قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١١١
وخيز كردن.
جنبيه ـ (چو انفيه) جمدر[ر.م].
جنتر ـ (چو عنتر) سازى است مخصوص اهل هند.
جنتوره ـ (چو منصوره) قنطوريون[ر.م].
جنج ـ(چو زنج) صدا و فرياد گاو.
جنجر ـ (چو دختر) سرخ مرد[ر.م].
جنجك ـ(چو اندك) اسپست[ر.م] و يونجه.
جنجل ـ (چو سنبل) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، بقله اى است مانند هليون و در تحفه[ر.ض] گويد: قسمتى از هليون است كه از دمشق خيزد و در افعال مثل او است.
جنجه ـهسته انگور.
جنخ ـ (چو ملخ) ژفك[ر.م].
جند ـ (چو قند و تند) شهرى است از توران[ر.م]، آباد كرده شاپوردوّمين پادشاه ساسان در قرن ٣م و ازاين رو جندشاپور نيز گويند و (چو بلد) ولايتى است از يمن و هم شهرى است از آن ولايت و (چو تند) علاوه بر معنى عربى معروف كه لشگر است، نام كوهى هم هست در يمن و يك قسمت از ٥ قسمت شام كه تمامى آن مملكت را به ٥ قسمت كرده و هر قسمتى را جند ناميده اند و هر جندى هم مشتمل بر بلاد فراوان است و نيز عبارت است از دو زوج كيسه غدّه مانند كه در تحت جلد شكم حيوانى موسوم به «بيدستر» در مابين ريشه دُم و جزء خلفى ران در جايى كه مقعده و آلات بول و توالد منتهى مى شوند، واقع و فقط زوج فوقانى محتوى مادّه مترشّحه اى است موسوم به كاستورئوم و مايعى كه از غدّه هاى واقعه در جانب خارج اين دو كيسه مترشّح مى شود، در آنها مى ريزد و اين دو كيسه را كه ممتلى از مايع مذكورند، از اين حيوان استخراج كرده و در تجارت به اسم «جندِ بيدستر» مى فروشند و آن را به عبارت ديگر «گوند» يا «گُند» يا «آش بچّگان» گفته و به ديلمى «شنگ» و به تركى «اوغلان اشى» و به عربى نيز «جند» و به فرانسه «كاستورئوم» و به لاتينى «كاستوريوم» و گاه است كه «خايه سگ آبى» نيز تعبير كنند، لكن چنانچه مكشوف گرديد، غير آن است و در تحفه]ر.ض [و مخزن[ر.ض] هم فرمايند كه آن خصيه حيوانى است آبى و مزدوج، يعنى دو عدد متّصل به هم به هيئت كيس بيضتين و آن حيوان به هيئت سگ بسيار كوچكى است و غير سگ آبى است و موى آن سرخ مايل به سياهى و در انهار عظيمه بسيار يافت مى شود.
جندال ـ (چو سردار) جمرى[ر.م] و چندال[ر.م].
جند بادسترـ جند بيدستر[ر.م].
جندباله ـ قصبه اى است بهجت مآب از بلاد پنجابدر پاكستان.
جند بيدست; جند بيدستر ـ خايه سگ آبى به شرحى كه در «جند» نگارش يافت.
جندر ـ (چو بندر) رُخوترخت ها و اسباب پوشيدنى و غيره.
جندرخانه ـ توشك خانه[ر.م] است.
جندره ـمردم ناتراشيده و مطلق چوب ناتراشيده كنده، خصوصاً رخت مال و چوبى كه پس در اندازند و منگنه معروف صحّافان را نيز گويند كه كتاب را در ميان آن گذاشته و زياده و نقصيه آن را اصلاح نمايند.
جندشاپور ---> نيشابور و مناذر.
جندفير ـ (ل) رجوع به «گنده پير» نمايند.
جندق ـ (چو خندق) ناحيه اى است از سمنان كه نخلستان فراوان و چند قريه آبادان داشته و هوايش گرم و آبش از قنات و مردمانش عرب و شيعه مذهب مى باشند.
جندل ـ يكى از خويشان فريدون ششمين پادشاه پيشدادى كه به خواستگارى دختران پادشاه يمن بر پسران خود فرستاده بود و به عربى، سنگ سخت است.
جندن ـ سندل[ر.م].
جنده فير ---> گنده پير.
جنديشاپور ـ جندشاپور[ر.م].
جنرال ـ(چو سرطان) به فرانسه، رئيس و بزرگ و بالخصوص رئيس قوشون.
جنزه ـ معرّب گنجه.
جنس ـ (چو هند) به لغت عربى هر چيز كلّى كه به افراد و آحاد بسيار مشتمل باشد، خواه مختلف الحقايق باشند، همچو حيوان كه بر اسب و الاغ و غيرهما مشتمل بوده و