاد خوارزم در ازبكستان به صحرا روان و از صحرا گذشته به درياى آرال منصّب مى گردد، چنانچه قديماً تمامى آن و يا شعبه اى از آن به درياى خزر مى ريخته و در شمال خيوه [در خوارزم ] تمامى زمين هاى حاصلخيز را بهواسطه نهرهاى زياد از اين آب مشروب سازند و در هر سال تقريباً دو ماه در اشتداد سرما آبِ آن منجمد و تا ضخامت ١٧ وجب يخ بسته و آب از زير آن جارى و قافله و كاروان با چاروايان باردار بر روى آن تردّد مى نمايند و خوارزميان و ساير اهالى سواحل، با كلنگ و تيشه هاى مخصوص يخ را مانند چاه تراشيده و آب برمى دارند وكشتى بانان جهد مى كنند كه كشتى هاى خود را پيش از انجماد آب به ساحل رسانده و دوچار حبس انجماد يخ هاى زمستان نباشند و گاه است كه غفلتاً در بدو زمستان ميان يخ محبوس مانده و منتظر انقضاى زمستان مى باشند كه تا سورت شدّت سرما برطرف شده و خلاصى يابند.
جيحون آباد ـ قريه اى است از همدان، آبش خوب و هوايش نيكو و مردمانش ترك زبان و با فقرا مهربان و عموماً شيعه و بزرگان آنجا طايفه قره گوزلى مى باشند.
جيدار ـ(چو ديدار) به نوشته مخزن[ر.ض]، پارسى است و ماهيّت آن نباتى است شجرى، برگ آن مانند برگ بلوط و با شدّت سبزى مايل به زردى و ثمر آن به قدر مازويىنوعى بلوط و مايل به تدوير و بر آن شبنمى نشسته و از آن دانه سرخى به قدر عدس منعقد گرديده و سرخى آن زياده مى گردد و تا آخر اَيارماهخرداد مى ماند و آن را «حب القرمز» نامند و رجوع به «قرمز» هم شود.
جير ـ (چو مير) زير و نوعى از پوست دبّاغى شده كه از آن بهله[ر.م] و بند كارد و غيره سازند.
جيراف ـ (ل) يكى از بلاد يمن و يا توابع صنعا كه مردمانش عرب و زيدى مذهب هستند.
جيران ـ (چو حيران) دهى است در دو فرسخى اسپهان و به تركى، آهو و يا حيوانى است ديگر مانند آن و(چو ايمان) يكى از نواحى سيراف بندرى در جنوب ايران و يا جزيره اى است كوچك مابين آن و بصره كه مساحت آن سه فرسخ مربّع مى باشد و به عربى، جمعِ جار است.
جيرجنگ ـ (چو تيربند) مچاچنگ[ر.م].
جيرسون ـ (ل) نام پسر اوّل حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام)كه در ٣٧٩٩ هبوطى از صفورا، دختر شعيب(عليه السلام)، به وجود آمد.
جيرفت ـ بلوكى است از كرمان كه هوايش ناملايم و آبش فراوان و مردمانش شيعه و حاصلش برنج و گندم و مشتمل بر ٤٠ قريه مى باشد.
جيرم ـ نام غار اصحاب كهف است.
جيرو ـ به فرانسه، شرحى است كه صاحبان حواله به جهت تغيير و برگردانيدن آن به نام غير، در اوراق حواله مى نويسند.
جيرون ـ محلّه اى است در وسط شام و قريه اى است در كنعانفلسطين كه جاى جبابره كنعان بوده و يا قصبه اى است در پنج فرسخى بيت المقدّس كه مدفن شريف حضرت ابراهيم و اسحق و يعقوب و يوسف(عليهم السلام) و ساره در آنجا واقع و ازاين رو به خليل الرحمن و خليل القدس نيز موسوم و در قُرب همان مدفن، مطبخ بزرگى است كه از عهد حضرت ابراهيم(عليه السلام) تا حال در آنجا جهت غربا و عجزهعاجزان طعام درست كرده و صبح و شام منادى ندا كند كه طعام حاضر است; ايشان آمده و خورده و بر عيال خود هم مى برند.
جيره ـ (به فتح اوّل و كسر و تشديد ثانى) موضعى است در قُرب مكّه و (بر وزن تيره) آنچه به طريق روزيانه و ماهيانه و ساليانه از قبيل گندم و نان و مانند آنها درباره غلام و نوكر مقرّر نمايند و هم نام دو موضع ديگر است: يكى از بلاد ربيعه و ديگرى بلوكى است در قاهره در سمت غربى رود نيل كه مصر قديم هم در آنجا بوده وگنبد هِرَمان مشهور هم در آنجا است و رجوع به «كمّون» هم شود.
جيزجنگ ـ مچاچنگ[ر.م].