قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١١٢
حقيقت هر يكى غير ديگر است و يا متّحدالحقايق، مانند انسان كه بر عالم و جاهل و مرد و زن و غيرها مشتمل و همه آنها از يك حقيقت مى باشند و در اصطلاح منطق، فقط قسم اوّل را جنس گفته و دويّمى را نوع نامند.
جِنطى ـ(چو هندى) يا جنطين; پادشاهى بوده يونانى.
جِنطِيانا ـ كه لغتى است يونانى و به پارسى «كوشار» و به عجمىِ اندلس «يش كشكه» و به هندى «پكهان بيد» و به رومى «اسيليسقان» گويند، در برهان[ر.ض] گفته كه بيخى است سرخ رنگ به گندگى انگشت و بزرگ تر از آن و در بحرالجواهر [ر.ض] ميوه اى است سرخ رنگ كه درخت آن شبيه به درخت گردكانگردو است و در پزشگى نامه]ر.ض [فرموده كه گياهى است در فرنگستان و به فرانسه «ژانسيان» و مستعمل در طب ريشه آن و بسيار تلخ و تند و غيرمطبوع است و بالجمله چون اوّل كسى كه بدان اطلاع رسانيده و يا از آن شفا يافت جنطين ملك بوده، بدين اسم اختصاص يافته و در بحرالجواهر[ر.ض] ادعاى تجربه نموده بر اينكه اگر جنطياناى رومى را كوبيده و با حنا بسرشته و بر دست بندند، سيلان خونِ حيض را نافع بوده و خون بازايستد.
جنطين ---> جنِطى.
جنقى ـ (چو بنگى) شورا و مصلحت و كنكاش.
جنگ ـ (چو هند) مهميز و (چو بند) جدال و قتال و (چو تند) شَل و شيك يعنى شَل و كتابچه و بياض بزرگ و كشتى بزرگ و نوعى از قمار و شترى كه هنوز آن را به زير بار نكشيده باشند.
جَنگِ پشن ---> پشن.
جنگ زرگرى ـ جنگ ساختگى.
جنگ سيال ـ ناحيه اى است بهجت مآل از نواحى ملتان در پاكستـانخـاكش طـرب خيـز و زميـنش ملاحت انگيز، مردمانش در حسنِ صوت و خوبى صورت مشهور و معروفند:
«خوبى حسن و خوبى آواز *** هر يكى مى برد به تنها دل
چون شود جمع هر دو در يك جا *** كار صاحبدلان شود مشكل». جنگ لادن ---> لادن.
جنگار ـ (چو سردار) خرچنگ و امر و فاعل از جنگ آوردن.
جُنگال ـ (چو گلدان) نشانه تير.
جنگسانك ـ (ل) امير و وزير.
جنگك ـ (ل) رجوع به «شلمك» نمايند.
جنگل ـ (چو فلفل) به تركى، خصلت و زنگله[ر.م] و خوشه كوچك و (چو منقل) بيشه و زمين پردرخت.
جنگلانى; جنگلاهى; جنگلايى ـ(چو بزمگاهى) زغن]ر.م [و غليواج[ر.م].
جنگلوك ـ (چو عنكبوت) مردم دست و پاى كج و كسى كه از بيمارى برخاسته و قوت رفتار نداشته و بر ديوار و عصا و زانو بگيرد و به «چنگلوك» هم رجوع شود.
جنگوان ـ (چو ارغوان) شهرى است در هندوستان.
جنگوك ـ (چو مفلوك) جنگلوك[ر.م].
جنگه ـ پشه اى است كه در شب پريده و مانند آتش مى درخشد و آفتى است كه به غلّه رسيده و زرد و بى مغزش كند.
جنگيز ـچنگيز است.
جنوب ـ (چو ملول) بادى است مخالف شمال كه جاى وزيدن آن از مطلع سهيل است تا مطلع ثريّا.
جنوره ـ(ل) ناحيه اى است در جنوب غربى اسويچرهسوييس مابين صلوان و فرانسه در جوار بحرى كه آن هم بدين اسم موسوم و تقريباً داراى پنجاه هزار نفوس استجنوره احتمالاً همان ژنو است.
جنوه ـ شهرى است قديم در قسم شمالى ايتاليا كه تقريباً داراى ٠٠٠،١٥٠ نفوس مى باشد.
جنويز ـ (چو پرويز) طايفه بزرگى است از نصارى كه قديم الزمان ملوك روم از ايشان بوده و آل عثمان از ايشان انتزاع كرده اند.
جنه ـ(چو جثّه) سپر و (چو سكّه) جنون و ديوانگى و يكى از آحاد جنّ است و (چو مكّه) بهشت و جنّت.(عر)