إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٧٤٠ - كلمات الأعاظم و المؤرخين في شأن سيدنا الامام الشهيد عليه السلام
پيش وليد رفت، وليد خبر هلاك معاويه با آن حضرت بگفت و استمالت نامه يزيد بنمود و طلب بيعت كرد. آن حضرت فرمود: بيعت من پوشيده نتواند بود؛ طريق آن است كه تو به مسجد آيى و خطبه كنى و مردمان را از موت معاويه خبر دهى و طلب بيعت كنى تا در آن مسجد كه همه كس حاضر باشند من بيعت كنم. اين سخن فرمود و برخاست. مروان حاضر بود گفت: امير او را بكش كه چون بيرون رفت، ديگر بيعت نخواهد كرد. آن حضرت التفات كرد و فرمود: اى پسر زرقاء! نه تو مرا توانى كشت و نه او و نه يزيد. وليد گفت: اى مروان! تو مىگويى كه من فرزند رسول اللّه را بكشم، جهت آنكه با فاسقى فاجر بيعت نمىكند. پس آن حضرت بيرون آمد و عبد اللّه زبير برادر خود را فرستاد نزد وليد و گفت: تو مرا ترساندى از بس كه متواتر رسولان مىفرستى و مرا طلب مىكنى؛ من فردا بيايم. و آن شب حضرت امام حسين عليه السلام با تمامى اهل بيت و جماعت و موالي و أقوام از مدينه بيرون آمدند و عبد اللّه بن زبير نيز با توابع خود بيرون رفتند و متوجه مكه شدند؛ چون آن حضرت از مدينه بيرون آمد اين آيه را خواند:فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ.
چون آن حضرت با عبد اللّه بن زبير به مكه رسيدند، عبد اللّه بن عباس در مكه بود؛ نزد آن حضرت آمد و گفت: مصلحت آن است كه در مكه ساكن باشى و اهل حجاز با تو موافقت كنند و اگر يزيد لشكر فرستد اهل حجاز و قبا به من مدد كنند و دفع لشكر او بكنند. امام حسين عليه السلام فرمود: من از حضرت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم شنيدم كه فرمود اين حرم را غوچى است كه حرمت حرم به واسطه او برود و من نمىخواهم كه آن غوچ من باشم؛ و به واسطه آنكه من اينجا ساكن شوم، يزيد لشكر فرستد و حرمت حرم باطل شود. عبد اللّه بن عباس گفت پس از اعتماد بر مردم كوفه مكن؛ در اثناى اين احوال مردم كوفه از امراى عرب و شيعه على عليه السلام، كتابتها بدان حضرت نوشتند و آن حضرت طلب نمودند و گفتند: