قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٢
عربى «عنب الثّعلب» و به فرانسه «مورِل» و به لاتينى «سلاطم» و به بربرى «مزابله» و به هندى «مكو» و«كاك ماجهى» و به تركى «قوش اوزومى» گويند، نباتى است معروف و داراى چندين قسم بوده و دانشمندان فرنگ تنها آن قسمى را استعمال مى كنند كه ميوه آن پس از رسيدن سياه مى گردد و از عوامل مخدّره و مسكّنه و مليّنه محسوب است.
تاجريزى منوّم ـ كاكنج[ر.م].
تاجك ـ (چو مادر) مصغّر تاج و (چو مالك) مخفّف تاجيك[ر.م] است.
تاجوَر ـ رجوع به تركيبات «تاج» شود.
تاجه ـ تاج خروس[ر.م].
تاجيك ـ به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، نام عجمانى است كه ساكن بلاد ترك هستند و به فرموده بستان السّياحة[ر.ض]، طايفه اى است از نسل يافث ابن نوح(عليه السلام) و يا سام ابن نوح(عليه السلام) و يا مطلق پارسى زبان را ـ هركه باشد ـ تاجيك گويند، در مقابل ترك و عرب و يا اينكه غير ترك و عرب است، هركه باشد و عربى نژادى را نيز گويند كه در عجم بزرگ شده باشد.
تاخ ـ يا تاق يا تاغ يا طاق; درختى است معروف كه آتش هيزم آن بسيار مانده و گل هاى سفيد مايل به سرخى دارد و به عربى «غضا» گويند.
تاخت ـ تاختن و ماضى قريب از آن.
تاختن ـ ريختن و جهيدن و به شدّت جوشيدن و دويدن و شتابيدن و اسب دوانيدن و تابيدن و غارت كردن و قطره زدن.
تاختنى ـ تندوتيز و اسب نر و هر چيز لايق تاختن.
تاخيره ـنصيب و قسمت و سرنوشت و تقدير و بخت و طالع.
تأديب ـ (ر.ف) و به پارسى «فرهيختن» و «فرهنجيدن» و «فرهنگيدن»گويند.(عر)
تار ـ تارك[ر.م] و تاريك و تانه[ر.م] و ريزه و پاره و گل سرخ و حلقه دام و درخت تال و ابريشم و ساز و نام نسك پنجم كتاب زند[ر.م].
تارتار ـ ريزه ريزه و پاره پاره و تاريك و تيره.
تارتَن; تارتَنَك ـ عنكبوت.
تارتور ـ تارتار[ر.م].
تارچوبه ـ هليون[ر.م].
تارزنه ـ شكافه و زخمه.
تار عنكبوت ـ تنيده آن.
تارمار ـ تارومار است.
تارميغ ـ ميغ[ر.م].
تاروپود ـ علاوه بر معنى معروف تارهاى طول و عرض جامه، كنايه از راز دل و خيالات پنهانى است.
تاروپور; تاروتور ـ تارتار[ر.م] است.
تارومار ـ (ع) پاشيده و از هم ريخته و زيروزبر و ريزه ريزه و نابود و ناچيز و پريشان و پراگنده.
تارا ـستاره.
تاراب ـ قريه اى است در سه فرسخى بخارا در ازبكستان.
تارات; تاراج ـ بانگ و فرياد و تاخت و غارت و شبيخون زدن و از هم جدا كردن.
تاراس ـ تابع و زيردست و رام كردن.
تاران ـ تيره و تاريك.
تارپور ـ رجوع به تركيبات «تار» شود.
تارتاروس ـ طرطير[ر.م].(تين)
تارتِر ـ طرطير[ر.م].(سه)
تارخ ـ (چو ناخن) نام پدر حضرت خليل(عليه السلام) است.
تارد ـ (چو ماست) كَنه و شپش و پشّه.
تارز ـ (چو ظالم) ميّت و مرده.
تارك ـ (چو مادر) كلاه خود و مغفر و كلّه و ميان سر.
تارم ـ (چو ظالم و آدم) قبّه و آسمان و خرگاه و سراپرده و سقف بلند و خانه اى كه از موى يا چوب سازند و هم نام دو موضع است از فارسايران كه يكى قصبه اى است از گيلان متّصل به ولايت زنجان، آبش سالم و هوايش ملايم است و ديگرى از توابع لار و هوايش حارّ و آبش ناگوار و هم به معنى محجرحايل چوبين كه به جهت منع از دخول مردم بر اطراف باغ و باغچه نصب كنند.