قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٢
كسوف و خسوف را استنباط كرد و حكماى فرنگستان بر آنند كه تالبوس به حركت زمين و سكون آفتاب معتقد بوده و زمين را نيز يكى از سيّارات مى پنداشته، چه ايشان هريك از ستارگان را عالمى چون كره زمين دانند كه بر گرد آفتاب مدار كنند و خودشان را از پيروان او دانند و گويند فيثاغورسرياضى دان يونانى در قرن ٦م نيز در اين عقيده تابع تالبوس بوده است.
تالِسان ـ طَيلسان[ر.م] است.
تالِسقير; تالِسقيسير ـ به يونانى، تخم سپند و تخم تره تيزك [ر.م].
تالسم ـ (ل) رجوع به«طلسم» نمايند.
تالِش ـ بال و پر مرغان و قومى است از مردم گيلان و رجوع به «طالش» شود.
تالشا ـ (ل) عشقه[ر.م] است.
تالِشان ـ طَيلسان[ر.م] است.
تالك ـ (چو ماست) به فرانسه، طلق[ر.م] است.
تالكى ـ گشنيز كوهى و صحرايى.
تالمن ـ (چو پاك دل) روباه.(ند)
تالواسه ـ تَلواسه[ر.م].
تالومال ـ (ع) تارومار است.
تالى ـ به عربى، خواننده و تابع و هم رجوع به «تناسب» شود.
تاليس ـ ارسطو است.
تام ـ اندك و بسيار كم.
تامارن ـ به فرانسه، تمر هندى است.
تامارندوس انديكا ـ به لاتينى، تمر هندى است.
تاملول ـ برغست[ر.م و مچّهر.م و برگ پانر.م].
تامواره ـ آفتابه.
تامور; تامول ـ پان[ر.م] و رجوع به ماده ٨ «هندوستان» شود.
تان ـ تانه[ر.م] و دهان يا اندرون آن و ضمير جمع مخاطب و رشته اى چند طولانى كه جولاهان بافندگان از كار خودشان زياد آورده و نبافند.
تانبور; تانبول ـ (چو جان سوز) پان[ر.م].
تاند ـ (چو داند) مخفّف تواند.
تانده ـ (چو مانده) چند قصبه اى است در هند و سند و به هندى، مطلق قريه است.
تانستن ـ (چو دانستن) مخفّف توانستن.
تانگر ـ (چو تبختر و ماركُش) حجّام و دلاّك و سرتراش.
تانگو ـ (چو كامجو و سمن بو) تانگر[ر.م] است.
تانم ـ (چو ماتم) مخفّف توانم.
تانور; تانوره; تانول; تانوله ـ تاتور[ر.م و تاتورهر.م].
تانه ـ رشته هايى كه به درازى جامه مى بافند، مقابل پود.
تانيسر ـ (چو بازيگر) شهرى است در هندوستان.
تاو ـ تاب.
تاواتاو ـ قدرت و قوّت و توانايى.
تاوان ـ عوض و جريمه و جرم و جنايت و زيان و خسارت و تلخى و مرارت.
تاوانه ـ تاب خانه[ر.م].
تاوتَك ـ پير و دوتا و هر دو تا.[١]
تاور ـ (چو خاور) عوارضات و عَرَض، مقابل جوهر.
تاوَريدن ـ عارض شدن.
تاوَسه ـ بر وزن و معنى تابسه.
تاوش ـ (چو ناخن) صداى پا و نعلين.
تاوك ـ (چو مادر) گاو و خر جوان و بچّه آنها.
تاول ـ بر وزن و معنى تاوَك و (چو قاتل) آبله اى كه به سبب كار كردن و راه رفتن و سوختن در اعضا به هم رسد.
تاوه ـ تابه.
تاويدن ـ تابيدن.
تاه ـ تاى[ر.م] و توه[ر.م] و ته و لاى و محض و خالص و زنگار[ر.م].
تاهو ـ عرق شراب.
تاى ـ لنگ بار و طاقه و عدد و شمار، همچو: يك تاى، دو تاى يعنى يك عدد و دو عدد و به معنى فرد، مقابل جفت و مثل و مانند و جامهوارى است از قماش.
تاياق ـ عصا و چوب دستى.
تايه ـ ابريشم باريك دوكيده و ريسيده.
تاييدن ـ مانيدن و مانستن و گذاشتن.
[١] مركّب از «تا» و «تك»(لغت نامه دهخدا).