إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٣٩٣ - مستدرك كانت فاطمة عليها السلام أصدق الناس
كردهاند كه چون حضرت فاطمه را وقت تزويج رسيد؛ اكابر صحابه را او را خطبه مىكردند از حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم و او قبول نمىفرمود؛ و اصحاب با حضرت على عليه السلام گفتند: تو خطبه كن شايد به تو دهد و راضى شود. آن حضرت فرمود: اكابر صحابه خطبه كردند و قبول نفرمود؛ بعد از آن به نزد آن حضرت رفت و گفت: السلام عليك يا رسول اللّه. آن حضرت فرمود: و عليك السلام. چه حاجت دارى؟ گفت آمدهام كه فاطمه را خطبه كنم؛ و در روايتى است كه آن حضرت فرمود: آمدهام كه فاطمه را خطبه كنم. فرمود بلى. بعد از آن فاطمه را به صداق پانصد درهم بدان حضرت داد و تسليم او نمود.
المازجة للتبسم بالبكاء عند بشارة اللحوق بخير الآباء.
آن حضرت آميزنده است تبسم را به گريه، نزد بشارت رسيده به بهترين پدران.
و آن اشارت است بدانچه در حديث وارد شده كه فاطمه عليها السلام در مرض موت حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم نزد آن حضرت آمد؛ آن حضرت فرمود: خوش آمد دختر من؛ بعد از آن فاطمه را بنشاند و با او پوشيده سخنى گفت، [آن حضرت] بگريست. ديگر بار با او آهسته سخنى گفت، آن حضرت بخنديد.
چون برخاست بعضى سؤال كردند كه سبب گريه و خنده چه بود؟ فرمود: من سرّ پيغمبر را كشف نمىكنم؛ چون حضرت وفات نمود ديگر بار از او سؤال كردند.
فرمود: اكنون بگويم اول كرت كه با من پوشيده سخنى فرمود گفت: هر سال يكبار قرآن با من معارضه من كرد، امسال دو نوبت معارضه فرمود، گمان مىبرم كه اجل من نزديك شده باشد پس تقواى خداى تعالى بجاى آور، صبر كن كه من خوش پيشروى از براى توام، چون فزع مرا بديد يكبار ديگر با من پوشيده سخن گفت و فرمود: اى فاطمه راضى نيستى كه سيده زنان اهل بهشت باشى، يا سيده زنان مؤمنان باشى، و در روايتى آمده كه با من پوشيده فرمود كه در اين خستگى وفات مىفرمايم، من بگريستم، ديگر مرا خبر داد كه اول كسى كه از اهل بيت كه بدو ملحق