تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٥ - سوره ق(٥٠) آيات ١ تا ٩
و ح أ إذا متنا مفسر و مفصل اسم اشارة باشد آنكه بجهة رد استبعاد جمع مىفرمايد كه قَدْ عَلِمْنا بدرستى كه ما مىدانيم ما تَنْقُصُ الْأَرْضُ آنچه گم گرداند زمين و بخورد مِنْهُمْ از ايشان بعد از موت از گوشت و پوست و استخوان و ساير اجزاى ايشان و هر گاه كه لطافت علم ما بر وجهى باشد كه احاطه كرده باشد و وارسيده بجميع جزويات پس چگونه رجع آنچه زمين آن را ناقص ساخته باشد و خورده از لحوم و عظام ايشان بر ما متعذر باشد و در خبر است از حضرت رسالت صلّى اللَّه عليه و آله
كل بن آدم يبلى الا عجز الذنب
همه اعضاى فرزندان آدم پوسيده و ريزيده شود مگر استخوان عصعص كه اصل ذنبست و حق سبحانه در نشئه آخرت اجزاى متفرقه متلاشيه را بآن استخوان ذم كند و احياى آن نمايد و در احاديث صحيحه ثابت شده كه اجساد انبيا و اوليا و اوصيا و شهدا هرگز پوسيده نشوند بلكه بر همان حال اولى احياى ايشان نمايد در بعضى از تفاسير واقع شده كه اينكلام جواب قسم مذكور است و حذف لام بجهة طول كلام و بعد است پس معنى آيه آنست كه قسم بحقيقة قاف و قرآن مجيد كه ما عالميم باجزاى متفرقه ايشان كه در زمين متلاشى شده باشد وَ عِنْدَنا و نزديك ما است كِتابٌ حَفِيظٌ نوشته كه حافظ تفاصيل احوال جميع اشيا است يا محفوظ است از اندراس و مراد لوح محفوظ است كه تفاصيل جميع اشيا در او مودع است و همه حالات مكونات در او مكتوب و مندرج و از تغيير مغير و تبديل مبدل مصون و محفوظ است و هر گاه نزد ما اين نوع كتابى باشد كه متضمن جميع جزئيات باشد پس چگونه عالم باجزاى باليه ايشان نباشيم و بر احياى آن قدرت نداشته باشيم و بعد از رد استبعاد رجع از تكذيب ايشان اخبار ميفرمايد بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِ اين اضرابيست در عقب اضراب اول كه دالست بر اقطعيت و اشنعيت تكذيب حق از فظاعت و شناعت از تعجب يعنى نه آنست كه ايشان بحق معترف باشند بلكه بجهة عدم تفكر و تدبر تكذيب كردند و نگرويدند بحق كه آن قرآنست يا محمد صلّى اللَّه عليه و آله لَمَّا جاءَهُمْ آن هنگام كه آمد بديشان قرآن كه در كمال اعجاز است يا محمد كه بجهة اثبات نبوت خود اظهار معجزات فرمود و حجة بر ايشان لازم ساخت و نزد بعضى مراد بحق اخبار است ببعث و بر هر تقدير فَهُمْ پس آن مكذبان فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ در كارى شوريدهاند و مضطرب و بهم بر آمده چه گاهى قرآن را بسحر نسبت مىدهند و وقتى بشعر و گاهى بافسانه و پيغمبر را زمانى مجنون ميگويند و گاهى كاهن و وقتى مفترى و اصلا بيك امر قرار نمىدهند و بيك چيز وا نمىايستند بجهت تحير ايشان در امر آن و فرط جهالت ايشان بحال او و بعد از اظهار فظاعت و شناعت تكذيب اقامت دليل ميكند بر قدرت خود بر بعث و