قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١١٠
نمايند. بارى، اگر چه فلاسفه قديم و بعضى از اهل عصر وجود جنّ را منكر بوده و باور نداشته اند، ليكن علاوه بر لسان شرع، با وجود پاره اى قضاياى متفرّقه متواتره قديمه و جديده انكار آن مستبعد و دور از انصاف است.
جن دار ـ فالچى و كسى كه به زعم خود قادر بر احضار اجنّه باشد.
جن زده ـ مصروع و كسى كه علّت صرع يا جنون داشته باشد.
جناب ـ (چو غراب) ذات الجنب[ر.م] و (چو جواب) درگاه و آستانه خانه و گرداگرد سراى و سوى و جانب و پالان شتر و نام جايى و نام كوهى و اسم جمعى و دامنه زين و تسمه ركاب و جناغ[ر.م] زين و گرويى كه دو كس با هم بندند و اينكه در مقام تعظيم و احترام گويند، شايد به طريق استعاره از معنى درگاه و آستانه باشد و بدين معنى به پارسى «شت» و «تيمسار»گويند.
جنابت ـ (چو نجاست) كثافت باطنيّه معنويّه اى است كه صاحب شرع از آن خبر داده و پاره اى احكام معيّنه بدان مرتّب نموده و مواقعه و آمدن منى را كاشف از آن مقرر فرموده و گاه است كه اين كلمه را در موقع سَبّ و شتم و تعزير هم گويند.
جنابد; جنابذ ـ(چو مسافر) معرّب گناباد است.
جنّابه ـ (چو علاّمه) شهرى كوچكى است در نواحى فارس و (چو شماره) دو كودك هم شكم كه به يك بار از مادر زاييده باشند و(چو كناره) جنابت و نطفه و منى و شترى كه با پولى چند به كسى مى دهى كه از براى تو آذوقه خريده و بيارند.
جناح ـ (چو شمار) فيل گوش[ر.م] و معرّب گناه و(چو پناه) به عربى، بال و پر و قلعه اى است در اندلس و كوهى است در عربستان.
جناحيّه ـ يكى از ٧٣ فرقه امّت مرحومه كه قيامت را انكار كرده و محرّمات شرعيّه را مباح شمرده و معتقد مى باشند بر اينكه روح خدا بر حضرت آدم(عليه السلام) حلول كرده پس متدرّجاً به انبياى عظام، پس به حضرت على(عليه السلام) و بعد از آن به ٣ نفر از اولاد امجد او منتقل و از ايشان هم به عبدالله ابن معاويه انتقال يافته و همين عبدالله در كوه اصفهان غايب و در آخرالزمان از همان كوه خروج خواهد كرد.
جنازه ـ (چو خرابه و كرايه) تابوت مردگان.
جناس ـ هم جنس و مجانس بودن و در اصطلاح ارباب بديع، دو كلمه يا بيشتر كه در تلفّظ يا رسم خط يكى بوده و در معنى مغاير باشند و كلام همچنانى را «مجنّس» نيز ناميده و اين عمل را «تجنيس» خوانند.
جناغ; جناق ـ (چو شمار) تسمه ركاب و زين پوش و دامنه زين و طاق پيش زين و نوعى از اسباب زائده آن كه براى زينت نقاشى كنند و (چو كَنار) چنگال و استخوان سينه مرغان و گرو و شرطى كه دو كس با هم بندند و به مناسبت همين معنى، استخوان كوچك دوشاخه معروف مرغان را گويند.
جنان ـ (چو چنار) جمع جنّت و (چو امان) قلب و دل و كوهى يا صحرايى است در نجد.
جنب ـ (چو قلب) طرف و پهلو و آبى است در ارض يمامهدر شبه جزيره عربستان و (چو شتر) كسى كه حال جنابت داشته باشد و (چو طلب) شهرى است كه مردمانش مهربان، و شمشير خوب سازند و (چو مدّت) يكى از نواحى بصره كه در شرقى دجله است.
جنباز ـ ]شايد جنبار به معنى شتر نر سطبر و كوتاه و جوجه شوات كه نوعى مرغابى است، باشد[.
جنبانيدن ـ حركت دادن و به جنبش آوردن.
جنبد ـ (چو پرسش) گل و ريحان و (چو دختر) گنبد و فعل مضارع از جنبيدن.
جنبش ـ (چو پرسش) اسم مصدر جنبيدن.
جنبش آباء ـ سير و حركت سيّارات است.
جنبش اوّل ـ حركت قلم قضا و قدر در لوح اوّلى كه سيّارات از اوّل حمل كردند، چه كه به نوشته بعضى، مراكز آنها در بدو خلقت در اوج تدوير بوده و اوجات تداوير هم در نقطه اوّل حَمَل بود.
جنبه ـ (چو خنده) چناق[ر.م] بزرگ.
جنبيد ـ (چو گلچين) گياهِ اوشه [ر.م] و جنبيدن و ماضى آن.
جنبيدن ـ شوريدن و حركت كردن و گريختن و جست