قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١١
ديگرش، مغول، توأم و هم شكم بوده و در حيات پدرشان اراضى وى را تقسيم و هر كس در قلمرو خود متصرّف و حكمران بوده و اخيراً به چندين شعبه منشعب گرديدند تا در قرن دوازدهم ميلادى حكومت مغولى به ظهور چنگيزخان متجدّد بوده و تاتاريان را لشگر رسمى خود نموده و ازاين رو مابين مغولى و تاتارى ارتباط تام و اختلاف كلّى به عمل آمده و تفريقشان خارج از تحت امكان بوده و اگرچه قوم تاتار در اكثر ديار متفرّق مى باشند لكن يورتمكان اصلى ايشان مابين ختاناحيه اى در شمال و شمال غربى چين و ختن[در شمال غربى چين ] مى باشد و به نوشته احمد رفعت عثمانى [ر.ض]، تاتار بودن قبايل اورنگ و اقوام مختلفه شرق وجنوب روسيّه مأمول و مظنون است و شايد پاره اى مقاصد مناسب مقام در «ترك» نگارش يابد.
تاتارچه ـ نوعى از تير، كه پيكان نوك تيرخاصّى هم دارد.
تاتارستان ـ به نوشتهاحمد رفعت[ر.ض، قديماً به مانجورى منچورى در چين و مغولستان و تركستان غربى ناحيه اى در آسياى مركزى و تركستان چينى ناحيه اى در شمال غربى چين اطلاق مى شده و اخيراً به ممالكى كه در ساحل بحر اسود درياى سياه ] متصرّف تاتارها گذشته، توسعه دادند. پس آن اراضى را كه در آسياى شرقى است، تاتارستان چينى نام كرده و ممالكى را كه در آسياى غربى هستند، تاتارستان صغير يا مستقل ناميدند.
تاتارى ـ تازيانه معروف و گوشت نيم پخته و هر چيز منسوب به تاتار.
تاتاريك ـ فاخته.
تاتاگوش ـ نام ديگر قفقازيّه و لگزستان در قفقاز و كوه قاف تا بيابان سِبيرسيبرى و روسيّه.
تاتران ـ (ل) راسن[ر.م].
تاتلى ـ (چو غافلى) سفره و دستارخوان سفره.
تاتو ـ خانبالغ[ر.م].
تاتور; تاتوره; تاتول; تاتوله ـ بخاو[ر.م] و تيره و تاريك و تعفّن دهان و كنج و پيرامون آن و آدم كج دهان و هم گياهى است دوايى با برگ پهن و گل چترى و ميوه به قدر جوزگردو خاردار و بويى مهوّع و در ايران بسيار و در ارض غيرمزروع نمو كرده و همه اجزاء آنها در طب مستعمل و در مواقع استعمال بِلادُن نوعى گياه آن را هم استعمال نمايند و آثار سمّى آن چندان فرقى با بلادن ندارد.
تاتينا ـبه لغت بربرى، باشه[ر.م] است.
تاج ـ درخت تاخ[ر.م و گياه بيشر.م] و به معنى معروف كه به پارسى «افسر» و «گرزن» هم گويند و نهرى است بزرگ در اسپانيا كه در زبان اهالى آن سامان تاژو و در لسان پورتكيزى ها پرتغالى ها تژو گويند.
تاج خروس ـ اسپرغم[ر.م] و گوشت پاره سرخ سر خروس و هم گلى است سرخ رنگ كه به جهت شباهت به تاج خروس، بدين اسم موسوم گرديده و در مخزن [ر.ض]گويد: بستان افروز لغتى است پارسى كه «تاج خروس» و «گل حلوا» و «گل يوسف» نيز گفته و به عربى «داح» و «حبق بستانى» و «زينت الرّياحين» خوانده و به هندى، نوع صغير آن را «كوكنى» و كبير آن را «جتادهارى» نامند و برگش سبز و ريزه و پرگل و گلش سرخ مايل به بنفشى و بى رايحه و تخم آن ريزه و سياه و برّاق است.
تاج دار ـ پادشاه و صاحب و نگهدارنده تاج.
تاج الرّجال ـرابعه[ر.م].
تاج فيروزه ـ آسمان و تاج كيخسروسوّمين پادشاه كيانى.
تاج گردون ـ آفتاب.
تاج الملوك ـ در اصطلاح باغبان هاى تهران، گياه بيش]ر.م [است.
تاجور ـ تاج دار.
تاجدار ـ رجوع به تركيبات «تاج» شود.
تاجِران ـ ترجمانمترجم.
تاجر انجام ـ نامتناهى و الى غيرالنّهايه.
تاجريزى ـ يا روپاس يا روباه تربك يا روباه تورك يا انگور روباه يا انگور شغال يا انگور شكر يا شكر انگور; كه به