قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٠٤
پيشاور در پاكستان كه از بناهاى جلال الدين اكبرشاه ابن همان هندىسوّمين پادشاه تيمورى هند در قرن ١٠ و ١١هـ و مردمانش حنفى مذهب مى باشند.
جلال پور ـ شهركى است مسرّت موفور از بلاد هند كه پارچه سفيد ممتاز در آنجا بافند.
جلالى ـ رجوع به «تاريخ جلالى» شود و نام فرقه اى است از صوفيّه و دراويش كه در السنه مذكور و در هند و كابل و كشمير و ايران و بدخشان [در افغانستان ] و عربستان نامحصور و به سيّد جلال بخارى كه عارفى بوده يگانه و مدفن او در اوچ[ر.م و احفاد او در بخارادر ازبكستان ] ساكن و پيشرو اين فرقه مى باشند، منسوب و خود را شيعه دانسته و لعن خلفا و بنى اميّه نموده و از عبادات شرعيّه و رياضات صوفيّه بى خبر بوده و بنگ و چرس و مسكرات بسيار خورده و سالى يك دفعه گدايى را لازم شمرده و زن و جمع مال را خوب ندانسته و گويند:
«زن حـرام و لقمـه حـلال *** دم دم سيّــد جــلال»
و به مادّه دهم «حروف» هم رجوع شود.
جلانك; جلانه ـ (چو اتابك و كَناره) سرگين گردانك]ر.م [و جانورى است معروف كه به تركى «پِس پسلى» گويند.
جلاو ـ (چو چنار و كَنار) پيش و مقدّم و اسب جنيبت[ر.م] و عنان معروف اسب و غيره.
جلاو خاييدن ـسركشى و نافرمانى كردن.
جلاو دادن ـحمله كردن و متوجّه شدن.
جلاوريز ـلگام ريز[ر.م] است.
جلاير ـ نام طايفه اى است از ترك كه اصلِ يورتبه تركى، مسكن ايشان در ختا و قراقرومدر مغولستان بوده و اكنون در روم و ايران و هند و توران[ر.م] فراوان، و به چندين فرقه منشعب و بعضى از ايشان شيعه و برخى سنّى مى باشند.
جلايرى ـعنوان بعضى از ملوك فرس مى باشد كه در حوالى بغداد و بعضى جهات ايران سلطنت داشته و در حوالى ٨٠٠ هجرى منقرض گرديدند.
جلب ـ (چو قلب) به عربى، كشيدن و(چو خجل) صدا و آواز چيزها و (چو طلب) شور و غوغا و زن فاحشه و هم ريشه نباتى است كه به فرانسه «ژالپ» و به لاتينى «ژالاپا» و از جمله عوامل مسهله قويّه و مطمئنّه و در حوالى شهر كزالاپا از بلاد مكزيك بسيار مى رويد.
جلباب ـ(چو دلدار) پرده و پشّه خانه.
جلبان ـ (چو گلدان) رجوع به «خُلّر» نمايند.
جلبو ـ (چو بدبو) تره اى است شبيه به نعناع.
جلبوب ـ لبلاب[ر.م و عشقهر.م].
جلبه ـ توبره[ر.م] و دام و شبكه.
جلبَهَنگ ـتخم زردخارر.م] است و بيخ آن را «تريد زرد» گويند و آن به غايت كوچك مى باشد، اگر زياده بر يك درم خورند مهلك مى باشد(لغت نامه دهخدا)[.
جلبيز; جلبيزه ـ (چو تدليس و بدريشه) كمند و شبكه و مفسد و غمّاز و سخن چين و نمّام و برگزيده و انتخاب شده.
جلتا ـ (چو صحرا) جِلد و مجلّد و مطلق پوست.(ند)
جَلتاق ـبه رومى، حليمو[ر.م] است.
جلتيز; جلتيزه ـبر وزن و معنى جلبيز و جلبيزه.
جلجل ـ (چو فلفل و منقل) جلاجل[ر.م].
جلجلان ـ(چو بلبلان) كنجد و گشنيز، خصوصاً خشكيده آن و دانه و تخم آنها]و[ رجوع به «گشنيز» نمايند.
جلجلان حبشى ـ خشخاش سياه.
جلجلان مصرى ـ گياهِ بيش[ر.م] است.
جلد ـ (چو هند) پوست، خصوصاً جلدِ معروف كتاب كه به پارسى «جلتا» و «اجلتاگويند و (چو صبر و گلو) زيرك و تندخيز كه به پارسى «چابك» و «بشكول»گويند.(عر)
جلدوى ـ به تركى، صله و اِنعامى كه بهادران سربازان در كار پيش دستى نمايند.
جُلِستان ـ معرّب گلستان.
جلغوزه ـ (چو منصوره) ميوه درخت سوسن و معرّب چلغوزه [ر.م].
جلف ـ(چو خِشم) سفيد و احمق و بى باك و خودسر و غليظ الطبع و ستمگر و جمع آن اجلاف و هم نام شهرى است در مصر و در ساير معانى آن، رجوع به لغات عربيّه نمايند.